"
دوست داشتم نویسندهی سادهای باشم در کتابخانه، خطاط کمصحبتی در انبوه نوشتهها، عکاسی چهارخانهپوش میان عکسهای ظاهر نشده یا نقاشی قلموبهدست پشت بوم نقاشی. حتی نه. دوست داشتم نامهی عاشقانهای باشم در دست نویسنده، نوشتهی ناتمامی زیر دست خطاط، عکس ظاهر نشدهای میان عکسهای عکاس یا بوم سفیدی خیره به چشمان نقاش. حتی سادهتر. باید کبوتر رؤیارنگ و آزادی بودم در آسمانِ خدا، شکوفهای روی درخت پرتقال، موجی در خلیجِ همیشه فارس یا حریری روی تنِ دخترکی رقصان. باید هرچه میبودم جز انسان، که رنج انسان بودن بسیار است.
اما عزیزِ من ؛
اگر روزی کلماتِ میانِ ما تمام شد، به چشمانم خیره شو . چشمهای من تا به ابد، برای تو مَگوترین حرفها، طولانیترین آغوشها و سر به مُهرترین رازها را دارد .
یاء.
جنینِ کلمات از انگشتانم زاده نشده میمیرد. عمرش به این دنیا نیست. در آغوشش میگیرم اما تنش یخ کرده. نفس نمیکشد. لبهایش به کبودی میزند و چشمهایش بسته است. به سینه میچسبانمش. قلبش را که از کار افتاده به صورتم نزدیک میکنم و درِ گوشش ترانهای از غم میخوانم. بعد روی خاک مینشینم و به آرامی، جوانهی هرگز سبز نشدهام را درون خاک میگذارم.