eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.4هزار دنبال‌کننده
797 عکس
250 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 - نبودن خونه با بغض گفت + چیکارت کردن؟ داشتم رانندگی میکردم اومد توضیح بده که غریدم + الان نه ، دهنتو ببند  رسیدیم خونه بگو. اینو گفتم میدونستم الان عصبی بشم بد میشد با سرعت میرفتم و کسی و چیزی رو نمیدیدم نگران خودم نبودم نگران اینی که کنارم بود بودم میترسیدم حالش بد بشه. خطرناک بود براش عصبی دست بین موهام کشیدم پارک کردم پیاده شدم تا در ماشین و با اون ناز و ادا باز کرد دستم و گذاشتم زیر پاش بلندش کردم + میتونم راه برم! لب زدم - هیس..ساکت باش نشنوم‌صداتو ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- دوست داشتن تو، قشنگ‌ترین اتفاق بی‌خبر زندگی‌ منه😍 ‌‌
- من تو زندگیت اون آدمی هستم که وقتی همه دارن میرن منتظرت میمونم تا بند کفشت و ببندی.🦋🤍 ‌‌
- گفت: تمام احتیاج من در دو کلمه خلاصه می‌شود؛ آدمِ امن...🌱 ‌‌
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
- بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 با قدمای بلند شروع کردم به راه رفتن این عشوه ریختن ذاتیش تماما روی مهم بود تماما! اخمام و کشیده بودم توی هم نمی‌خواستم به خودم اعتراف کنم ازش خوشم اومده خوشم نیومده بود نه نیومده بود ولی وقتی دستش و دور گردنم چفت کرد اعصابم بدتر خورد شد غریدم + دستتو شل کن! نچی‌ کرد - میوفتم بی شرف صداش پر از ناز بود ، بعد می‌گفت عشوه نمی‌ریزم با قدمای بلند رفتم داخل در و با پام باز کردم رفتم داخل اتاق گذاشتم روی تخت + هرچی خواستی من و صدا کن! سرشو به نشونه ی باشه تکون داد برگشتم ولی یاد حرف دکتر افتادم و اعصابم خورد شد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥 برگشتم سمتش دستمو قفل کردم توی هم نگاهمو دوختم به چشماش. + دســ.ـت نز... با سوالم ترسید آب دهنش و قورت داد سر بالا انداخت... از رفتارش معلوم بود استرس داشت. _ نزدن! ‌+ مطمعن باشم؟ زده باشنو نگی بد میشه... بغض کرد: _ نزدن .‌. صداش می‌لرزید نمی‌تونستم بهش اعتماد کنم. چکت میکنم استرس وار گفت: _ چی! اعصابم خورد شده بود رفتم جلوتر جلوش وایسادم... + منتظرم! سرشو بالا انداخت،. خودشو کشید عقب : _ به من کاری نداشته باش مثل این مدت... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- من اهل عشق و عاشقی نبودم اما طـــــُـــــــــ از کنارم رد شدی و جانم به دکمه ی پیراهنت گیر کرد.💜:) ‌‌
- هیچکس اندازه من، ذوق مرگ کارات، حرفات، صدات و خنده هایِ قشنگت نمیشه♥️ ‌‌
Mehdi Jahani4_5967696331525852921.mp3
زمان: حجم: 2.5M
بفرست براش که بدونه خیلی دوسش داری.....👌🍃❤️   ‌‌
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
- بیا باهم یکی بشیم..🫂🔥 خودشو ازم دور میکرد ؟ اخم کردم + این مدت چون کاریت نداشتم اینطوری ول شدی!! از این به بعد خیلی کارا باهات دارم از اتاقش زدم بیرون چرا بوی بچه میداد؟ بوی خوشی میداد که دوست داشتم پوفی کشیدم روی مبل نشستم کلافه دستی به پشت گردنم کشیدم گیج بودم تا حالا توی این حس گیر نکرده بودم. گوشی رو برداشتم زنگ زدم به رستوران نزدیک اینجا گفتم سوپ بیارن دوباره قطع کردم. خواستم بندازمش روی مبل که بلافاصله زنگ خورد حاجی بود! بی خود نبود زنگ زدنش زنگ میزد تا بره روی مخم اره میدونم.. جواب دادم + بله حاجی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏