50M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1️⃣ #برنامه_گلزار
ویژه سی و نهمین سالگرد #عملیات_عاشورای_3
روایت شهدا به روایت برادر تخریبچی حاج محمد رضا جعفری..
🔷 #عملیات_عاشورای_3 در تاریخ 25 مرداد توسط رزمندگان لشگر10 سیدالشهداء(ع) به فرماندهی حاج علی فضلی در منطقه عمومی فکه انجام شد.
49.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2️⃣ #برنامه_گلزار
ویژه #عملیات_عاشورای_3
به روایت برادر حاج حسن امیری فرمانده گردان حضرت قاسم(ع)
و سردار تخریبچی حاج محمد رضا جعفری
🔷 #عملیات_عاشورای_3 در تاریخ 25 مرداد توسط رزمندگان لشگر10 سیدالشهداء(ع) به فرماندهی حاج علی فضلی در منطقه عمومی فکه انجام شد.
45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3️⃣ #برنامه_گلزار
ویژه سی و نهمین سالگرد #عملیات_عاشورای_3
به روایت برادر حاج حسن امیری فرمانده گردان حضرت قاسم(ع)
و سردار تخریبچی حاج محمد رضا جعفری
🔷 #عملیات_عاشورای_3 در تاریخ 25 مرداد توسط رزمندگان لشگر10 سیدالشهداء(ع) به فرماندهی حاج علی فضلی در منطقه عمومی فکه انجام شد.
هدایت شده از دفاع مقدس
🌱 با سلام
مطالب کانال دفاع مقدس در #ایتا تهیه و بارگذاری میشود.
دوستانی که میتوانند پستهای روزانه را از #ایتا به #روبیکا و یا #تلگرام انتقال دهند، لطفا از طریق زیر اطلاع دهند 👇👇
@mehretaban313
با سپاس 🙏
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
✅ مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
دفاع مقدس
بغضهای حقیر ما، روبروی تصاویر گلگون شما سرریز میشود و راه را برای کلام میبندد؛ با شما شقایقه
زمان:
حجم:
11.1M
📢 فایل صوتی
🔷 برای اولین بار بعد از ۴۰ سال
🎙 گزارش مانور و ماموریت #نیروهای_تخریب_لشگر۱۰ در عملیات عاشورای ۳ توسط شهید حاج سید محمد زینال حسینی به رحیم صفوی، از فرماندهان اصلی سپاه در دوران دفاع مقدس
⌛️ ۲۴ مرداد ماه ۱۳۶۴ جنوب
دوران جنگ تحمیلی
#معبر_گردان_حضرت_قاسم_علیه_السلام
❇️ #عملیات_عاشورای_3
بامداد 25 مرداد 1364
#منطقه_ی_عمومی_فکه
#لشگر_10
✍️✍️✍️ راوی #برادر_محمد_رضا_جعفری
برای عملیات عاشورای 3 بنده، #شهید_علیرضا_زمانی و #شهید_زعفری، مامور شدیم به #گردان_حضرت_قاسم(ع) که دو یا سه محور داشت و ما محور تپه شتری بودیم.
شناسایی #میدان_مین توسط #شهید_زمانی انجام شده بود. میدان به شدت سخت و بدجایی بود و زیر سنگر کمین دشمن قرار داشت و سنگر تیربار دشمن به میدان مسلط بود.
قرار شد شهید زمانی وارد معبر بشه و مین ها رو خنثی کنه و شهید زعفری هم پشت سرش طناب معبر را روی زمین پهن کنه و من هم اول معبر نیروهای رو برای عبور از معبر هدایت کنم.
معبر زیر سنگر کمین دشمن بود و برای اینکه دشمن از مسیر معبر مطلع نشه با سیم تلفن جنگی علامت گذاری کرده بودند .
شهید زمانی و شهید زعفری با تجربه ای که داشتند معبر رو به اتمام رسوند و پیام دادن که معبر آماده است برای عبور نیروها و درگیری با دشمن.
بنده جلوی ستون قرار گرفته و با همراهی برادران اطلاعات عملیات نیروها رو برای عبور از معبر حرکت دادیم. به اول میدان مین که رسیدیم شهید زعفری و شهید زمانی ایستاده بودند.
قرار شد شهید زمانی جلوی ستون بره من وسط میدان مین و شهید زعفری هم همان جا سر معبر بمونه.
حدود سی چهل نفر را رد کردیم که ناگهان یکی در 5 یا 6 قدمی من کمی از مسیر معبر منحرف شد.
اصلا نمیشد باصدای بلند زیر کمین حرف زد با صدای توگلویی گفتم حاج آقا... برادر ...
که ناگهان بازانو رفت روی مین گوشتکوبی( پومز2) و مین منفجر شد و با صدای انفجار دشمن هوشیار شد و آتش دشمن روی معبر شروع شد . یه تعداد اونجا شهید و جروح شدند اما بچه ها از معبر عبور کرده و با دشمن درگیر شدند.
عملیات ایضایی بود فقط قرار بود که از دشمن تلفات بگیریم و برگردیم.
وقتی که با ستون به عقب برمیگشتیم دیدم شهید زمانی انتهای معبر ایستاده . بعد از حال و احول و با هم ستون بچه های رزمنده رو از معبر رد کردیم و در همین حین یه خمپاره 60 نزدیکمان به زمین خورد و ترکشی به گلوی #شهید_علیرضا_زمانی اصابت کرد و ایشان غلت زد و داخل #میدان_مین افتاد و به شهادت رسید.
#شهید_غلامرضا_زعفری در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۶۶ در جنوب به شهادت رسید و در روستای لزربن شیرود در خاک آرمید
🌿🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌹
#آرامش_یک_امدادگر
#شهید_حمیدرضا_دادو
عملیات عاشورای 3
✍️✍️ راوی #علی_اصغر_کوثری
#شب_عملیات عاشورای3 بود
#گردان_علی_اصغر_علیه_السلام با دشمن درگیر شد همان دقایق اول عملیات #برادر_عمو_غفارجانشین گردان علی اصغر علیه السلام با آتش دشمن مجروح شد
همه ی کادر گردان وحشت زده دنبال امدادگر میگشتند که یک نوجوون لاغر اندام و نحیف خودش رو رسوند و با دقت و آرامش مشغول بستن زخم های عمو غفار خصوصا شکمش شد که خیلی آسیب دیده بود. اونقدر با حوصله و آرامش کار میکرد که انگار نه انگار که از زمین وزمان آتیش میریزه .
همه حیران آرامش این امدادگر به ظاهر کوچولو بودن. #شهید_عباس_احمدی از این همه دلاوری حیرت کرده بود که چطوری این رزمنده بدون توجه به این هیاهو داره کارش رو میکنه.
این امدادگرهمون رزمنده نحیف و لاغری بود که #شهید_آجرلو فرمانده گردان قصد داشت در خط پدافندی فکه اون رو نگهداره و جلو نیاد .کی باور میکرد این نوجوون امدادگر موقع عملیات یک شیرمرده.این امدادگر شجاع ودلیر کسی نبود غیر از #شهید_حمید_رضا_دادو که بعدها به #گردان_تخریب_لشگر_10_سیدالشهداء_علیه_السلام رفت ودر تیرماه 66 در عملیات نصر4 به شهادت رسید
دفاع مقدس
الو الو بهشت!
🎙 گفتگوی بیسیمی با حاج قاسم اصغری
┄═❁🍃❁═┄
🔊 الو الو… بهشت؟ حاجی، صدای ما رو داری؟ فکه، اسفند ماه، عملیات عاشورای ۳، یه شب تاریک و نفسگیر… سیمهای خاردار مثل دیوارهای جهنمی جلو بچهها صف کشیدن، هیچ راهی نیست… صدای نفسهای سنگین، بیسیمی که خشخش میکنه، و چشمهایی که امیدشون فقط به خداست. حاجی، کجایی؟
📢 حاج قاسم: *"حسن جان، ما اینجا تو بهشت یه ذره آرامش داشتیم، حالا دوباره باید خاطره بگیم؟ اینا گفتن نداره، برای خدا بوده، برای دل، نه برای تعریف و تمجید!"*
🔊 قبل از اون شب، مقدمات اعزام چطور بود؟
📢 حاج قاسم: *"راستش، اون موقع ما کرج بودیم. گفتن گردان حضرت علیاصغر نیرو کم داره، ما هم ۱۲ نفر از بچههای کرج رفتیم. جانشین گردان شهید آجرلو بود، مرد بزرگی که روحیه خاصی داشت. روزای قبل از عملیات، تو دوکوهه بودیم، موقعیت الفتح… پشهها که ولکن نبودن، شبها قاچاقی از گردان بیرون میزدیم و روی پشت بومای خراب میخوابیدیم. ولی حس غریبی بود، انگار هممون تو انتظار یه لحظهایم که تکلیفمون مشخص شه."*
🔊 حاجی، اون شب همه حنا زده بودن، چی شد که جو به عروسی شبیه شد؟
📢 حاج قاسم: *"حسن جان، وقتی فهمیدیم یکی دو شب دیگه حملهست، انگار دنیا برامون رنگ دیگهای گرفت. بعضیا خشکتر بودن، فقط دعا و نماز… ولی همونا هم شوخی و خندهشون گرفته بود. یه حس عجیبی بود، انگار همه میدونستن داریم به یه جشن واقعی نزدیک میشیم!"*
🔊 بعد چی شد؟ ورود به عملیات رو تعریف کن؟
📢 حاج قاسم: *"یه نفر اومد، ریش تپلی داشت، سبزه بود، ساعت ۷ غروب بود… گفت: معبر زدم، مینها رو باز کردم، پشت سر من بیایید. با حالت تهدید میگفت پاتونو این طرف نذارید، اون طرف بذارید. من یه تیکهای بهش انداختم، نمیدونستم چه آدم بزرگیه! بچهها خندیدن، ولی اون شب، اون آدم شد راهگشا…"*
*"والا، حسن جان، اون شب یه نگاه انداختم، دیدم راه بستهست. بچهها پشت سیمهای خاردار گیر کردن، هیچ راهی نبود. یکی گفت از رو بپریم، یکی گفت دندونههای سیم رو ببریم، یکی هم گفت خب تماس بگیریم بگیم بیان در رو باز کنن!"*
🔊 پس چیکار کردی؟
📢 حاج قاسم: *"چیکار کردم؟ تخریبچی بودم و تصمیم گرفتم راه رو باز کنم دیگه! گفتم بچهها، از روی من رد شید، فقط نوبتی، یکی یکی، با ادب!"*
🔊 حاجی، یعنی واقعاً درد رو حس نکردی؟
📢 حاج قاسم: *"داداش، اون لحظه من توی این دنیا نبودم. اگه درد رو حس میکردم، بدنم میگفت بلند شو، ولی من موندم، تا آخرین نفر رد بشه. انگار فرمان بدنم رو به خدا سپرده بودم."*
🔊 بعد چی شد؟
📢 حاج قاسم: *"بچهها رد شدن، رفتن جلو، زدن خط دشمن رو شکستن. منم همونجا موندم، تا اینکه عقبنشینی شد و منو روی برانکارد بردن عقب. حسن، تو اون صحنه بودی، خودت دیدی چی شد!"*
🔊 درسته، من اون لحظه از نوک پا تا سرت رو بوسیدم، میگفتم حاجی، این کار رو نکن… ولی انگار اون لحظه تو دیگه اینجا نبودی!
📢 حاج قاسم: *"آره، حسن، اون لحظه فقط یه فکر داشتم، اینکه این راه باید باز بشه، و این کار باید انجام بشه…"*
🔊 حاجی، حالا که از بهشت مرخصی گرفتی، یه چیزی به جوونا بگو.
📢 حاج قاسم: *"بچهها، پشت همو خالی نکنید، هیچوقت نپرسید چرا من؟ بگید من هستم! و اگر یه روزی رسید که باید یه سیم خاردار رو رد کنید، با دل بریدن از خودتون، راه رو باز کنید…"*
🔊 حاجی، مرخصیات داره تموم میشه، چیزی دیگهای داری؟
📢 حاج قاسم: "حسن، فقط یه چیز… بگو یاد شهدا رو زنده نگه دارن، بگو بچهها مواظب هم باشن، و بگو که راه هنوز ادامه داره…"
حاجی برگشت، اما صدای بیسیمش هنوز تو گوش ماست!
دفاع مقدس
انتخابات در
جبهههای نبرد
┄┅┅❀┅┅┄
▫️ در جبههها هم یک جمعیت رزمنده بودند که بنا به تکلیف باید در انتخابات شرکت میکردند. یک صندوق سیار در همان جبهه یا پادگان میآوردند تا آنها هم مشارکت کنند.
یادم هست برای انتخاباتی رأیگیری شد که شهید رجایی برگزیده شد برای ریاستجمهوری در سال ۱۳۶۰ و آیتالله خامنهای برگزیده شدند در سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۴ و البته یک دوره انتخابات مجلس خبرگان و ۲ دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی هم در دوران دفاع مقدس برگزار شد.
قرار بود در آخرین روزهای مردادماه، انتخابات چهارمین دوره ریاستجمهوری برگزار شود. خیلی دوست داشتم در تهران باشم؛ هم به این دلیل که شناسنامه همراهم نبود تا رأی بدهم، هم این که در کنار بچههای محل در جریان برگزاری انتخابات باشم. وقتی از برادر معاون گردان درخواست کردم که مرخصی دو ـ سه روزهای بدهد تا بروم و برگردم، خندید و گفت: بین این همه رزمنده که اینجا و جاهای دیگه جبهه هستند، فقط حضرتعالی میخوای رأی بدی؟... صبح روز جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۶۴صبحانه را که خوردیم، نزدیک ساعت ۸ بود که دو دستگاه نیسان پاترول به اردوگاه آمدند... بهجای شناسنامه، پشت کارت پلاک مهر زدند. آنقدر سختگیر بودند که به نیروهایی که به هر دلیلی کارت پلاک نداشتند، اجازه رأیدادن ندادند.
با رزمندهها ساعت ۷ صبح مقابل ایستگاه صلواتی پل کرخه رسیدیم. بچهها با داد و فریاد ماشینها را متوقف کردند. همه با تجهیزات کامل از ماشینها پیاده شدند و سمت درب ورودی صلواتی هجوم بردند. مقابل ورودی صلواتی روی پارچهای نوشته بود: «محل اخذ رأی». اما هنوز صندوقی برای رأیگیری نبود. بچهها اسلحهها را روی میزهای چوبی که داخل صلواتی بود گذاشتند و برای گرفتن صبحانه صف کشیدند. بساط نون و پنیر و چای شیرین داخل لیوانهای پلاستیکی قرمز رو به راه بود.
تازه صبحانه خوردن تمام شده بود که دستاندرکاران اخذ رأی از اندیمشک آمدند. ساعت ۸ بود که رأیگیری شروع شد و برادران ارتشی در صفوف منظم میآمدند و رأی میدادند...
از مسئولین صندوق سوال کردیم: «ما هم میتوانیم رأی بدهیم؟» گفتند: «باید کارت شناسایی عکسدار داشته باشید.» گفتیم: «کارت داریم، ولی عکس نداره. خودمون که هستیم عکس برای چی؟» گفتند: «به ما این طور ابلاغ شده.» هر چی بچهها اصرار کردند فایدهای نداشت.
فرماندهان اعلام کردند: «برادران! سوار ماشینها شوند و کسی هم اسلحه و تجهیزاتش را جا نگذاره.» تقریبا ما آخرین نفراتی بودیم که از صلواتی کرخه بیرون آمدیم که مسئول صندوق با خوشحالی گفت: «برادرهای رزمنده تماس گرفتیم با مرکز و اجازه دادند که با کارت جنگی، شما رأی دهید.»
این خبر زود میان بچهها پخش شد و صدها رزمنده تیپ سیدالشهداء (ع) در یک صف شدند و رأی خود را به صندوق ریختند... روز ۲۵ مرداد ۶۴ بچههای رزمنده به دو تکلیف عمل کردند. یکی شرکت در عملیات «عاشورای ۳» و انهدام دشمن بعثی و دیگری شرکت در انتخابات ریاست جمهوری.
#خاطرات
#انتخابات
🌷شهید"محمود کاوه":
« رمز عبور از خط دشمن، توسل است »
🔸در قسمتی از ارتفاع، فقط یک راه برای عبور بود، محمود کاوه را بردم همان جا، گفتم: " دیشب تیربار چی دشمن مسلسلش را روی همین نقطه قفل کرده بود، هیچ کس نتونست از این جا رد بشه"
🔹گفت: " بریم جلوتر ببینیم چه کاری می تونیم انجام بدیم"، رفتیم تا نزدیک سنگر تیربارچی، محمود دور و بر سنگر را خوب نگاه کرد
⚪️ آهسته گفتم: " اول باید این تیربار را خفه کنیم، بعد نیروها را از دو طرف آرایش داده و بزنیم به خط"، جور خاصی پرسید: "دیگه چه کاری باید بکنیم!" گفتم: "چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه".
▫️گفت: " یک کار دیگه هم باید انجام داد"گفتم: " چه کاری؟"با حال عجیبی جواب داد: "توسل؛ اگه توسل نکنیم، به هیچ جا نمی رسیم".
#شهید_محمود_کاوه
#خاطرات_شهدا