چشمهایم باید عکس میگرفت. از شهر، از آدمها و خیابانها. از چشمهایی که مهربان به من خیره شدهاند و از خاطرههایمان. از آن لحظهای که آغوش داشتم و هنوز میان دنیای وهمزدهی خیالات اسیر نشده بودم. از آخرین پاستایی که خوردیم، و آخرین دیدارمان، و آن آخرین باری که غم، خِرِمان را چسبیده بود اما لااقل همدیگر را داشتیم. از آخرین باری که دستهایمان بهم میرسید. چشمهایم باید عکس میگرفت تا بتوانم آن ثانیهها را برای همهی عمر زندگی کنم؛ که فاصله، عطر آغوشها را از خاطرم نبَرد و غم، زورش به نیستیها نرسد. چشمهایم باید عکس میگرفت که دوربین، جانِ زنده نگه داشتنِ اینهمه خاطره را ندارد.
- باورم نمیشه دوباره میبینمتون.
+ بغل.
- عکسامو برام بفرست.
+ میتونی بعدا از چنلم برداری!
- چاییپالو نیوردم.
+ چاییپال؟!
- شب، خونهی ما، لازانیا.
+ آهنگ بذارم؟
- آره. هایده، عشق که در میزنه.
+ میرم برای خودم قاشق بیارم.
+ توی بهشت بهمون لازانیا میدن؟
- آره.
+ توی فر بهشتی میپزنش.
- نه دیوونه. تا جهنم هست چرا فر؟
- لیپگلاستو آوردی؟
+ چقدر بوی ادکلنتو دوست دارم.
+ من جلوی در پاساژ ایستادم. نمیبینیم؟
- متوجهی عینک ندارم؟
- بگو که منم هستم.
+ تو سوپرایزی.
- دورچی بذارم؟
+ بذار.
- لاک میخوام.
+ میای بریم عیادت؟
- من بدون دعوت نمیام.
+ مراقب خودت باش. زود برگرد.
+ دورِ اشکات بگردم.
- بغل!
دُموعْ .
- باورم نمیشه دوباره میبینمتون. + بغل. - عکسامو برام بفرست. + میتونی بعدا از چنلم برداری! - چای
اول و آخر هرچیز بغل. ابتدا بغل و انتها بغل. در طول و حین و فرایند امر، بغل. در حزن و فرح بغل. برای تمام عمر بغل. بغل بغل بغل.
رؤیا ببافید آدمها. رؤیا ببافید و رختی از رؤیا به تن کنید و نفس بگیرید که حقیقت، پایش را از روی سینهاتان بردارد.
به سلطانِ جهان، «شاهِ عرب» گفتند و عیبی نیست؛
به هر تقدیر، دستِ لفظ، از توصیف کوتاه است/.
عیدتون مبارک و سبز، مثل سبز سیدی.*
اما عزیزِ من؛ مرا ببخش که دستهایم به تنت نمیرسد، و ببخش که نمیتوانم در آغوشت بگیرم. ببخش که سرانگشتانم، رد اشک را از رخسارت نمیگیرد و ببخش که کلماتم، برای رنجت کافی نیستند. مرا ببخش که در این جهان رذل و فرومایه، نتوانستم حصاری از حریر به دور تنِ ابریشمین و جانِ نیلگونت بکشم؛ بوسه به چشمانِ تر و ماهگونهات بزنم، و گیسوانِ شبرنگت را به طریق موجهای دریا نوازش کنم. در جهانی دیگر، جایی که محنتِ تن از جانمان برداشته شود، سخت در آغوشت خواهم گرفت. سوگند به کلمات، و قداستِ کلمات، که این جهان و واژگانش برای رنجهایمان کافی نبود.