امشب احتمالا آخرین شب زندهداری رو پشت سر گذاشتم و میتونم از فردا شب با دلِ آروم بخوابم. اما از تجربیات قشنگ و جالبِ این شبها این بود که یهو به خودم میومدم و میدیدم هوا داره روشن میشه. [ مثلِ امروزی ] صدای بارون پیچیده توی اتاق و نسیمِ خنک بهار از لای پنجره میاد تو. حتی اگر تمام اون تایم مشغول کار مفیدی مثل کتاب خوندن یا عبادت نباشم، اونقدر شیرینه که احساس میکنم میتونم بفهمم خیلی از آدمهای بزرگ چرا هم شبها بیدار میمونن و هم صبح و باقیِ روز رو استفاده میکنن. هم شب و هم صبح و هم بقیهی اوقات روز اونقدر قشنگن که آدم دلش نمیاد از دستشون بده. خدایا به وقت و خوابِ ما برکت بده که بتونیم هم از شب استفاده کنیم و لذت ببریم و هم از روز. ممنونم🤍
دیشب «پسر و مرغ ماهیخوار» رو دوباره دیدم و باز بندهی هایائو میازاکی عزیزم شدم.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
واقعا دلم میخواست خونهم به رودخونه یا دریاچه نزدیک باشه.
آقای جمهوری اسلامی، با همهی کم و کسریها، دوستت داریم و پای اون اسلام و ایرانِ پشتِ اسمت خون و جون میدیم. لطفا استوار بمون و تا روزهای رسیدنِ صاحبِ اصلیِ این مملکت قوی، دووم بیار.