eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.4هزار دنبال‌کننده
793 عکس
250 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥 برگشتم سمتش دستمو قفل کردم توی هم نگاهمو دوختم به چشماش. + دســ.ـت نز... با سوالم ترسید آب دهنش و قورت داد سر بالا انداخت... از رفتارش معلوم بود استرس داشت. _ نزدن! ‌+ مطمعن باشم؟ زده باشنو نگی بد میشه... بغض کرد: _ نزدن .‌. صداش می‌لرزید نمی‌تونستم بهش اعتماد کنم. چکت میکنم استرس وار گفت: _ چی! اعصابم خورد شده بود رفتم جلوتر جلوش وایسادم... + منتظرم! سرشو بالا انداخت،. خودشو کشید عقب : _ به من کاری نداشته باش مثل این مدت... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- من اهل عشق و عاشقی نبودم اما طـــــُـــــــــ از کنارم رد شدی و جانم به دکمه ی پیراهنت گیر کرد.💜:) ‌‌
- هیچکس اندازه من، ذوق مرگ کارات، حرفات، صدات و خنده هایِ قشنگت نمیشه♥️ ‌‌
Mehdi Jahani4_5967696331525852921.mp3
زمان: حجم: 2.5M
بفرست براش که بدونه خیلی دوسش داری.....👌🍃❤️   ‌‌
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
- بیا باهم یکی بشیم..🫂🔥 خودشو ازم دور میکرد ؟ اخم کردم + این مدت چون کاریت نداشتم اینطوری ول شدی!! از این به بعد خیلی کارا باهات دارم از اتاقش زدم بیرون چرا بوی بچه میداد؟ بوی خوشی میداد که دوست داشتم پوفی کشیدم روی مبل نشستم کلافه دستی به پشت گردنم کشیدم گیج بودم تا حالا توی این حس گیر نکرده بودم. گوشی رو برداشتم زنگ زدم به رستوران نزدیک اینجا گفتم سوپ بیارن دوباره قطع کردم. خواستم بندازمش روی مبل که بلافاصله زنگ خورد حاجی بود! بی خود نبود زنگ زدنش زنگ میزد تا بره روی مخم اره میدونم.. جواب دادم + بله حاجی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا باهم یکی بشیم...🫂🔥 صداش اومد - برگرد همون جایی که بودی ، یه ساعت دیگه میام دختره رو میارم خونم.. اخمام و‌کشیدم توی هم خودم و کنترل کردم که بد حرف نزنم با پدرم - زنمه! جز خونه اش ، پاش و قلم میکنم جای دیگه ای بره.. + زنت بود! مکث کرد بعد دوباره گفت + می‌خوام طلاقش و ازت بگیرم تک خنده ای کردم مسخره ام کرده بودن؟ یه روز عقد کن یه روز باطل کن طلاق بده.. دندونام و روی هم سابیدم + طلاق یعنی چی؟! زندگی من شوخیه دستتون ؟ تا دیروز که عقدش نمی‌کردم زیر پام نشستین ، الانم‌ میگین طلاق بده؟ زمزمه کرد - الان نمیشه حرف زد باهات ، نیم ساعت دیگه جلوی در خونتم پسر اینو گفت و گوشی رو قطع کرد عصبی گوشی رو پرت کردم روی مبل ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هر چی بیشتر میگذره.... بیشتر بهم ثابت میشه که تو بهترین اتفاق زندگیمی♥️🫀 ‌‌
- طُ‌ تویِ خَرابِه‌ هایِ‌ قَلبَم‌ یِه بُرجِ‌ بُلَندی ساختی‌ :⁠)‌ ‌‌
- با ‌بخش بخش وجودم عاشقتم😍 ‌‌
- بیایکی بشیم...🫂🔥 دستمو بین موهام کشیدم کلافه بودم میخواست بیاد چی بگه؟ *** سوپی که سفارش داده بودم برای دختره رو گذاشتم روی میز حاج خانوم گفت +نچ ، خوب نیست ، سوپ خودم درست میکردم دیگه... حاج بابا نشست روی مبل خونه رو نگاه کرد و بعد پوزخندی زد -بگو بیاد.. میدونستم کیو میگه محکم و جدی گفتم - زنمه ! + طلاقش میدی! پوزخند زدم با اعصاب خوردی رفتم جلو رو به روش وایسادم + پشت تلفنم گفتی ، جوابت و دادم ، روی سگمو میخوای بالا بیاری حاجی؟ مامان چشم درشت کرد - با بابات اینجوری حرف نزن دستی توی موهام کشیدم + شوهر شما پا پیچ منه! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏