از میان ماشینها عبور میکنیم تا به ماشین خودمان برسیم. پشت چراغ قرمز منتظرند و هرکدام پرچمی از شیشههایشان به دست باران سپردهاند. از میان ماشینها که عبور میکنیم، از دنیای هرکدامشان صدای یک مداحی یا موسیقی حماسی به گوش میرسد. همهچیز خیلی عجیب به نظر میرسد. امشب من پرچم را روی دوشم انداختهام و سربندی با طرح پرچم به کیفم بستهام. با صدای سید مجید بنیفاطمه هنگامی که نوحهی «جان آقام، سنه گوربان آقام...» میخواند اشک میریزم و مردمِ زیرِ باران را تماشا میکنم. به قول حانیه، همهچیز این شبها خیلی سورئال به نظر میرسد. باورناپذیر و جادویی. خیابانهای این سرزمین چه خاطراتی را برای شهادت دادن در تاریخ به جان مینویسند. چه روزهایی...
س.ف میرزائی | #روایتجنگرمضان
@DTabiidi
دفتر خاطرات خانوم علیا -
هربار، هر تصویری از اون دوشب میبینم، از هر شهید، از هر عابرِ بیگناهِ کشته شده، از هر نوجوونِ فریب
میبینی داریم چه روزهایی رو میگذرونیم؟
میبینی اگر خدا بخواد چجوری ورقِ همه چیز رو بر میگردونه؟ :))))
یحتمل در آینده کمدم پر میشه از هودی و سوییشرتهای شبیه هودی و بافتهای گشاد در رنگهای متنوع.
امشب احتمالا آخرین شب زندهداری رو پشت سر گذاشتم و میتونم از فردا شب با دلِ آروم بخوابم. اما از تجربیات قشنگ و جالبِ این شبها این بود که یهو به خودم میومدم و میدیدم هوا داره روشن میشه. [ مثلِ امروزی ] صدای بارون پیچیده توی اتاق و نسیمِ خنک بهار از لای پنجره میاد تو. حتی اگر تمام اون تایم مشغول کار مفیدی مثل کتاب خوندن یا عبادت نباشم، اونقدر شیرینه که احساس میکنم میتونم بفهمم خیلی از آدمهای بزرگ چرا هم شبها بیدار میمونن و هم صبح و باقیِ روز رو استفاده میکنن. هم شب و هم صبح و هم بقیهی اوقات روز اونقدر قشنگن که آدم دلش نمیاد از دستشون بده. خدایا به وقت و خوابِ ما برکت بده که بتونیم هم از شب استفاده کنیم و لذت ببریم و هم از روز. ممنونم🤍
دیشب «پسر و مرغ ماهیخوار» رو دوباره دیدم و باز بندهی هایائو میازاکی عزیزم شدم.