eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
207 دنبال‌کننده
26 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۰۸تاییت مبارک باشهههههههههه ولی یادت نره فردا پارتامونو بدیااا ما منتظریم ایشالا زودم خوب میشی فداتشم ~•~ ۲۰۸؟💔😄 چشم مرسی عزیزدلم
| «خب دیگه، دیدیم! 😂» نیم ساعت بعد؛ بچه ها هنوز اینجا بودن،من کنار حامی وایساده بودم و داشتم با سنا حرف می‌زدم که حامی از پشت سرم نزدیک شد حامی: خانوم؟ نیکا: جان؟ حامی: یه دقیقه بیا نیکا: باز چی شده؟ 😂 حامی: هیچی، بیا دیگه دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید نیکا: حامی، همه دارن نگامون می‌کنن😂 حامی: خب بذار نگاه کنن برگشت سمتمو دستش رو دور کمرم گذاشت حامی: مگه من قراره قایمت کنم؟ نیکا: نه ولی... حامی: ولی چی؟ نیکا: هیچی😂 حامی: باز هیچی؟ خندید و یه بوس*ه‌ای روی گونه‌م زد حامی: قربونت برم... نیکا: خدانکنهه حامی: خیلی دوستت دارم لبخند زدم نیکا: منم دوستت دارم ازم فاصله گرفت اما هنوز دستش دور کمرم بود برگشتم دیدم همه نگامون میکنن حامیم خندید. حامی: حسودی نکنین سعاد: بگم بهت نیکا رو اذیت کنی با من طرفی😂✨ حامی: می‌دونم خانوم 😂 سعاد: خوبه که می‌دونی نیکا: شما دوتا چرا سر من انقدر دعوا میکنید؟ 😂 حامی: چون جفتمون دوستت داریم سعاد: دقیقاً خندیدم --- همون موقع مهرسا از کنار شروین رد شد و لیوانی که دستش بود رو روی میز گذاشت شروین: مهرسا؟ مهرسا: جان؟ شروین: اون چیزی که گفتم رو جدی نگیر مهرسا: کدوم؟ شروین: اینکه گفتم امشب قشنگ شدی مهرسا: چرا؟ شروین: نمی‌دونم... یهویی گفتم مهرسا لبخند زد مهرسا: اتفاقاً خوشم اومد شروین نگاهش کرد کیوان که کنار سنا وایساده بود، زیر لب گفت: کیوان: اوضاع این یکی هم داره خراب میشه 😂 سنا خندید --- اون طرف‌تر مهراد و سعاد دوباره سر آهنگ بحثشون شده بود مهراد: من میگم اینو بذار سعاد: نه مهراد: چرا نه؟ سعاد: چون بده مهراد: تو اصلاً سلیقه نداری سعاد: تو داری؟ مهراد: صددرصد سعاد: ثابت کن مهراد: باشه گوشی رو برداشت و یه آهنگ دیگه گذاشت سعاد چند ثانیه گوش داد سعاد: ... مهراد: خب؟ سعاد: بد نیست مهراد: دیدی؟ سعاد: فقط این یکی مهراد: یعنی کم‌کم داری قبول می‌کنی من سلیقه دارم؟ سعاد: خواب ببینی😂 مهراد: خیلی خب فعلاً همین که اینو قبول کردی کافیه سعاد: پررو مهراد: ممنون سعاد: تعریف نکردم! مهراد: من به حساب تعریف گذاشتم😂 سعاد:از رو من اسکی میرییی مهراد:نهههه😂(فرار) •|Don't copy|• به قلم:نیکا🤍
| «مامانم هنوز هیچی نمیدونه> مهمونیمون هنوز ادامه داشت کنار حامی بودم که یه‌دفعه گوشیش زنگ خورد حامی: یه لحظه عشقم به صفحه نگاه کرد حامی: مامانمه تماس رو جواب داد حامی: سلام مامانن چند ثانیه گوش داد حامی: آره فردا شب؟ باز گوش داد و لبخند زد حامی: باشه میام مکث کرد حامی: تنها نه با یه نفر میام همه‌ی بچه‌ها یهو ساکت شدن و نگاش کردن 😂 کیوان زیر لب گفت: کیوان: اووووه حامی با دست اشاره کرد ساکت باشه حامی: آره مامان... باشه... پس فردا شب می‌بینمتون خدافظ تماس رو قطع کرد نیکا: چی گفت؟ حامی برگشت سمتم حامی: فردا شب شام میریم خونه مامان اینا دعوتیم نیکا: ما؟ حامی: آره نیکا: مامانت می‌دونه من میام؟ حامی: نه نیکا: حامیییی! 😭 خندید حامی: چی شده؟ نیکا: خب وقتی نمی‌دونه من کی‌ام یهویی منو ببری اونجا؟! حامی: گفتم با یه نفر میام نیکا: با «یه نفر»؟! 😂 حامی: خب آره نیکا: اگه بپرسه کیه چی؟ حامی: میگم زن ایندمه نیکا: مگه به همین راحتیهه حامی: آره بعد دستمو گرفت حامی: استرس نداشته باش عزیزم مامانم انقدر آدم مهربونیه نیکا: ولی اگه خوشش نیاد ازم چی؟ حامی: قربونت برم چرا باید خوشش نیاد؟ نیکا: نمی‌دونم حامی: فقط قراره بشناسدت نیکا: خب این بیشتر استرس داره! 😭 حامی خندید و گونم و نوازش کرد حامی: من کنارتم هرچی شد، خودم هستم --- سعاد که تمام حرف‌هامون رو شنیده بود گفت: سعاد: نیکا نترس نیکا: تو هم بودی استرس می‌گرفتی! سعاد: نه مهرسا: من بودم استرس می‌گرفتم😂 سنا: منم کیوان: منم بودم فقط به فکر غذا بودم شروین: تو واقعاً مشکل داری😂 مهراد: منم با کیوان هم‌فکرم سعاد: شما دوتا فقط بخوین مهراد: تو هم می‌خوری سعاد: من حداقل باکلاس می‌خورم مهراد: غذا خوردن باکلاس دیگه چه مدلیه؟ 😂 سعاد: به تو ربطی نداره مهراد: خب کنجکاو شدم سعاد: فضولی نکن مهراد: باشهه --- شروین هم کنار مهرسا نشسته بود شروین: تو اگه جای نیکا بودی برای فردا چی می‌پوشیدی؟ مهرسا: چرا همه از من می‌پرسین؟ 😂 شروین: چون سلیقه‌ت خوبه یکم فکر کرد مهرسا: خب... یه لباس ساده و شیک شروین: آره به نظرم همین خوبه مهرسا: تو چرا انقدر نظر من برات مهم شده؟ 😏 شروین: چون... مکث کرد شروین: چون دوست دارم نظر تو رو بدونم لبخند زد مهرسا: باشه پس فردا به نیکا کمک می‌کنم شروین: خوبه --- حامی: نیکا نیکا: جانم؟ حامی: فردا فقط خودت باش نیکا: باشه حامی: خودتو عوض نکن نیکا: ولی مامانت... حامی: مامانم اگه تو رو بشناسه خودش می‌فهمه چرا من این‌قدر دوستت دارم نیکا: حامی... حامی: جان دلم؟ نیکا: دوستت دارم حامی لبخند زد حامی: من بیشتر فردا شب هرچی شد من کنارتم نیکا: قول؟ حامی: قول ... •|DON'T COPY|• به قلم:نیکا🤍
پآرت شصت و هشتم و شصت و نهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بیاید حداقل قبل مرگم بهتون پارت داده باشم😂💔
اد هاا من همه ی نظر هاتون رو کامل میخونم کلیی ذوق میکنم ، جواب نمیدم چنل شلوغ نشه ولی همشو میخونم عشق منیدد🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7fsqetd&btn=بحرفیم بیاید یکم صحبت کنیم کویر شه پایان میزنم