هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_75
#یاس
- چمدون و برگردون ، بی من قلم پات و خورد میکنم اگه جایی بخوای بری.
لب گزیدم
بدون اون؟
نباید جایی میرفتم ؟
چرا؟
+ چرا بدون شما جایی نرم؟من میخوام برم خونه مامانم اینا تا شب تنها نباشم.
یه قدم مونده رو پر کرد
لب زد
- نمیزارم برم ، میمونم پیشت!
تپش قلبم تند شده بود
سر تکون دادم
یکم خودم و عقب کشیدم
+ پس به پسرعموم بگم نیاد..
چند ثانیه چیزی نگفت
بعد مچدستم و گرفت
محکم فشار داد
- به کی زنگ زدی بیاد دنبالت؟
بغض کرده گفتم
+ خب تو خونه میترسیدم
عربده کشید
- من شماره ندارم؟
فقط یادمه یه بار زنگ زده بودم چجوری رفتار کرده بود
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_76
- ترسیدم زنگ بزنم پیش اون دختره باشی.
+ بیخود کردی
دندون به هم سابید
دستمو گرفت
+ نگفتم بار بعد تکرار بشه کارات یه کار میکنم بفهمی شوهر داری؟
شوهر؟
اب دهنمو قورت دادم
صدای آیفون اومد
زنگ خونه رو میزدن..
میدونستم کیه
همونی که گفت تیم ساعت دیگه جلو در خونه او
ولم کرد
سمت آیفون رفت .
جواب داد
+ بله؟
با اخمای تو هم ، کنارش وایسادم
دکمه در و زد
+ بفرمایید بالا!
در پذیرایی رو باز کرد
برگشت سمتم
نمیدونم چی دید که اخماش بیشتر رفت توی هم
دو سه قدم اومد نزدیکم
منو گرفت کشید سمت خودش
موهام و برد زیر شالم .
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش
ساعت 7:30
دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود!
زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود
به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه
زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد.
خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم...
عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش!
شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟
زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم...
بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد.
اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
چه صبری داری خدا😭👆#واقعی 😔
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
طُ تَمامِ مَنی
ــــــــــــــــ🫀🫂ـــــــــــــــــ
-
نوشته بود:
تو
آخرین
حوصله
و ذوقِ من
برای
دوست داشتنِ
یه آدمی💜
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_77
- موهات و کسی ببینه ، این موهای پیچ و تاب دارت و من میدونم و تو!
صداش بم شده بود
به شدت صداش و دوست داشتم
اصلا بی خود نبود که خواننده معروف کشور بود
صدای فوقالعاده اش باعث این شده بود..
در باز شد
پسر عموم اومد داخل
پاشا بودم هنوز
با صدای در برگشتیم سمتش
لبخند خجالت زده ای زدم
خواستم از پاشا دور بشم
ولی نزاشت ..
دستش دور کمرم پیچیده شده بود
پسرعموم سلامی کرد
مام جوابشو دادیم ..
پاشا:
+ خوش اومدی ، بشین!
نگاهش خیره ما بود و حس میکردم اخم داره
- نه دیگه یاس بیاد بریم.
پاشا ابرویی بالا انداخت
منو ول کرد
دو تا دستاشو برد داخل جیب جلوی شلوارش
+ یاس مگه قراره جایی بره؟
برگشت سمت من
+ هومم یاس؟ کجا قراره بری بدون اجازه شوهرت
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_78
نمیدونستم چی بگم
اخمای پسر عموم رفته بود تو
نشست روی مبل پاشا
منم نشوند کنارش
خواستم بلند بشم
که لب زد
+ بشین!
رو به پسر عموم گفت
- نمیخوای بشینی ؟!
پسر عموم بی توجه به پاشا رو به من گفت
+ نمیای خونه مادرت اینا بریم؟
نگاهش کردم
که بازویی که داخل دست پاشا بود فشرده شد
دوست داشتم برم
ولی میدونستم نمیشه
لبخند آرومی زدم
+ نه برو بعدادمیام..
سر تکون داد
- اوکی من میرم...
بعد با پاشا دست داد
صورتش ولی در اخمبود
مثل همیشتنبودکه با نگاه مهربونش بهم نگاه کنه
نفس عمیقی کشیدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏