#part57 | «خب که چی؟ همهمون میدونیم»
چند روز گذشته بود و بالاخره یه شب همه تصمیم گرفتیم دور هم جمع بشیم
حامیم با شروین و مهراد و کیوان اومده بود و بقیه بچههای بند هم بودن؛
منم با سنا و مهرسا رسیدیم
همین که وارد شدیم شروین با خنده گفت:
شروین: بالاخره خانوما تشریف آوردن!
نیکا: خ*فه ش*و 😂
(نویسنده:یکم زیادی راحتن از این اینو بدونید😂)
کیوان: خب دیگه جمعمون جمع شد
مهرسا: آره حالا میتونید شروع کنید به چرت و پرت گفتن
حامی فقط زیر زیر نگاهم میکرد و لبخند میزد
منم سعی کردم خیلی عادی رفتار کنم
البته بچهها از رابطهمون خبر داشتن و دیگه کسی لازم نبود نقش بازی کنه ولی خب معذب بودیم هنوز جلوشون
مهراد: خب امشب کی قراره غذا سفارش بده؟
(همه به سعید نگاه کردن)
سعید: چرا همیشه من؟
خانی: چون دفعه قبل انتخابت خوب نبود یه بار دیگه دعوتمون کن نگیم سلیقت بده😂
همه خندیدن
چند دقیقهای همینجوری گذشت تا کیوان گوشیش رو برداشت
کیوان: بچهها...
شروین: باز چی شده؟
کیوان: حرفا دوباره شروع شده
حامیم: چه حرفی؟
کیوان گوشی رو گذاشت وسط
یه پیچ تو اینستا بود
«حامیم و یه نفر دوتایی؛ آیا خواننده محبوب وارد رابطه شده؟»
مهرسا: خب این که جدیده نیست
عکس رو زوم کرد
عکس مربوط به همون شب بود؛ همون عکسی که من و حامیم توی ماشین بودیم
نیکا: اوه...
حامیم: اینم که قبلا بود
کیوان: اره
شروین: ولی اصلا معلوم نیست
مهراد: آره
مهرسا با خنده گفت:
مهرسا: من فقط میخوام بدونم مردم چطوری انقدر برای زندگی بقیه وقت دارن؟ 😂
سنا: واقعاً
حامیم یه نگاه کوتاه بهم انداخت
بعد خیلی عادی گفت:
حامیم: فعلاً بیخیالش
سنا: آره امشب اومدیم خوش بگذرونیم
شروین: دقیقاً!
کیوان: پس گوشیها کنار!
مهرسا: بالاخره یه حرف حساب زدی 😂
همه خندیدن...
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
#part58| «یکی زیادی حواسش به ماست» 👀
همه دوباره مشغول حرف زدن شدن و سعی کردیم کلاً بیخیال همه چی بشیم
کیوان: خببب کی پایهست بریم یه چیزی بخوریم؟
شروین: من
سعید: منم
مهراد: من پول ندارم ولی میام😂
خانی: تو همیشه همینوو میگیی
مهرسا: من میگم اول سفارش بدیم بعد تصمیم بگیریم کی پول بده 😂
همه زدیم زیر خنده
حامیم کنارم نشسته بود ولی فاصلهمون کاملاً معمولی بود
سر صحبتو باز کردم
نیکا: حامیم چیزی نمیشه
حامیم: چیزی نمیشه
نیکا: من اصلاً دوست ندارم به خاطر من برات دردسر درست شه
حامیم: باز شروع کردی؟
نیکا: خب واقعیه
حامیم: نخیرم تو دردسر من نیستی
نیکا: پس چیام؟
حامیم: تو...
حامیم: ولش کن😂
نیکا: اِ! بگو دیگه!
حامیم: بعداً
نیکا: حامیممم
شروین از اون طرف داد زد:
شروین: شما دوتا چیتون شده؟ چرا یواشکی حرف میزنید؟ 😂
من سریع صاف نشستم
نیکا: هیچی!
کیوان: آره جون خودت😂
مهرسا: ولشون کنین بابا کلاس میزارن واسه ما
حامیم خندید
حامیم: داشت درباره اون پسته سؤال میکرد
شروین: آهااا
کیوان: چیزی نمیشه آبجی
حامیم: آره دیدی...
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت پنجاه و هفتم(ششم) و پنجاه و هشتم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️