دُموعْ .
- باورم نمیشه دوباره میبینمتون. + بغل. - عکسامو برام بفرست. + میتونی بعدا از چنلم برداری! - چای
اول و آخر هرچیز بغل. ابتدا بغل و انتها بغل. در طول و حین و فرایند امر، بغل. در حزن و فرح بغل. برای تمام عمر بغل. بغل بغل بغل.
رؤیا ببافید آدمها. رؤیا ببافید و رختی از رؤیا به تن کنید و نفس بگیرید که حقیقت، پایش را از روی سینهاتان بردارد.
به سلطانِ جهان، «شاهِ عرب» گفتند و عیبی نیست؛
به هر تقدیر، دستِ لفظ، از توصیف کوتاه است/.
عیدتون مبارک و سبز، مثل سبز سیدی.*
اما عزیزِ من؛ مرا ببخش که دستهایم به تنت نمیرسد، و ببخش که نمیتوانم در آغوشت بگیرم. ببخش که سرانگشتانم، رد اشک را از رخسارت نمیگیرد و ببخش که کلماتم، برای رنجت کافی نیستند. مرا ببخش که در این جهان رذل و فرومایه، نتوانستم حصاری از حریر به دور تنِ ابریشمین و جانِ نیلگونت بکشم؛ بوسه به چشمانِ تر و ماهگونهات بزنم، و گیسوانِ شبرنگت را به طریق موجهای دریا نوازش کنم. در جهانی دیگر، جایی که محنتِ تن از جانمان برداشته شود، سخت در آغوشت خواهم گرفت. سوگند به کلمات، و قداستِ کلمات، که این جهان و واژگانش برای رنجهایمان کافی نبود.
‟
ما همه خودمان هستیم. خودمان در میان هالهای از دیگران. خودمان و نقابی اجتماعپسند و مضحک، که روی صورت گرفتهایم. ما خودمان نیستیم. و هرکدام جنون خود را زندگی نمیکنیم. ما ماندهایم میان بایدها و نبایدها. هنجارها و بندینکهایی که به دستوپایمان وصل کردهاند برای عروسک شدن. عروسک خیمهشببازی. ما دور میشویم از روحمان، برای نزدیک شدن به دیگری. و دیگری، اغلب شایستگیاش را ندارد. پس گم میشویم. گم میشویم و همان منِ از خویش دور شده را هم، با همان نقاب مضحک، تنها میگذاریم. ما، تنهاترین نقاب به دستانِ از خویش دور شدهیِ در خویش گمشدهایم.
تلخم. رنجآور و دوست نداشتنی. همان ماجرای « تو در تلخی شرابِ کهنهای، من تلخیِ زهرم. »