دیوانِ لعیا.
به نام خداوند بخشندهی مهربان سوگند به آسمان که دارای برجهای بسیار است سوگند به آن روز موعود و سوگ
من نویسنده هستم و سلاح من، قلم است.
تا صدای انفجار را شنیدم، آمدم بنویسم و بنویسم و بنویسم، اما نشد!
دستِ من نلرزید؛ چشمم به سوی قرآن سرازیر گشت و دید آنچه که باید خوانده شود، نوشته شده است.
بهترینِ نویسندهها و راستگوترینِ قلمزنان اینگونه میگوید:" مومنانِ من، پیروزیِ حتمی با شماست و احاطهی من، بر آن کافران.
آتشِ من برای آنهاست که میسوزد
و بر شما، گلستان خواهد شد."
این دیوارهای شکسته شده و خونهای ریخته شده، اشک را به چشم میدواند، اما خط اخم را در جای خود بالا میبرد.
اخمی که از ایمان است و آن اشک، شوقِ دیدارِ خدا را دارد.
با ايمان و شوق میگویم که
آتش بزن ای سعی باطل،
ایران، گلستان است از خونِ شهیدان.
و سپر بکش یهودا،
ذوالفقارِ علیست که بُرنده است.
دیشب در مجلس بانو خدیجه میشنیدم:" ما شیعهها با خاطراتمان هست که زندهایم."
آری.
این بیست سال را با شاگردیِ مکتبِ امام صادق و گریه در روضههای ام البنین زندگی کردم،
که این امروز را با دلِ نترسِ عباس و زورِ بازوان علی سر کنم.
ما اینجا هستیم، با خاطراتمان.
با دستِ خون خوردهمان که بر صورتهای نجس فورد میآیند.
با یادِ شهیدِ زاده نشده و
عاشقِ از معشوق دور مانده.
ما اینجا هستیم، با قرآنِ محمد، عبایِ رضا، چادر خاکی فاطمه و قرمزی چشمان سجاد.
ما اینجا هستیم، برایِ تو!
ای حسینِ زمانه؛ ما با تو هستیم. به دیدارِ ما بیا که این ایران، به عشق توست که اینطور رجزخوانی میکند.
ما به یک خاطره از تو نیازمندیم.
֙⋆ #لعیا | خاطرهای از امام
دیوانِ لعیا.
🥀 خونِ همیشه جاری. خالق اثر: Sofi •──✧──·𖥸·──✦──• 【 🏠‧₊˚@WriteClub 】
دشمن با خیل عظیمی از آهن به مصاف ایمان آمده است و بچهها، همان بچههای محلهی من و تو، در برابر تمامیت كفر و ماشینِ جهنمیِ جنگش ایستادهاند، و تو میدانی كه پیروزی با كیست.
֙⋆ #ازدیگری | شهید سید مرتضی آوینی
دیوانِ لعیا.
الان وقتشه که رسالتِ سلاحتون رو به جا بیارید✍️🏻⚘️ #ایران #فتح_خیبر 🏠‧₊˚@WriteClub
برای هنرمندان میگم
هنرتون رو حالا به تصویر بکشید.
من اینجام که قلم شمارو به نمایش بذارم. هرچه دارید رو در محفل نویسندگیمون بذارید؛ اینجا و هرجا که بتوانم منتشر خواهم کرد.
‹ https://eitaa.com/joinchat/312476731C83544bfaf4 ›
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
برادرم گفت: یه خبر بد بهت بدم؟
گفتم نه اگه از اون شوخیاست.
خبر که رسید، چنان گفتم بگو به خدا!
که خودش هم شک کرد، اما گفت: به خدا.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
یک عبا بود، که حالا سوخته.
یک عینک بود، که حالا شکسته.
یک ملت بود، که کمرشکستهاند و
یک مرد بود، که دیگر نیست.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
ایرانِ بی او، خون به چشم میآورد.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
چه خوش تجسم کرده بودیم
لحظهی تجافی پرچم را.
چه خوش انگاشته بودیم
دستانِ رنج کشیدهی مهدی را
که از دستانِ جنگ دیدهی علی
پرچم هدیه میگیرند.
چه خوش دانسته بودیم
نائبِ امامِ زمانهیمان را.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
زینب را حالا میفهمم.
وقتی سپاهی میخندید و
شاهی فریاد میزد:
همه را کشتهایم.
دیدی چطور سر عزیزانت را به نیزه زدند؟
دیدی چطور تنها شدی؟
دیدی خدایت با تو چه کرد؟
دیدی؟
و زینب، زینب! فرمود: هیچ چیز جز زیبایی ندیدم.