💠 خاطره ای از شهید محمد بروجردی
▫️در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت از اتاقش بیرون آمد و جویای قضیه شد.
مسئول دفتر گفت:" این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره".
فرمانده گفت:" خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری".
یک دفعه سرباز جلو آمد و سیلی محکمی نثار شهید بروجردی کرد. در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و آن طرف صورتش را برد جلو و گفت:" دست سنگینی داری پسر! یکی هم این طرف بزن تا میزان بشه".
بعد هم او را برد داخل اتاق. صورتش را بوسید و گفت:"ببخشید، نمی دانستم این قدر ضروری است.می گم سه روز برات مرخصی بنویسند".
سرباز خشکش زده بود و وقتی مسئول دفتر خواست مرخصیش را با کارگزینی هماهنگ کند گوشی را از دستش گرفت و گفت:"برای کی می خوای مرخصی بنویسی؟برای من؟نمی خواد. من لیاقتش را ندارم".
بعد هم با گریه بیرون رفت.بعدها شنیدم آن سرباز راننده و محافظ شهید بروجردی شده؛یازده ماه بعد هم به شهادت رسید.آخرش هم به مرخصی نرفت.
🆔 @Defa_Moqaddas
دفاع مقدس
💠 خاطره ای از شهید محمد بروجردی ▫️در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت ا
💠 نقل خاطره از شهید همت درباره شهید بزرگوار محمد بروجردی:
▫️یک بار هلیکوپتر S.T.21 حامل او و تعدادی از فرماندهان در اطراف ارومیه سقوط کرد.
شدت سانحه به حدی بود که هلیکوپتر او بر اثر اصابت با زمین سه تکه شد یکی از برادرانی که در آن پرواز همراه شهید بروجردی بود بعدها حکایت زیبا و تکان دهندهای از این ماجرا برایمان تعریف کرد.
او میگفت پای شهید بروجردی در زیر لاشه هلی کوپتر گیر کرده و شکسته بود، در همین اثنا مردم روستاهای اطراف به محل سانحه آمده بودند برای کمک و امدادرسانی، از قرار یکی از برادرانی که در کنار بروجردی بوده سر روستائیان داد میکشد که چرا زودتر نمیجنبید؟ یواشتر حاج آقا را بکشید... و خلاصه کمی به آنها غیظ و غضب کرده بود.
بروجردی در حالی که پایش لای لاشه هلیکوپتر گیر کرده و به سختی در ناراحتی بود بلافاصله رو میکند به این برادرمان و پرخاش می کند چرا با اخلاق اسلامی با این مردم برخورد نمیکنید؟
🆔 @Defa_Moqaddas
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 کلیپ | تصاویر مناجات و راز و نیاز رزمندگان در جبهه ها
➕ فایل صوتی مربوط به دوران #دفاع_مقدس
🆔 @Defa_Moqaddas
💠 جانباز شهید مصطفی الموسوی، مسئول مخابرات لشکر31 عاشورا و همرزم شهید مهدی باکری:
⚪️ متن زیر، خاطرۀ تأمل برانگیز شهید الموسوی از شهید مهدی باکری است ... و قابل توجه برای مسئولین و مدیران ... 👇
🔹 به سمیناري در مشهد دعوت شده بودم. از لشکر اجازه گرفته و عازم شدم. رفت و برگشتمان با هواپيما بود. آنجا هم ما را به يك هتل چهار ستاره بردند كه امکانات خوبی هم داشت. برای من كه مدت زيادی در منطقه بودم، سفر لذتبخشي بود. چند روزی آنجا بوديم و برگشتيم.
🔸آقا مهدي، اولين حقوق سپاهش را گرفته بود. به ما گفت: امروز همه مهمان من، میخواهم همه را جگر مهمان كنم.
▫️خيلی سر حال بود. همينطور كه مشغول خوردن بوديم، گفت: خُب، آقای الموسوی، تعريف كن ببينم، از سمينار مشهد چه خبر؟
▪️من با آب و تاب گفتم: آقا مهدی، سمينار نگو، بگو دومينار !! عجب سميناري بود. با هواپيما بردنمون و رفتيم هتل چهار ستاره و خلاصه همه چيز به راه بود.
تا اين ها را گفتم، قيافهاش در هم رفت.
حرفهايم كه تمام شد، همينطور كه سيخها دستش بود، گفت: آقای الموسوي! اين سيخها رو میبينی؟ روز قيامت اينها رو توی بدنت فرو ميكنن. شما میتوانستی با اتوبوس بری، با اتوبوس هم برگردی.
گفتم: من كه هواپيما نگرفتم، برامون گرفته بودن.
سعي كردم خودم را تبرئه كنم، اما او با ناراحتي گفت: شما یک انسان بالغ هستی، وقتی یک جایی را می توانیم با اتوبوس برویم، چرا از هواپيما و پول ملت خرج کنیم؟ وقتی میتوانيم توی هتل معمولی بخوابيم، چرا برويم هتل چهار ستاره؟
میگفت: چون مأموريت بوده و از بيتالمال خرج شده، نبايد ميرفتی!
🆔 @Defa_Moqaddas
دفاع مقدس
💠 جانباز شهید مصطفی الموسوی، مسئول مخابرات لشکر31 عاشورا و همرزم شهید مهدی باکری: ⚪️ متن زیر، خاطر
⚪️ #مردان_بی_ادعا
💠 خاطره ای از جانباز شهید مصطفی الموسوی؛ مسئول مخابرات لشکر31 عاشورا و همرزم شهید مهدی باکری:
🔹سال 1362بود. از کرمانشاه (باختران) به طرف اسلام آباد ميرفتیم. از گردنه حسن آباد عبور کرده بودیم که گرد و خاکی در کنار بلند شد. جلوتر که رفتیم دیدیم تویوتا وانتی از جاده خارج شده و چپ کرده، و دو سه نفر درون آن گیر کرده اند. یکی از آنها برادر سید مصطفی الموسوی (مسؤول مخابرات لشکر عاشورا) بود، او و همراهش را از ماشین خارج کرده و با وسیله نقلیه خود به بیمارستان اسلام آباد بردیم. عکس رادیولوژی از آنها گرفتند. دکتر با دیدن عکس برادر الموسوی، متعجب و شگفت زده شد! ... در جای جای بدن او پر ترکشهای ریز بود! ... اینها یادگار دلاورمردی های او در اوایل جنگ بود... در جبهه های خوزستان..(سوسنگرد، دهلاویه، هویزه ...)
-راوی: از دوستان شهید
ا🌱🌿🌱🌿🌱
🔹سید محجوب، دوست داشتنی و خاکی و بی ادعا،مصطفی الموسوی در دهه۸۰ بر اثر جراحتهای ناشی از جنگ در گمنامی بشهادت رسید،بدون آنکه یک برگ گواهی مجروحیت و جانبازی در پرونده او باشد‼️
⚪️در پوشه پرونده پرسنلی او حتی سابقه یک روز حضور در جبهه هم یافت نشد❗️❗️
🆔 @Defa_Moqaddas
🔹آیت الله بهجت(ره): اگر دلتان برای #امام_زمان(ع) تنگ شد، به صفحات قرآن نگاه کنید.
ا🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
💠 آقا مهدی به همان میزان که به انجام فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت نیمههای شب از خواب بیدار میشد، با خدای خود خلوت می کرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه میخواند...
خواندن قرآن از کارهای واجب روزمرهاش بود و دیگران را نیز به این کار سفارش مینمود..
🌷 #سردار_شهید_مهدی_باکری
🌴 فرمانده #لشگرآسمانی۳۱عاشورا
🌗 #ماه_مبارک_رمضان
🆔 @Defa_Moqaddas
😊خاطرات طنز جبهه
💦 بنزین رایگان!
▫️سال1362بود. درجبهه جنوب برای انجام کار مخابراتی،به مقر یگانها رفت و آمد داشتیم و معمولاً سعی ميکردیم همانجا هم باک بنزین ماشین را پُر کنیم.روزی برای تعمیر خط نلفن راه دور تیپ44قمر بنیهاشم به مقر آنها واقع در دارخوین(انرژی اتمی)رفتیم. بعد از انجام کار به فکر بنزین افتادیم. منبع سوخت در جای بلند و تپه مانندی قرار داشت و پیرمرد بسیجی هم در بالای تپه نشسته و مسئول جایگاه بود که مبادا ماشینهایی غریبه، در آنجا بنزین بزنند.
🔹(در زمان جنگ بنزین چیز ارزشمندی بود و در شهرها سهمیه بندی و کوپنی بود. سارقان با باز کردن قفل درب باک خودروهای مردم، بنزین آنها را با شلنگ و مُک زدن، خالی ميکردند!)
🔸 ما هم که جزء کادر تیپ نبوده و فقط برای انجام مأموریت رفته بودیم، با ماشین تویوتا پای منبع رفته و بدون نگاه کردن به آن پیرمرد، با خونسردی مشغول زدن بنزین ميشدیم.آن بنده خدا هم تصور ميکردکسی که بی توجه به اطراف،مستقیماً سراغ بنزین ميرود،حتماً خودی است،لذا حساسیت نشان نميداد.در اینجا بدون فوت وقت باک بنزین ماشین خودرا تا خِرخِره پُر ميکردیم و بسرعت از آنجا دور ميشدیم!
🆔 @Defa_Moqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
👈کانال "دفاع مقدس" @Defa_Moqaddas
🔹تلگرام: https://t.me/Defa_Moqaddas
🔸ایتا: http://eitaa.com/Defa_Moqaddas
▪️سروش: http://sapp.ir/Defa_Moqaddas
💠 نگاهی به رویدادهای 8 سال جنگ تحمیلی
#در_آینه_تاریخ ؛ سال 1362. #آیت_الله_خامنه_ای در جمع تعدادی از اعضای #سپاه حفاظت از ریاست جمهوری
🆔 @Defa_Moqaddas
🌴هر وقت مي خواست برایِ
بچه ها یادگارى بنویسد، می نوشت :
💠 مَن کانَ لِله کانَ الله لَه
🔹هرکس باخدا باشد، خدا با اوست
🌷 #شهید_محمدابراهیم_همت
🆔 @Defa_Moqaddas
📷 اسماعیل نیکزاد، آزاده سرفراز ارتشی (اهل استان کرمانشاه)
🔹جبهه سرپل ذهاب - ارتفاعات بازیدراز – دهه 60
🆔 @Defa_Moqaddas
💠 عمليات بازی دراز
🔹این عملیات در اردیبهشت ما سال ۱۳۶۰در غرب سرپل ذهاب انجام شد. جبهه غرب به خاطر طبیعت کوهستانی که دارد اصلاً ماهیت جنگ در آن متفاوت است. در این جبهه (ایلام و کرمانشاه) عراقی ها توانستند با تصرف شهرها و ارتفاعات مرزی ایران یک کمربند دفاعی در برابر دشت بی دفاع بغداد تشکیل دهند. ارتفاعات بازی دراز در غرب شهر سرپل ذهاب مهمترین ارتفاعی بود که دشمن در جبهه غرب در اختیار داشت زیرا از یک سو بر دشت و شهر سرپل ذهاب و پادگان ابوذر (مهمترین پادگان مرزی در جبهه غرب) و راههای ارتباطی آن کاملاً مسلط بود و از سوی دیگر یک مانع طبیعی عالی برای دفاع عراق از شهر های قصرشیرین و خانقین محسوب می شد. به همین دلایل بود که نبردهای سختی برای آزادسازی این ارتفاعات در گرفت که عملیات بازی دراز یکی از مهمترین آنهاست.
🔹در این عملیات که یکی از اولین تجربه های بزرگ همکاری مشترک سپاه و ارتش در سایه بی اعتمادی روزافزون به شخص بنی صدر بود، نیروهای عمل کننده از شمال و جنوب دشت ذهاب به ارتفاعات بازی دراز یورش بردند. عکس العمل عراق برای حفظ ارتفاعات منجر به یک نبرد شدید چند روزه گردید و عاقبت نیروهای ایران موفق به آزادسازی قله های جنوبی ارتفاعات شدند اما قله های شمالی همچنان در دست دشمن باقی ماند. ضمن اینکه عدم آزادسازی بخش شمالی بازی دراز باعث شد تا نیروهای ایران برای کاهش تلفات از بخشی از غرب دشت ذهاب عقبنشینی کنند.
🆔 @Defa_Moqaddas