eitaa logo
دیوانِ لعیا.
1.3هزار دنبال‌کننده
373 عکس
67 ویدیو
15 فایل
'به نام خدا' من لعیام و اینجا دیوانِ لعیاست. این‌بار، من در کنار تو می‌خونم، یاد می‌گیرم و می‌نویسم. مهمانِ خانه‌ی در مسیر افتاده‌ام میشی؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ○°• Âge d'or •°○
یکی از لذتام اینه که دوستامو مجبور به کاری کنم که ازش خجالت میکشن... وقتی دوتا ادم گنده بین اونهمه بچه ازش خواستیم برامون پرچم بکشه واقعا خجالت زده شدیم ولی خاطره ی قشنگی شد 😁😂 [ @DivaneLaiya ] 🇮🇷
از اول، هدفم از بنای اینجا، هدیه دادن یک قلم به نویسنده‌ها بود. می‌خواستم قلمِ هر نویسنده‌ای که اینجا رو پیدا می‌کنه، علاوه بر قوت، هویت پیدا کنه تا وقتی می‌نویسه، اسمش‌، حالات چهره‌اش، دست‌خطش و شکل روحش در نوشته‌هاش موج بزنه. اما خب بعد از چندسال، احساس کردم هدفم‌ محقق نشده. نیت من واضح بود اما‌ عملکردم باعث شد نتونم این کار رو کنم. آموزش‌های اینجا، خوب یا بد، کم یا زیاد، ضعیف یا قوی، هیچ کدومشون به پای وقتی‌ نمی‌رسیدند که خودم به شخصه تدریس می‌کردم‌. از تجربیات خودم می‌گفتم و هویتِ نیمه‌جونم در قلمم رو، به شما نشون می‌دادم. و البته، تاثیرش‌ رو در شاگرد‌هایِ عزیزم‌ می‌دیدم. به همین خاطر، تصمیم گرفتم اسم اینجارو تغییر بدم. پرده‌‌هارو عوض کنم و بعد از زمستانِ طاقت‌فرسایی که بر ما و ایران ما گذشت، درِ پنجره‌های اتاقِ این نویسنده‌ی بیست و یک ساله رو باز کنم تا از اونجا، به راه و روش خودم، بی تقلید و تلاش برای شبیه کردن خودم به دیگری، بهتون کمک کنم تا چطور نویسنده باشیم. [ اینجا همچنان ما آموزش نویسندگی داریم، اما این بار به روشِ لعیا. اینجا همچنان گروه خودش -محفل نویسندگی- رو برای نقد متون‌ شما داره. اینجا همچنان شما نوشته‌های بنده رو می‌خونید. تغییری که در اینجا، خانه‌ای که باهم ساختیم، ایجاد میشه، یک اسم، یک مسیر و یک مقصد متفاوته. مهمانِ این خانه‌ی در مسیر افتاده می‌شید؟] ֙⋆ | مهمانِ خانه‌ی لعیا 🏠‧₊˚@DivaneLaiya
فکر کنم این شروع دوباره، یک‌ پادرمیونی‌ِ دوباره هم لازم داره پس...
به نامِ خدا
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #روز_دختر #رهبر_شهید | پدر شهید و دخترهایش
می‌گویند تا از دست ندهی، قدر نمی‌دانی و تا بخواهی به خودت بجنبی، دیر است. حالا که دیر است، می‌خواهم قدر بدانم و بنویسم. شما که نمی‌خواهی نگاه نکنی، می‌خواهی؟ با خودم فکر می‌کردم زمانی که شما مرا از دخترانت‌ می‌دانستی، کجا سیر می‌کردم که حالا برای داشتن آن ناز‌ خریدن‌های پدرانه و سر کج کردن‌های دخترانه، با دل دادن به اینکه آقا می‌خواهد مرا ببوسد، دعایی برایم کند و با هدیه‌ای خوشحالم کند، دارم گریه می‌کنم. از آن حسرت‌ها که گذشتیم، اما الان آنقدر قد کشیده‌ام و بزرگ شده‌ام که خاطره‌ی همان یک بار دیدار، همان که آنقدر کوچک بودم که باید روی پنجه‌های پاهایم می‌ایستادم تا بتوانم چند لحظه‌ای قامتت را ببینم، حالا، برایم‌ عین النگوهای‌ نویی‌ست که در دست می‌چرخانم، جلینگ‌ جلینگ‌شان را در می‌آورم تا بگویم:" پدرم برایم خریده است." بله آقاجانم، پدرِ شهید عزیزم. آن یک باری که شمارا دیدم، برایم هدیه‌ بود و این هزارمین‌ باری که با یادت گریه کردم، نشانه است. که حقیقتا من تا عمر دارم، دل‌تنگ باز دیدن شما و شنیدنِ صدای زنده‌ی شما خواهم بود. و بله ای مردِ خدا، همان روز اول قول دادم دخترِ این انقلاب باشم و امروز که تبریک‌های روز دختر را می‌شنیدم، می‌دانستم شما هم تبریک می‌گویی و این دانستن از شنیدن برایم‌ شیرین‌تر آمد. [ ین تلخیِ اشک‌ها، گهگاهی چیره می‌شوند بر شیرینی یادت‌، اما ته دلم می‌دانم کدام هست که گرامی‌اش می‌دارم. ] آقای عزیزم، شما روز دختر را بر من تبریک می‌گفتی و من امروز ولادت شمارا جشن می‌گیرم. پدر مهربانم، تو مرا مهمانِ بیتِ رهبری کردی و من حالا قرآن‌‌ را برایت به آسمان می‌فرستم. و رهبر عزیزم، تو راه را نشان دادی و من که باشم که سرپیچی کنم؟ رفته‌ای، اما -هنوز هم- جانم به فدایت؛ تا زمانی که گیسوانم ملافه‌ای شوند برای زیرِ پیکر بی‌جانم و تا لحظه‌ای که قبر مرا در خود بکشد تا بال بگیرم و به دیدار شما و اولیای‌ خدا بیایم، در مسیر تو هستم. تولدت مبارک. ֙⋆ | برای پدرم 🏠‧₊˚@DivaneLaiya