#part58| «یکی زیادی حواسش به ماست» 👀
همه دوباره مشغول حرف زدن شدن و سعی کردیم کلاً بیخیال همه چی بشیم
کیوان: خببب کی پایهست بریم یه چیزی بخوریم؟
شروین: من
سعید: منم
مهراد: من پول ندارم ولی میام😂
خانی: تو همیشه همینوو میگیی
مهرسا: من میگم اول سفارش بدیم بعد تصمیم بگیریم کی پول بده 😂
همه زدیم زیر خنده
حامیم کنارم نشسته بود ولی فاصلهمون کاملاً معمولی بود
سر صحبتو باز کردم
نیکا: حامیم چیزی نمیشه
حامیم: چیزی نمیشه
نیکا: من اصلاً دوست ندارم به خاطر من برات دردسر درست شه
حامیم: باز شروع کردی؟
نیکا: خب واقعیه
حامیم: نخیرم تو دردسر من نیستی
نیکا: پس چیام؟
حامیم: تو...
حامیم: ولش کن😂
نیکا: اِ! بگو دیگه!
حامیم: بعداً
نیکا: حامیممم
شروین از اون طرف داد زد:
شروین: شما دوتا چیتون شده؟ چرا یواشکی حرف میزنید؟ 😂
من سریع صاف نشستم
نیکا: هیچی!
کیوان: آره جون خودت😂
مهرسا: ولشون کنین بابا کلاس میزارن واسه ما
حامیم خندید
حامیم: داشت درباره اون پسته سؤال میکرد
شروین: آهااا
کیوان: چیزی نمیشه آبجی
حامیم: آره دیدی...
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍
پآرت پنجاه و هفتم(ششم) و پنجاه و هشتم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️