eitaa logo
دفاع مقدس
4.8هزار دنبال‌کننده
25.3هزار عکس
16.1هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دفاع مقدس
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▫️ 🎥 | پند و نصیحت شهید آیت الله مدنی در جمع امامان جمعه سراسر کشور --- اوایل انقلاب 🌱سخنی کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند🌱 🌷کلام نورانی شهید مدنی ، همراه با اشک 💦 ؛ التجا و پناه بردن به پروردگار ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 📆 ۲۰ شهریور۱۳۶۰ - سالروز شهادت آیت‌الله مدنی، نماینده امام در استان آذربایجان و امام جمعه تبریز - به دست گروهک تروریستی منافقین 🌷 شهید مدنی از شخصیت های کم نظیر انقلاب بود. ویژگی های برجسته او ، وی را از دیگران متمایز ساخته بود. 🌿 مجتهد مجاهد و سالک الی الله، سال‌ها قبل از شهادتش در یکی از جلسات درس گفت: «همیشه دو سؤال ذهنم را مشغول کرده بود؟! یکی این‌که آیا واقعاً‌ من سیدم و دوم این‌که شهید خواهم شد یا نه؟» 🌷یک شب امام حسین(ع) را در خواب دیدم که بالای سرم آمد و دستی بر سرم کشید و به من گفت: «یا بُنَیَّ، انت مقتول» از خواب که بیدار شدم جواب هر دو سؤالم را گرفتم... ──┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅── ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✅مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
روزی که تیپ سیدالشهداء علیه السلام تشکیل شد👇👇 23 شهریور 1361 ... و 15 فروردین 1361 و 🔹شهید حاج علیرضا موحد دانش 🔹 شهید محسن وزوایی به عنوان فرمانده تیپ سیدالشهداء(ع) منصوب شدند با عنایت به اسناد ، همزمان با عملیات الی بیت المقدس در فروردین ماه سال 1361 سردار شهید محسن وزوایی طی حکمی که به امضاء شهید حاج داوود کریمی رسیده به فرماندهی تیپ سیدالشهداء(ع) منصوب شد ولی به دلیل همزمانی عملیات بیت المقدس مراحل اجرایی تشکیل تیپ به بعد از عملیات موکول شد و در عملیات به شهادت رسید و بعد هم اعزام تیپ محمد رسول الله (ص) به سوریه پیش آمد و بعد هم اسارت حاج احمد متوسلیان اتفاق افتاد و پس از برگشت رزمندگان تهرانی از سوریه، عملیات رمضان در تیر و مرداد سال 1361 انجام شد و شرایط تشکیل تیپ سیدالشهداء(ع) فراهم نشد تا اینکه در 23 شهریور سال 1361 طی حکمی که به امضاء فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سردار محسن رضایی رسید به عنوان دومین فرمانده تیپ سیدالشهداء(ع) منصوب شد . و اینگونه یگان دوم در سال های دفاع مقدس پا به میدان حماسه گذاشت و تا امروز ادامه دارد.
دیدگانمان را صفا دهیم با این چهار شهید ... فروردین ۶۵- موقعیت الوارثین 📷از سمت راست: 🌷شهید صاحب علی نباتی 🌷شهید حاج امیر یحیوی 🌷شهید حسین مسیبی 🌷شهید پیام پوررازقی (ع) دوران جنگ تحمیلی
🌿 زندگی به سبک شهدا 🌷 سردار شهید مهدی زین‌الدین فرمانده‌ی لشکر۱۷ علی‌بن‌ابی‌طالب "علیه‌السلام" (●ولادت: ۱۳۳۸، تهران ☆ ○شهادت: ۱۳۶۳، جاده‌ی بانه به سردشت ☆ ■مزار: گلزار مطهر شهدای علی‌بن‌جعفر "علیه‌السلام" قم) وقتی از فرزند شهید عالی مقام زین‌الدین ـ فرمانده‌ی لشکر۱۷ علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌السلام) ـ سؤال شد: «کدام یک از ابعاد زندگی پدرت برایت جالب تر است؟» گفت: 《مطالعه زیاد ایشان. تعجب می‌کنم که با وجود آنهمه کار و فرصت کم چطور این قدر برای مطالعه وقت می‌گذاشتند. نماز اول وقتشان هم خیلی برایم جالب است. دوستانشان چیزهایی از نماز اول وقت پدرم تعریف کرده‌اند که تعجّب برانگیزاند. شنیده‌ام پدرم در سخت‌ترین عملیات‌ها، نماز اول وقت را رها نمی‌کرد.》 منبع: کتاب "شهیدستان"، ج۱، ص۴۰.
🌷یادی از سردار شهید غلامحسین افشردی معروف به "حسن باقری"، نابغه‌ی جنگ و مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران در دوران دفاع مقدس 《●ولادت: ۱۳۳۴، تهران ☆ ○شهادت: ۱۳۶۱، خط مقدم چنانه در منطقه‌ی عملیاتی فکه》 دير می‌آمد، زود می‌رفت وقتی هم كه می‌آمد چشم‌هایش كاسه‌ی خون بود. نرگس برای باباش ناز می‌كرد. تا دير وقت نخوابيد. گذاشتش روی پاش و بابايی خوند تا می‌خواست بگذاردش زمين، گريه می‌كرد. هر چی اصرار كردم بچه را بده، نداد. پدر و دختر سير همديگر را ديدند ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ مثل هميشه صبح زود نرفت. ناخن‌های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی كرد. می‌گفت:《ببين پدر سوخته چه قدر شيرين شده. خودشو لوس می‌كنه.》 يكی دوبار رفت بیرون، دوباره برگشت. چند تا كاست داد و گفت:《حرف‌های خوبی داره. گوش كن، حوصله‌ات سرنمی‌ره.》 همیشه می‌گفتم: «به دوستات بگو اگه شهید شدی، من اولين نفری باشم كه با خبر می‌شم.» از صبح اخبار گوش نكرده بودم. دوستم تلفن كرد و گفت: «اخبار گفته چند نفر شهید شدند. اسم مجید بقایی رو هم گفتن. نفر اول را نشنیدم كیه.» نخواستم باور كنم نفر اول غلامحسين است. ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ بلند بلند گريه می‌كردند. دخترش را كه آوردند، گریه‌ها بلندتر شد. شانه‌های فرمانده سپاه می‌لرزيد. بازوش را گرفتم گفتم: «شما با بقیه فرق دارين. صبور باشين.» طاقتش طاق شد. گفت «شما نمی‌دونين كی رو از دست داديم. باقری اميد ما بود، چشم دل و امید ما....» منبع: كتاب "یادگاران"، جلد۴، شهید حسن باقری، انتشارات روايت فتح
دفاع مقدس
🎥 حمله به الولید، اچ-3 بی نظیرترین حمله هوایی دنیا دوران جنگ تحمیلی ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅
💠 احساس کردم کسی شده‌ام روزی در منزل نشسته بودیم که یکی از بستگان آمد و خبر داد، حاج مصطفی را دیده که به طرف روستای قاسم آباد (روستای زادگاهش) می‌رفته. در آن موقع ما و سایر بستگان در ورامین اسکن بودیم. تعجب کردیم از اینکه چرا ایشان به ورامین نیامده و یکراست به طرف روستا رفته است. چند ساعتی گذشت، زنگ در خانه به صدا درآمد. در را باز کردیم، حاج مصطفی بود. ایشان را به درون منزل دعوت کردیم. پس از احوالپرسی سوال کردم: «حاجی خیر باشه، مثل اینکه قاسم آباد رفته بودی.» خنده‌ای کرد و گفت: 《شما از کجا فهمیدید؟》 با شوخی گفتم: «ما همه جا سوس داریم. بالاخره خبرها می‌رسد.» گفت: 《راستش رفته بودم منزل ...》 من که آن شخص را می‌شناختم و پیرمرد فقیری در ده بود، کنجکاوتر شدم و پرسیدم: «برای چه؟» گفت: 《هیچی خواستم حالش را بپرسم.》 پرسیدم: «مگه ایشان طوری شده؟» گفت: 《نه بابا، طوریش نیست، مگه عیب داره آدم احوال هم‌ولایتی را بپرسد؟》 من که دیدم تمایلی به بازگو کردن موضوع ندارد، زیاد پاپیچ ایشان نشدم و گرم صحبت‌های دیگران شدیم. مدتی گذشت و چندبار این عمل ایشان تکرار شد. بعدها فهمیدم که در آن روز، حاج مصطفی به سبب انجام دادن عملیات موفقیت آمیز «حمله به اچ ۳» با تنی چند از خلبانان به حضور امام(ره) شرفیاب شده بودند. از زیارت امام (ره) که برمی‌گردند، یکراست به ده قاسم آباد می‌آید و با فقیرترین و پیرمردترین مرد ده ملاقات می‌کند. روزی به او گفتم: «حاج مصطفی راستش را بخواهی من می‌دانم که آن روز به ملاقات امام (ره) رفته بودی و پس از آن به ملاقات مشهدی ... رفتی. حتما از این کار هدف خاصی داشتی. می‌شود برایم بگویی؟» در جوابم گفت: 《سید کمال! شما چرا اینقدر کنجکاوی می‌کنی؟ راستش در هنگام ملاقات با امام(ره) احساس کردم کسی شده‌ام که امام (ره) ما را به حضور پذیرفته‌اند. برای اینکه دچار هوای نفس نشوم و خدای ناکرده غرور مرا نگیرد، تصمیم گرفتم به سراغ فقیرترین مرد روستا بروم تا شاید کمی از آن حال و هوا بیرون بیایم.》 راوی: سید کمال اردستانی ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️ 🌷نثار روح مطهر امیر سرلشکر خلبان شهید "حاج مصطفی اردستانی" فرمانده‌ی عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران صلوات🌷 👇👇👇👇
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 کلیپ《غم عشقت بیابان پرورم کرد》 👆🎬 تصاویر ناب و ماندگار از رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس 🎤 با نوای حاج سعید حدادیان •┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈• ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✅ مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس
👇👇 🌹گزیده‌هایی از وصیت‌نامه‌ی شهید ابوالفضل اسدی عراقی ▫️ (●ولادت: ۱۳۴۴، اراک ☆ ○شهادت: ۱۳۶۶، شلمچه ☆ ■مزار: گلزار مطهر شهدای اراک): ✅《... فقط دل‌های ما خون و چشم‌ها پر از اشک است و خوف این داریم که پس از ما تجار سودجو بر اریکه قدرت تکیه زنند و برای افراد مؤمن و مخلص عرصه را تنگ کنند؛ اما امیدوارم که این راه را مردان، با صلابتِ ایمان و خلوص نیت ادامه دهند و ادامه دهنده‌ی این راه باید اهل صبر، استقامت، تلاش و از خود گذشتگی باشد. ای کسانی که می‌خواهید این راه را ادامه دهید و بیایید اخلاص پیشه کنید و در عمل خالص شوید که گفت: «صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست» بینش مکتبی و شناخت دقیق از دین خدا هم ما را راهنما در این مبارزه است و خدا کمک می کند در برابر مشکلات مقاومت کنیم. دیگر اینکه کسی که می‌خواهد این راه را ادامه دهد، باید از تمام سود جویی‌ها و منفعت طلبی‌ها خود را حفظ کند و در این راه نباید کسی این جهت را قید کند که بعد از مبارزه، منافعی بدست آوریم. دیگر اینکه خوب هدف را بشناسیم و در راه تحقق آن از هیچ کوششی فرو گذار نکنیم.》 ✅《سعی کنيد لذت سنگ زيرین بودن برای اسلام و انقلاب را به هیچ چیز نفروشید... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
هدیه‌های شخصی ❁ یکبار با هم آمدیم مرخصی.او رفت دنبال کارش و من هم رفتم خانه.خستگی راه هنوز توی تنم بود که آمد سروقتم.گفت: استراحت دیگه بسه.گفتم:خیره ان‌شاءالله، جایی میخوایم بریم؟لبخندی زد وگفت: آره،اومدم که هم خودت رو ببرم،هم ماشین رو.منتظر جواب نماند. زد پشت شانه‌ام و گفت: زود حاضر شو که بریم. پرسیدم کجا؟گفت:هیمنقدر بدون که چند ساعتی کار داریم. به شوخی گفتم: بابا ما همه‌اش۴روز مرخصی داریم،همینم بهمون نمی‌بینی که یک استراحتی بکنیم؟بلند شد. دست مرا هم گرفت و بلند کرد. با خنده گفت: این حرفها رو بگذار کنار،زودباش که دیر میشه.سریع حاضرشدم و باهم راه افتادیم ❁ بین راه از چند تا فروشگاه سر زدیم چیزهای زیادی خرید.همه را هم میداد کادو میکردند. بار آخر که سوار ماشین شدیم و راه افتادیم، گفتم: بالاخره میگی کجا میخوایم بریم؟ لبخندی زد وگفت: میریم دیدن شهدا. گفتم: دیدن شهدا؟! گفت:میریم دیدن خانواده‌های شهدا،بهرحال اونا هم بوی شهدا رو میدن، میدونی که روح شهید متوجه خانواده‌اش هست؛بنابراین ما درحقیقت بدیدن خود شهدا میریم.گردان ما چندتا شهید داده بود.آنروز بخانواده تک تکشان سر زدیم. توی هرخانه هم میرفتیم، عبدالحسین به یکی از بستگان نزدیک شهید، یکی از آن هدیه‌ها را میداد ❁ آخر شب،وقتی برمیگشتیم خانه،بهش گفتم:شما چرا درخواست ماشین نمیکنین برای اینجور کارها؟خندید وگفت:میخوام اجری هم بشما برسه.گفتم:لااقل هدیه‌هایی رو که به خانواده شهدا میدین، پولش رو که میشه از سپاه گرفت. گفت: ارزش این کارها به همینه که آدم از جیب خودش مایه بگذاره. وقتی این حرف را میزد به حقوق کم او فکر میکردم و به افراد تحت تکفلش