گفتنمیدانمچطور،ولیتوتغییرکردی
انگارغمیراتجربهکردهایکهتورابزرگترکردهاست../
"ما روزهایی را گذراندیم که اگر کتاب شود، آدمهای زیادی را به گریه میاندازد."
آدمی به مرور آرام میگیرد,
بزرگ میشود،
بالغ میشود،
و پای اشتباهاتش میایستد!
گذشتهاش را قبول میکند،
نادیدهاش نمیگیرد!
میفهمد که زندگی یک موهبت است،
یک غنیمت است،
یک نعمت است،
و نباید آن را فدای آدمهای بیمقدار کرد! اصلا از یک جایی به بعد حال آدم خودش خوب میشود..؛
سردرد توی مغزش پیچیده بود. مُسکن را قورت داد و سرش را روی زمین سرد گذاشت و به درد فکر کرد. به اینکه اگر درد نبود از کجا میشد فهمید زندگی چه چیزهای زیادی کم دارد.
گُنَه اَز جانِبِ ما نیست اَگَر مَجنونیم
گوشه یِ چشمِ تو نَگذاشت که عاقِل باشیم