فسقلیه زلزده بود بهم و منم بهش لبخند زدم و گفت ببخشید؟ گفتم جانم؟ گفت خیلی خوشگلی و من اینحوری بودم که اخه دورت بگردپمیممیمیم🤏🏻
من کلی نوشتم ، نوشتم از تو از خاطرههامون از اولین روزی که چشمام به چشمت خورد، از همهچیز توی دفترخاطراتم نوشتم ولیخب تو نمیدونی .
بعضی چیزا توی زندگی ادما زمانی پیدا میشن که درموندهای، دنبال یه راه فراری و درست همون موقع یهراهفرار برات پیدا میشه و نجاتت میده .