eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
205 دنبال‌کننده
22 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
وایییییی عالییییییی ~•~ بوسسس
قربون قلمتتت ~•~ ✨🫀🫂
ناشناسو پر کنید...✨
هدایت شده از  | Nσʋҽʅ |Rσԋααɱ|
𝑵𝑶𝑽𝑬𝑳 "𝒓𝒐𝒉𝒂𝒂𝒎" | 𝒇𝒂𝒔𝒍 1 | 𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟏𝟎𝟎 دستش رفت سمت لباسم... +نکن نکن پارسا نکن پارسا ولم کن.. تمام سعی‌مو میکردم که نجات پیدا کنم.. یا حداقل یه کاری کنم یکم تکون بخوره که در برم.. خدایا نجاتم بده غلط کردم اومدم اینجا.. کاش به یکی گفته بودم.. میخواست دکمه هامو باز کنه.. دستامو بردم سمت دستاش و دستشو پس زدم.. با یکی از دستاش دو تا مچ دستامو گرفت.. پارسا:شیطونی نکن ماهلین؛ فقط لذ/ت ببر مثل من.. و دست دیگه‌ش رفت سمت دکمه‌ی مانتوم.. فقط اشک میریختم: +پارسا توروخدا نکن؛ پارسا تورو به جون عزیز ترین کست نکن؛ زندگی‌مو خراب نکن پارسا توروخدا ولم کن.. پارسا: چاره‌ای برام نذاشتی ماهلین؛ اینجوری مجبور میشی فقط با خودم ازدواج کنی! شروع کردم به داد زدن: +کمکککک توروخدا کمکککک یکی منو از دست این حیوون نجات.. با سیلیی که زد ساکت شدم! پارسا: حرف دهنتو بفهم دختره‌ی ... یهو صدای محکم در زدن اومد: حامی: ماهلیننن ماهلیننن اونجایی؟ ماهلین خوبیییی؟ حامی؟ صدای حامی بود؟ با هق هق داد زدم: +حامی توروخدا کمکم کن پارسا: خفهههه شوووو سریع دکمه‌های لباسمو باز کرد.. + پارسا توروخدا ... پارسا التماست می‌کنم.. پارسا نکننن پارسا (جیغ) پارسا: دیگه دیره عزیزم! و دستش رفت سمت شلوارم! {حامی} میدونستم؛ میدونستم! همون دیروز که در خونه‌مون رو بستم و اومدم از پله‌ها برم بالا صداشو از توی کوچه شنیدم! از امروز صبح جلوی در خونه‌شون بودم تا ببینم کِی میخواد بره پیش این مرت/یکه.. از همون دیروز اعصابم خورد شد.. نتونستم بیخیال بشم.. وقتی رفت طبقه‌ی بالا در مجتمع خونه‌ی پارسا باز موند.. یکم بعدش از ماشین پیاده شدم و رفتم توی مجتمع.. به دروغ گفتم از آشناهای پارسا م و رفتم تا به واحدش رسیدم.. ماهلین داشت التماسش می‌کرد! ༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯ ᴛᴏ ʙᴇ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇᴅ ..... ✧اבامهـ‌ בارב✧ ᴄᴏᴘʏ?ɴᴇᴠᴇʀ! کپی؟بـہ هیچ وجه ᴡʀɪᴛᴇʀ; ᴘᴀɴᴀʜ بـہ قلم: پناه