هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، ....
‼️👈ادامه داستان..
‼️👈ادامه داستان..
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖
֢
یک خط روضه حضرت علی اکبر💔
#حضرت_علی_اکبر_ع
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖
֢
در آخرین نامهاش نوشت:
و تو صبحِ من بودی؛ صبحی که تمام شبهای سخت و تیره را از یادم میبُرد🦋☀️؛
#صبح_بخیر_جانان ♥️🫂
شدی کامل کننده روحم بین هیاهوی زندگی
شدی دلیل ریختن اشک شوق از چشام
شدی دلیل حال خوبم تو این روزا
شدی دلیل بالا رفتن ضربان قلبم
شدی همدم و همدردم
شدی لبخند رو لبم بعد از گریه🤍❤️