eitaa logo
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
181 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
512 ویدیو
71 فایل
#ٹابع_قۅانیݩ_ایتآ🌀 ͜‌ᰬᰬᰬ𖫱𖫳𖫳𝇃𝗦𝗲𝗰𝘂𝗿𝗲𝗱 ༌۪۫𝘂𝗻݁ꨲ𝗱𝗲𝗿 @Daily_dazai0_0 ; ༌۪۫ ᩸͝ᩴ۫۫۫ॎ‌𝗖𝚘ll𝚎𝚌𝚝𝚎𝚍 𝗯y𝇆 @Dazai_Chuyya
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نهه نهه دیگه اوکیتاکه نههه ⎯ ̶᜴᪶࣪@Daily_dazay།᪹᪶᪶᪹࣪⎯ׁ🐾⎯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خبب بیاین یکم رمان بزاریمم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت هفتم سانمی قدم به سالن دوجویی گذاشت که آنجا تمرین میکردند. ماساچیکا گفت: «دستور جدید اومده. نمی دونم باورت میشه یا نه ولی باید به یه ماموریت مشترک بریم.» سانمی اخم کرد: «من و تو؟ چرا؟» «انتظارشو نداشتی، نه؟ کم پیش میاد کنار هم بجنگیم.» ماساچیکا آه کشید. «حالا که درجه مون بالاتر رفته، سرمون خیلی شلوغ شده و باید بچه‌های جدید و تمرین بدیم.» از اولین ملاقاتشان زمان زیادی گذشته بود. هردو به مقام کینوئه رسیده بودند. طولی نکشید که سانمی به جای «کومنو» رفیق پر سر و صدایش را «ماساچیکا» صدا زد. اولین باری که زبانش لغزید و از نام کوچک ماساچیکا استفاده کرد، همکار شیطان کشش چنان تعجب کرد که شمشیر چوبی تمرینی از دستش روی زمین افتاد. بعد لبخندی بر لبانش نقش بست. چهار زانو روبه روی هم نشستند. سانمی حس می کرد به اولین روزهایی که تمرین را آغاز کرده بود بازگشته. دوجو بوی خاصی میداد. بوی عرقی که جذب زمین چوبی سالن شده بود آشنا و دلچسپ بود. ماساچیکا گفت: «مثل اینکه ماموریت سختیه.» «واسه همین عملیات دو نفره ترتیب دادن؟» سانمی خرناسی کشید و زد زیر خنده. «چه دستوری اومده؟» «باید به شهری بریم که از اینجا خیلی دوره...» ماساچیکا وضعیت را شرح داد. طبق اطلاعاتی که به دست آورده بودند، مردم نزدیک خانه ای متروکه در حاشیه ی شهر ناپدید میشدند. سانمی چانه اش را مالید و پرسید: «کسایی که ناپدید شدن ویژگیه مشترکی نداشتن؟» «همشون بچه بودن.» چهره ی برادر ها و خواهرهای کوچکش لحظه ای در خاطرش درخشیدند و بعد ناپدید شدند. سرش را که بالا آورد ماساچیکا داشت نگاهش میکرد. از چشم هایش معلوم بود که کمی قوت قلب میخواهد. سانمی قصه ی مرگ مادر و برادر ها و خواهرهایش را فقط برای ماساچیکا تعریف کرده بود. سانمی نگرانی ماساچیکا را با حرفش پس زد: «هم دختر بودن و هم پسر؟» ماساچیکا با لحن مطمعن تری گفت: «نچ، راستش قبل از ما این ماموریت و به چند شیطان کش دیگه سپرده بودن و حالا سه نفرشون ناپدید شدن.» «سر نخی ندارن که نشون بده زنده ان یا نه؟» «نه» «اون سه نفر دیگه ای که ناپدید نشدن چی؟ مردن؟» ماساچیکا آهسته گفت: «نه، هر سه تاشون صحیح و سالم برگشتن.» «خب بعد؟» «گزارش دادن که خونه خالی بوده. نه اثری از شیاطین پیدا کردن و نه از بچه های گمشده یا بقیه ی شیطان کش ها.» ماساچیکا تمام جزئیات را برایش شرح داد. سانمی دستی به موهای پریده رنگش کشید: «این دیگه چه وضعشه؟» ماجرای گیج کننده ای بود و آدم را یاد کلک های مسخره ای می انداخت که ارواح روباه ها سوار میکردند. «اون سه نفری که برگشتن هیچ مشکلی خاصی نداشتن؟» «متاسفانه هیچ توضیح دیگه‌ای بهم ندادن.» ماساچیکا آهی کشید و ادامه داد: «اگه شکست بخوریم، خود هاشیراها دست به کار میشن.» سانمی لبخند تلخی زد: «پس قضیه جدیه» هاشیراها ستون های نیروهای شیطان کش بودند و فقط در بدترین شرایط وارد معرکه میشدند اما اگر او و ماساچیکا، یعنی دو شیطان با مقام کینوئه شکست می خوردند، استفاده از هاشیراها تنها گزینه ی موجود بود. سانمی نمیخواست اجازه دهد کار به آنجا بکشد. نیازی نبود هاشیراها را به زحمت بیندازند. فرقی نمی کرد شیطانی که در آن خانه کمین کرده بود چه قدرتی داشت، کارش را با شمشیر خودش یکسره میکرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت هشتم سر پا ایستاد: «خب پس. بهتره راه بیوفتیم.» دوستش هم سری به نشانه ی تایید تکان داد و بلند شد. «از آخرین باری که همراه دیگران به شکار شیاطین رفتم زمان زیادی گذشته.» کش و قوس باشکوهی به خودش داد و مشتاقانه به سقف دوجو خیره شد. شیطان کش های ارشد کمتر فرصت پیدا می کردند سری به زمین های تمرین قدیمی شان بزنند. ماساچیکا ناگهان لبخند زد: «دوست داری قبلش یه مبارزه ی تمرینی داشته باشیم؟ خیلی وقته این کارو نکردیم.» «نه. ماموریت که تموم شد میتونم بزنم پوزه ات و به خاک بمالم.» ماساچیکا با خوشحالی اعلام کرد: «کلا دویست و هفت بار مبارزه کردیم. صد و پنجاه و نه بار برنده شدن، چهل و دو بار باختم و شش بار مساوی شدیم. به همین راحتی نمیتونی شکستم بدی.» «هنوزم می گی نه، کودن خان.» سر دماغ تر از آن بود که با کلمات تند تری سربه سرش بگذارد. راه افتاد تا از آنجا بیرون برود و راهی شهری شود که قرار بود ماموریتشان را در آنجا به انجام برسانند. ماساچیکا با اخم گفت: «خیلی بی ادب شدی. چه بلایی سر اون بچه ی بانمکی که میشناختم اومده؟ تازه نمیدونم قدت کی از من بلندتر شد؟» «باید باهاش کنار بیای، من قبل از تو هاشیرا میشم.» «اگه اون اتفاق بیفته، بی برو برگرد باید خوراک گوشت مهمونم کنی! بعدشم بچه‌ها از من بیشتر خوششون می یاد. حالا میبینیم!» سانمی با طعنه گفت: «آره،آره،آره. حالا این قدر وقت و تلف نکن و راه بیفت.» «حتما لازم نیست شمشیر بازی باشه. هر مسابقه ای که میخوای اسم ببر. میتونیم مثل وقتی که بچه بودیم بین سوسک هامون دعوا راه بندازیم. زود باش دیگه، به عنوان داداش بزرگت پای حیثیتم وسطه!» به نظر، ماموریت خطری ای در پیش داشتند اما سانمی حس می کرد روحیه گرفته. از آخرین باری که فرصت پیدا کرده بود از مصاحبت با دوست قدیمی اش لذت ببرد و عصر را کنار هم بگذرانند مدت زیادی می گذشت. کم پیش می آمد مثل حالا لبخند کم رنگی بر لب هایش نقش ببندد.