eitaa logo
دُموعْ .
114 دنبال‌کننده
26 عکس
0 ویدیو
0 فایل
قسم به قداست حروف، چشم‌ها، و حروف چشم‌ها، که هرگز خوانده نشدند. « اشک‌ها » ؛ تن نازک کاغذ واژه‌هایم را تاب نیاورد به مَجاز پناه آوردم.
مشاهده در ایتا
دانلود
_
دُموعْ .
دلم برای طهران تنگ شده. برای خیابونای همیشه شلوغ و پرسروصدا، آدمای عجیب و غریب و رنگاوارنگ، برای انقلاب، برای کتاب‌فروشیا و اون ساندویچی بغل خیابون، مغازه‌ی تمبر و نامه‌های قدیمی، برای ترافیک و دیر رسیدن، برای برج میلاد و آزادی، اتوبان همت و شیخ فضل‌الله، برای سئول و نلسون ماندلا، برای ۱۵ خرداد. برای اون روزای برفی که چای‌ سر می‌کشیدم و شال گردنمو می‌بافتم. برای دفتر و کتابام که جا موند. برای لباسام. برای تک‌تک خیابونای شهر که نمی‌دونم چندتاشون خراب شده و چندتاشون سالم مونده. دلم برای طهران تنگ شده.
هدایت شده از  عیون.
ONEDAMSedaye Baron (1).mp3
زمان: حجم: 2.9M
به ضمیمۀ اکلیل/ ذوق.
«چندهزار کلمه داریم؟ هیچ کدوم برای الآن کافی نیستن.»
در جهان بعد فقط یک نویسنده خواهم بود. یک نویسنده‌ی آزاد و رها که هرچه بخواد می‌نویسه. فقط یک نویسنده.
از لذت‌های دنیا چیزهای ساده‌ای برایم مانده. خواب دم صبح، آن طرف بالش که خنک‌تر است، آب یخِ بعد از بستنی، شکستن قلنج انگشتانم، بغل‌های کوتاه، نوشتن، موسیقی و همین. اگر همین‌ها را هم بر من زیاد نبینی.
یاء. به کلمات پناه می‌برم. به خواندن و نوشتن. به بازی با علائم نگارشی و کم‌وزیاد کردن جملات. خودم را سرگرم ویراست واژه‌ها می‌کنم تا فراموش کنم. ویراست واژگان دفترم، واژگان پیام‌های ذخیره شده و واژگان روحم. بعد به این فکر می‌کنم که چقدر کلمه مانده که با آن‌ها شعری نسروده‌ام، چقدر کلمه که با آن‌ها نامه‌ای ننوشته‌ام و چقدر کلمه که با آن‌ها داستانی یا رؤیایی نساخته‌ام. گمان می‌کنم به کلمات بدهکارم و باید با نوشتن حسابم را صاف بکنم. هرچه زودتر، بهتر.
روبه‌روی دریا نشسته‌ام. گیسوانم که هنوز بلند و مجعد است روی شانه‌ام رها شده و به زمین رسیده است. زانوانم را بغل گرفته‌ام. موجی از دریا، رقصنده و کرشمه‌وار خودش را به پاهایم می‌رساند، بوسه‌ی نرمی به پوست نازک انگشتانم می‌کارد و دور می‌شود. آفتابِ کم‌جانِ پائیزی شانه‌هایم را در آغوش خود می‌فشارد و بی‌وقفه درِ گوشم ترانه‌ی خوشِ آغوش‌های بی‌پایان می‌خوانَد. مرغان دریایی پر می‌زنند و سپیدی‌اشان نشان از سپیدی صبح دارد. آسمان دریاست، دریا دریاست و پیراهن چین‌دار من هم دریاست.
دُموعْ .
روبه‌روی دریا نشسته‌ام. گیسوانم که هنوز بلند و مجعد است روی شانه‌ام رها شده و به زمین رسیده است. زان
چشم باز می‌کنم. چشمانم هم دریا شده. دریای چشمانم موج برمی‌دارد و به ساحل گونه‌هایم می‌رسد. چه زود آوازِ آغوش‌ها به پایان رسید. چه زود مرغابی‌ها شب‌رنگ شدند و از رقص ایستادند و چه زود بوسه‌های دریا تمام شد. رؤیاها چه زود خاموش می‌شوند.
« پناه بر کلمات، از شرِ آدم‌ها . »