eitaa logo
⭒𝙉𝙖𝙧𝙜𝙚𝙨⭒
396 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
154 ویدیو
36 فایل
چرخ گردون چه بخندد چه نخندد ، تو بخند =] ִֶָ ࣪ بعضی وقتا عکاسم ، بعضی وقتا نقاش . .ೃ࿔🌟*:・ فقط‌ خواستم بگم ، اومدنت باعث خوشحالیمه =] ˗ˏˋ 🎀´ˎ˗ شروعی نو ²⁰'⁰⁸'¹⁴⁰³ 3: . حرف بزنیم ؟ https://daigo.ir/secret/31479731575 ورود پسر ممنوع ، راضی نیستم 😀
مشاهده در ایتا
دانلود
- معمآ کدهٔ شک - معما کدهٔ شک ها ؟ این اسمی بود که انتخاب کردم ، البته همینجوری سرسری نبود ، این اسم از یکی از اتفاقاتی که برام افتاد انتخاب شد . تقریبا چند ماه پیش بود ، که فهمیدم اتفاقات عجیبی توی زندگیم درحال رخ دادنه ، خوابای عجیب ، شبا بعضی وقتا یه آدم سیاه و میدیدم ، خلاصه همه چی عجیب بود ، و یه معمآی بزرگ بود برام ، یه شب که اون آدم سیاه دوباره سعی کرد نزدیکم بشه ، فرار نکردم ، و لامپم روشن نکردم ، اون نزدیکم اومد کنارم نشست و بهم گفت ، دلیل اینکه اینهمه فرار میکردی چیبود ؟ درصورتی که الان بدون استرس نشستم پیشت و فرار نمیکنی ؟ گفتم ازت میترسیدم ،اما فهمیدم تا نفهمم کی هستی زندگیم عجیبتر میشه ، گفت من آدمایم که از آیندهٔ تو پیشت میام ، و خواستم برای آینده آمادت کنم اوکی الان آماده شدم ؟ حالا که چی ؟ گفت به کسی شک نداری ؟ معمای حل نشده چطور ؟ نه ، زودتر برو خسته شدم :/ باشه ، الان میتونم بگم برای آینده آماده ای . . .
Melika اون یه دختره مهربونه ، اما در عین مهربون بودنش میتونه بد بره رو مخت ، اما بازم هرچی که باشه یه دختر خوش ذوق و مهربونه که همیشه دلش میخواد بخندونتت و کنارت باشه ، ملیکا یه آدم نیست ، یه سبک زندگیه !
- دیوانه - آره ، آره درسته ، اون دیوانس ، دیوانه . دیوانهٔ مهربون بودن ، دیوانهٔ زیبا بودن ، دیوانهٔ خوش ذوق بودن ، دیوانهٔ دیوانه بودن ! اون واقعا با بقیه همیشه فرق میکرده ، اما این فرقش ، درسته متفاوتش میکرد ، اما ، باعث میشد تک باشه ، و تک بودنش ، باعث خاص بودنش بود ، اون همیشه سعی میکرد در بدترین حالت ، نیمه پر لیوانو ببینه ، خوشحال باشه ، و از زندگیش لذت ببره ، درسته ، اون دیوانس !
Samin's note 2 اون هرروز برای خوشحال بودن و زندگی دوباره ای که بهش داده شده بیدار میشه . هرروز فرصت زندگی داره ، همیشه سعی میکنه خودس و اطرافیانشو بخندونه ، و همیشه شاد باشه ، اما بعضی وقتا ، اون ، خسته میشه ، یکی از این روزایی که خسته شده بود ، بیرون میره تا قدمی بزنه ، روی یکی از صندلیای پارک میشینه ، و با خودش فکر میکنه ، یهو میزنه زیر گریه و اصلا نمیفهمه که شب شده ، دست گرمی و روی سرش حس میکنه که نوازشش میکنه ، میترسه و از جاش میپره ، اون ، اون . . .
" Star " او هرروز به بهانهٔ مدرسه از خانه بیرون میرفت ، اما آن فقط یک بهانه بود . او هرروز به کنار درخت سیبی میرفت و دفترش را باز میکرد و تمام غم و اندوهش را در آن مینوشت ، این داشتا تا موقعی ادامه پیدا مرد که موقع نوشتن ، متوجه این شد که سایه ای عجیب بالای سرش است ، آن سایه ، کسی نبود جز ؟ موقع دیدن روی سرش کیسه ای کشیدن ، او ندید چه میشود ، اما آنها با توجه به نوشته هایش ، اورا به نویسنده ای بزرگ تبدیل کردند . . .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا