𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
مردک یه لحظه پیوی منو چک کنننن
صبر بفرماااا خانوممم
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نهه نهه دیگه اوکیتاکه نههه
⎯ ̶᜴᪶࣪@Daily_dazay།᪹᪶᪶᪹࣪⎯ׁ🐾⎯#video
#رمان
#نشانه_هایی_در_باد
#مالک_دازی
پارت هفتم
سانمی قدم به سالن دوجویی گذاشت که آنجا تمرین میکردند.
ماساچیکا گفت: «دستور جدید اومده. نمی دونم باورت میشه یا نه ولی باید به یه ماموریت مشترک بریم.»
سانمی اخم کرد: «من و تو؟ چرا؟»
«انتظارشو نداشتی، نه؟ کم پیش میاد کنار هم بجنگیم.»
ماساچیکا آه کشید. «حالا که درجه مون بالاتر رفته، سرمون خیلی شلوغ شده و باید بچههای جدید و تمرین بدیم.»
از اولین ملاقاتشان زمان زیادی گذشته بود. هردو به مقام کینوئه رسیده بودند. طولی نکشید که سانمی به جای «کومنو» رفیق پر سر و صدایش را «ماساچیکا» صدا زد. اولین باری که زبانش لغزید و از نام کوچک ماساچیکا استفاده کرد، همکار شیطان کشش چنان تعجب کرد که شمشیر چوبی تمرینی از دستش روی زمین افتاد. بعد لبخندی بر لبانش نقش بست.
چهار زانو روبه روی هم نشستند. سانمی حس می کرد به اولین روزهایی که تمرین را آغاز کرده بود بازگشته. دوجو بوی خاصی میداد. بوی عرقی که جذب زمین چوبی سالن شده بود آشنا و دلچسپ بود.
ماساچیکا گفت: «مثل اینکه ماموریت سختیه.»
«واسه همین عملیات دو نفره ترتیب دادن؟» سانمی خرناسی کشید و زد زیر خنده. «چه دستوری اومده؟»
«باید به شهری بریم که از اینجا خیلی دوره...» ماساچیکا وضعیت را شرح داد. طبق اطلاعاتی که به دست آورده بودند، مردم نزدیک خانه ای متروکه در حاشیه ی شهر ناپدید میشدند.
سانمی چانه اش را مالید و پرسید: «کسایی که ناپدید شدن ویژگیه مشترکی نداشتن؟»
«همشون بچه بودن.»
چهره ی برادر ها و خواهرهای کوچکش لحظه ای در خاطرش درخشیدند و بعد ناپدید شدند. سرش را که بالا آورد ماساچیکا داشت نگاهش میکرد. از چشم هایش معلوم بود که کمی قوت قلب میخواهد. سانمی قصه ی مرگ مادر و برادر ها و خواهرهایش را فقط برای ماساچیکا تعریف کرده بود.
سانمی نگرانی ماساچیکا را با حرفش پس زد: «هم دختر بودن و هم پسر؟»
ماساچیکا با لحن مطمعن تری گفت: «نچ، راستش قبل از ما این ماموریت و به چند شیطان کش دیگه سپرده بودن و حالا سه نفرشون ناپدید شدن.»
«سر نخی ندارن که نشون بده زنده ان یا نه؟»
«نه»
«اون سه نفر دیگه ای که ناپدید نشدن چی؟ مردن؟»
ماساچیکا آهسته گفت: «نه، هر سه تاشون صحیح و سالم برگشتن.»
«خب بعد؟»
«گزارش دادن که خونه خالی بوده. نه اثری از شیاطین پیدا کردن و نه از بچه های گمشده یا بقیه ی شیطان کش ها.» ماساچیکا تمام جزئیات را برایش شرح داد.
سانمی دستی به موهای پریده رنگش کشید: «این دیگه چه وضعشه؟»
ماجرای گیج کننده ای بود و آدم را یاد کلک های مسخره ای می انداخت که ارواح روباه ها سوار میکردند. «اون سه نفری که برگشتن هیچ مشکلی خاصی نداشتن؟»
«متاسفانه هیچ توضیح دیگهای بهم ندادن.» ماساچیکا آهی کشید و ادامه داد: «اگه شکست بخوریم، خود هاشیراها دست به کار میشن.»
سانمی لبخند تلخی زد: «پس قضیه جدیه» هاشیراها ستون های نیروهای شیطان کش بودند و فقط در بدترین شرایط وارد معرکه میشدند اما اگر او و ماساچیکا، یعنی دو شیطان با مقام کینوئه شکست می خوردند، استفاده از هاشیراها تنها گزینه ی موجود بود.
سانمی نمیخواست اجازه دهد کار به آنجا بکشد. نیازی نبود هاشیراها را به زحمت بیندازند. فرقی نمی کرد شیطانی که در آن خانه کمین کرده بود چه قدرتی داشت، کارش را با شمشیر خودش یکسره میکرد.