به پنچره تکیه داده بود و خانه های به هم پیوسته را تماشا میکرد . گویی برایش دژاوو شد و با خود گفت من کجام؟
چترم را بهدست میگیرم و زیر قطرات باران کفشهایم را برزمین میگذارم و قدم میزنم . و چه چیزی بهتراز این حس؟𓂃
فسقلیه زلزده بود بهم و منم بهش لبخند زدم و گفت ببخشید؟ گفتم جانم؟ گفت خیلی خوشگلی و من اینحوری بودم که اخه دورت بگردپمیممیمیم🤏🏻