سردرد توی مغزش پیچیده بود. مُسکن را قورت داد و سرش را روی زمین سرد گذاشت و به درد فکر کرد. به اینکه اگر درد نبود از کجا میشد فهمید زندگی چه چیزهای زیادی کم دارد.
گُنَه اَز جانِبِ ما نیست اَگَر مَجنونیم
گوشه یِ چشمِ تو نَگذاشت که عاقِل باشیم
آسمان از هجر کی اینگونه میگِرید؟
ابر ها ناله کنان از تو میگویند ...
بذر غم را با آمدنت ریشهکَن کن ؛
بگذار من و ابر ها به اشک های خود پایان دهیم.. آقای³¹³
چشم گشودن در این این روزگار لقمه ای بزرگتر از دهان بود ، و زیستن ؟ حتی نمیشود قورتش داد