هرشب رأس هفت و ده دقیقهی غروب یادت نره دوستت دارم رو بگذار، قول میدم که حتی با کلار بسته شده به گردنم باهات برقصم.
به امید آنکه دشت قاصدک میان سینهات هرگز آتش نگیرد، نیلوفرهای روی ترقوهات در باتلاق فرو نروند و پروانههای رنگینبال چشمانت به خون ننشینند. امید که بالهای سپیدت نشکنند و اکلیل سرانگشتانت همهجا را برقآگین کند و آخرین فرشتهی زانوزده در محراب تو، چیزی برای نجوا داشته باشد.
دُموعْ .
- باورم نمیشه دوباره میبینمتون. + بغل. - عکسامو برام بفرست. + میتونی بعدا از چنلم برداری! - چای
امروز چهارمین پنجمیه که باهم لازانیا نمیخوریم.
به اون روزهای چند سال پیش هرگز نخندیدم. به این روزها هم چند سال بعد، هرگز نخواهم خندید. از گفتن این جمله اجتناب کنید.
من برات از نارنجی کمجون پاشیده در وسط آسمون میگم، تو از کثیفی هوا میگی. من برات از فرخوردگی موهام میگم، تو از سختی شونه زدنشون میگی. من برات از کوکی شکلاتی میگم، تو از مضر بودن کربوهیدرات میگی. من برات از کتابها و اعجابانگیزی واژگان میگم، تو از گرونی کاغذ میگی. من برات از وحی میگم، تو از مهبانگ میگی. من برات از رؤیا میگم، تو از خشنی حقیقت میگی. من برای فهمیده شدن زیادی خوشبینم.
هدایت شده از 𝐅𝐨𝐫 𝐦𝐲 𝐨𝐰𝐧
در واقع برای همیشه، موضوعی که راجبش ذوق داشتی، دیگه تورو خوشحال نمیکنه