@Time_MusicMostafa Agha Jani - Havaye Barooni - 128_2026_09_03_14_57_20.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
🎙️مصطفی آقاجانی
🎼هوای بارونی ♥️𝄠
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_31
سرم و تا حد ممکن پایین انداختم
نمیخواستم کسی من و بشناسه
میخواستم بدون مزاحمت تا ماشین برم
تقصیر مادر پدرم بود
که آورده بودنش بیمارستان دولتی
با قدمای بلند از بیمارستان خارج شدم
رفتم سمت ماشین.
مامان جلوی بیمارستان گفت
+ من کار دارم این دور و بر باید برم ، میتونین خودتون برین!
فهمیدم
میخواست تنها بزاره ما رو
خوب بود! راضی بودم .
سر تکون دادم
رفت
گذاشتمش داخل ماشین
خودم نشستم پشت فرمون
پچ زدم
+ خب ، بریم خونه!
با ترس نگاهم کرد
شروع کرد به توضیح دادن
- به به خدا من تقصیر نداشتم من...
مشتمو کوبیدم روی فرمون
+ چرا وقتی گفتم گمشو خونه پدر مادرت نرفتی؟
میدونستم داشتم بهونه میگرفتم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_32
- نبودن خونه
با بغض گفت
+ چیکارت کردن؟
داشتم رانندگی میکردم
اومد توضیح بده که غریدم
+ الان نه ، دهنتو ببند رسیدیم خونه بگو.
اینو گفتم
میدونستم
الان عصبی بشم بد میشد
با سرعت میرفتم و کسی و چیزی رو نمیدیدم
نگران خودم نبودم
نگران اینی که کنارم بود بودم
میترسیدم حالش بد بشه.
خطرناک بود براش
عصبی دست بین موهام کشیدم
پارک کردم
پیاده شدم
تا در ماشین و با اون ناز و ادا باز کرد دستم و گذاشتم زیر پاش
بلندش کردم
+ میتونم راه برم!
لب زدم
- هیس..ساکت باش نشنومصداتو
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
دوست داشتن تو، قشنگترین اتفاق بیخبر زندگی منه😍
-
من تو زندگیت اون آدمی هستم که وقتی همه دارن میرن منتظرت میمونم
تا بند کفشت و ببندی.🦋🤍
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
- بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_33
با قدمای بلند شروع کردم به راه رفتن
این عشوه ریختن ذاتیش
تماما روی مهم بود
تماما!
اخمام و کشیده بودم توی هم
نمیخواستم به خودم اعتراف کنم ازش خوشم اومده
خوشم نیومده بود
نه نیومده بود
ولی وقتی دستش و دور گردنم چفت کرد
اعصابم بدتر خورد شد
غریدم
+ دستتو شل کن!
نچی کرد
- میوفتم
بی شرف
صداش پر از ناز بود ، بعد میگفت عشوه نمیریزم
با قدمای بلند رفتم داخل
در و با پام باز کردم
رفتم داخل اتاق
گذاشتم روی تخت
+ هرچی خواستی من و صدا کن!
سرشو به نشونه ی باشه تکون داد
برگشتم
ولی یاد حرف دکتر افتادم و اعصابم خورد شد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_34
برگشتم سمتش
دستمو قفل کردم توی هم
نگاهمو دوختم به چشماش.
+ دســ.ـت نز...
با سوالم ترسید
آب دهنش و قورت داد
سر بالا انداخت...
از رفتارش معلوم بود استرس داشت.
_ نزدن!
+ مطمعن باشم؟ زده باشنو نگی بد میشه...
بغض کرد:
_ نزدن ..
صداش میلرزید
نمیتونستم بهش اعتماد کنم.
چکت میکنم
استرس وار گفت:
_ چی!
اعصابم خورد شده بود
رفتم جلوتر
جلوش وایسادم...
+ منتظرم!
سرشو بالا انداخت،. خودشو کشید عقب :
_ به من کاری نداشته باش مثل این مدت...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
هیچکس اندازه من، ذوق مرگ کارات، حرفات، صدات
و خنده هایِ قشنگت نمیشه♥️
Mehdi Jahani4_5967696331525852921.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
بفرست براش که بدونه خیلی دوسش داری.....👌🍃❤️