eitaa logo
دُموعْ .
115 دنبال‌کننده
26 عکس
0 ویدیو
0 فایل
قسم به قداست حروف، چشم‌ها، و حروف چشم‌ها، که هرگز خوانده نشدند. « اشک‌ها » ؛ تن نازک کاغذ واژه‌هایم را تاب نیاورد به مَجاز پناه آوردم.
مشاهده در ایتا
دانلود
- باورم نمیشه دوباره می‌بینمتون. + بغل. - عکسامو برام بفرست. + میتونی بعدا از چنلم برداری! - چایی‌پالو نیوردم. + چایی‌پال؟! - شب، خونه‌ی ما، لازانیا. + آهنگ بذارم؟ - آره. هایده، عشق که در می‌زنه. + میرم برای خودم قاشق بیارم. + توی بهشت بهمون لازانیا میدن؟ - آره. + توی فر بهشتی می‌پزنش. - نه دیوونه. تا جهنم هست چرا فر؟ - لیپ‌گلاستو آوردی؟ + چقدر بوی ادکلنتو دوست دارم. + من جلوی در پاساژ ایستادم. نمی‌بینیم؟ - متوجهی عینک ندارم؟ - بگو که منم هستم. + تو سوپرایزی. - دورچی بذارم؟ + بذار. - لاک می‌خوام. + میای بریم عیادت؟ - من بدون دعوت نمیام. + مراقب خودت باش. زود برگرد. + دورِ اشکات بگردم. - بغل!
دُموعْ .
- باورم نمیشه دوباره می‌بینمتون. + بغل. - عکسامو برام بفرست. + میتونی بعدا از چنلم برداری! - چای
اول و آخر هرچیز بغل. ابتدا بغل و انتها بغل. در طول و حین و فرایند امر، بغل. در حزن و فرح بغل. برای تمام عمر بغل. بغل بغل بغل.
رؤیا ببافید آدم‌ها. رؤیا ببافید و رختی از رؤیا به تن کنید و نفس بگیرید که حقیقت، پایش را از روی سینه‌اتان بردارد.
به سلطانِ جهان، «شاهِ عرب» گفتند و عیبی نیست؛ به هر تقدیر، دستِ لفظ، از توصیف کوتاه است/. عیدتون مبارک و سبز، مثل سبز سیدی.*
اما عزیزِ من؛ مرا ببخش که دست‌هایم به تنت نمی‌رسد، و ببخش که نمی‌توانم در آغوشت بگیرم. ببخش که سرانگشتانم، رد اشک را از رخسارت نمی‌گیرد و ببخش که کلماتم، برای رنجت کافی نیستند. مرا ببخش که در این جهان رذل و فرومایه، نتوانستم حصاری از حریر به دور تنِ ابریشمین و جانِ نیلگونت بکشم؛ بوسه به چشمانِ تر و ماه‌گونه‌ات بزنم، و گیسوانِ شب‌رنگت را به طریق موج‌های دریا نوازش کنم. در جهانی دیگر، جایی که محنتِ تن از جانمان برداشته شود، سخت در آغوشت خواهم گرفت. سوگند به کلمات، و قداستِ کلمات، که این جهان و واژگانش برای رنج‌هایمان کافی نبود.
ما قاتلیم! قاتل زنجیره‌ای. زنجیره‌ای از شاه‌توت‌های آغشته به خون.
‟ ما همه خودمان هستیم. خودمان در میان هاله‌ای از دیگران. خودمان و نقابی اجتماع‌پسند و مضحک، که روی صورت گرفته‌ایم. ما خودمان نیستیم. و هرکدام جنون خود را زندگی نمی‌کنیم. ما مانده‌ایم میان بایدها و نبایدها. هنجارها و بندینک‌هایی که به دست‌وپایمان وصل کرده‌اند برای عروسک شدن. عروسک خیمه‌شب‌بازی. ما دور می‌شویم از روحمان، برای نزدیک شدن به دیگری. و دیگری، اغلب شایستگی‌اش را ندارد. پس گم می‌شویم. گم می‌شویم و همان منِ از خویش دور شده را هم، با همان نقاب مضحک، تنها می‌گذاریم. ما، تنهاترین نقاب به دستانِ از خویش دور شده‌یِ در خویش گمشده‌ایم.
تلخم. رنج‌آور و دوست نداشتنی. همان ماجرای « تو در تلخی شرابِ کهنه‌ای، من تلخیِ زهرم. »
کسی را که برنجانَد تو را هرگز نمی‌بخشم؛ تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم.
تو آهویِ رهایِ دشت‌هایِ سبزی‌ اما من؟ پلنگِ سنگیِ دروازه‌هایِ بسته‌یِ شهرم./