سوآ
[ هیچ نظری ندارم چه کوفتی بنویسم ]
ساعت ۶ صبح بود و تو ، تو راه مدرسه بودی ، خیلی خوابت میومد و فقط میخواستی به مدرسه برسی ، کوچهٔ بغلی مدرسه بودی ، که یهو یه ماشین مدل بالا میپیچه جلوت ، یهو به خودت میای ، میبینی یکی که کلاه کاسکت موتور رو سرشه پیاده میشه [ کی تو ماشین کلاه میپوشه آخهه ]
خلاصه نمیفهمی داری چیکار میکنی ، اما سریع میدویی و از روی ماشین میپری ، توی مدرسه نمیری ، فقط فرار میکنی ، میبینی فقط ماشین نبوده که دنبالت بوده ، چند تا موتوریم دنبالتن . . .
- کتابفروشی خانم اندرسون -
امروز که از خواب بیدار شدم تو فکر این بودم که امروز وقتشه برم یه کتاب جدید از کتابخونه بگیرم ، اما چه کتابی ؟
نمیدونم ، نزدیکای ساعت ۴ بود که پوشیدم و رفتم کتابخونه ، یه کتابخونه جدید نزدیک میدون شهر زده بودن ، که البته باید بگم خیلی عجیب بود 🤷🏻♀
درشو باز کردم و رفتم تو ، غیر عادی بود که هیچکی توش نیست ؟
اما مهم نبود ، تموم کتابا داشتن چشمک میزدن ، رفتم تو و یکی و انتخاب کردم ، چقد کتاب بووود ، چقد انتخاب سخت بوددد ، رفتم که کتابو بخرم ، اما فروشنده قیافه ترسناکی داشت ، یهو دیدم یه صدایی گفت [ اون کتابی که دستته ، راهنماعه ]
راهنما ؟ راهنمای چی ؟؟؟
در و پنجره ها بسته شد ، دیگه راهی برای خروج نبود ، طبقه بالا نور قرمزی دیدم ، دوییدم اونجا ، رفتم تو یکی از اتاقا و کتاب و باز کردم ، ماجراجویی جدید ؟ بسه دیگه . . .
- معمآ کدهٔ شک -
معما کدهٔ شک ها ؟ این اسمی بود که انتخاب کردم ، البته همینجوری سرسری نبود ، این اسم از یکی از اتفاقاتی که برام افتاد انتخاب شد .
تقریبا چند ماه پیش بود ، که فهمیدم اتفاقات عجیبی توی زندگیم درحال رخ دادنه ، خوابای عجیب ، شبا بعضی وقتا یه آدم سیاه و میدیدم ، خلاصه همه چی عجیب بود ، و یه معمآی بزرگ بود برام ، یه شب که اون آدم سیاه دوباره سعی کرد نزدیکم بشه ، فرار نکردم ، و لامپم روشن نکردم ، اون نزدیکم اومد کنارم نشست و بهم گفت ، دلیل اینکه اینهمه فرار میکردی چیبود ؟ درصورتی که الان بدون استرس نشستم پیشت و فرار نمیکنی ؟
گفتم ازت میترسیدم ،اما فهمیدم تا نفهمم کی هستی زندگیم عجیبتر میشه ، گفت من آدمایم که از آیندهٔ تو پیشت میام ، و خواستم برای آینده آمادت کنم
اوکی الان آماده شدم ؟ حالا که چی ؟
گفت به کسی شک نداری ؟ معمای حل نشده چطور ؟
نه ، زودتر برو خسته شدم :/
باشه ، الان میتونم بگم برای آینده آماده ای . . .
- دیوانه -
آره ، آره درسته ، اون دیوانس ، دیوانه .
دیوانهٔ مهربون بودن ، دیوانهٔ زیبا بودن ، دیوانهٔ خوش ذوق بودن ، دیوانهٔ دیوانه بودن !
اون واقعا با بقیه همیشه فرق میکرده ، اما این فرقش ، درسته متفاوتش میکرد ، اما ، باعث میشد تک باشه ، و تک بودنش ، باعث خاص بودنش بود ، اون همیشه سعی میکرد در بدترین حالت ، نیمه پر لیوانو ببینه ، خوشحال باشه ، و از زندگیش لذت ببره ، درسته ، اون دیوانس !
Samin's note 2
اون هرروز برای خوشحال بودن و زندگی دوباره ای که بهش داده شده بیدار میشه . هرروز فرصت زندگی داره ، همیشه سعی میکنه خودس و اطرافیانشو بخندونه ، و همیشه شاد باشه ، اما بعضی وقتا ، اون ، خسته میشه ، یکی از این روزایی که خسته شده بود ، بیرون میره تا قدمی بزنه ، روی یکی از صندلیای پارک میشینه ، و با خودش فکر میکنه ، یهو میزنه زیر گریه و اصلا نمیفهمه که شب شده ، دست گرمی و روی سرش حس میکنه که نوازشش میکنه ، میترسه و از جاش میپره ، اون ، اون . . .