دیوانِ لعیا.
🥀 خونِ همیشه جاری. خالق اثر: Sofi •──✧──·𖥸·──✦──• 【 🏠‧₊˚@WriteClub 】
دشمن با خیل عظیمی از آهن به مصاف ایمان آمده است و بچهها، همان بچههای محلهی من و تو، در برابر تمامیت كفر و ماشینِ جهنمیِ جنگش ایستادهاند، و تو میدانی كه پیروزی با كیست.
֙⋆ #ازدیگری | شهید سید مرتضی آوینی
دیوانِ لعیا.
الان وقتشه که رسالتِ سلاحتون رو به جا بیارید✍️🏻⚘️ #ایران #فتح_خیبر 🏠‧₊˚@WriteClub
برای هنرمندان میگم
هنرتون رو حالا به تصویر بکشید.
من اینجام که قلم شمارو به نمایش بذارم. هرچه دارید رو در محفل نویسندگیمون بذارید؛ اینجا و هرجا که بتوانم منتشر خواهم کرد.
‹ https://eitaa.com/joinchat/312476731C83544bfaf4 ›
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
برادرم گفت: یه خبر بد بهت بدم؟
گفتم نه اگه از اون شوخیاست.
خبر که رسید، چنان گفتم بگو به خدا!
که خودش هم شک کرد، اما گفت: به خدا.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
یک عبا بود، که حالا سوخته.
یک عینک بود، که حالا شکسته.
یک ملت بود، که کمرشکستهاند و
یک مرد بود، که دیگر نیست.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
ایرانِ بی او، خون به چشم میآورد.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
چه خوش تجسم کرده بودیم
لحظهی تجافی پرچم را.
چه خوش انگاشته بودیم
دستانِ رنج کشیدهی مهدی را
که از دستانِ جنگ دیدهی علی
پرچم هدیه میگیرند.
چه خوش دانسته بودیم
نائبِ امامِ زمانهیمان را.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
زینب را حالا میفهمم.
وقتی سپاهی میخندید و
شاهی فریاد میزد:
همه را کشتهایم.
دیدی چطور سر عزیزانت را به نیزه زدند؟
دیدی چطور تنها شدی؟
دیدی خدایت با تو چه کرد؟
دیدی؟
و زینب، زینب! فرمود: هیچ چیز جز زیبایی ندیدم.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
و هیچکس فراموش نمیکند، لحظهای که خبردار شد را.