eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
732 عکس
236 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش ساعت 7:30 دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود! زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد. خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم... عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش! شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟ زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم... بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد. اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌ https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b چه صبری داری خدا😭👆 😔
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شماره‌ای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞 «کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱 فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...» 👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید: 🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده ) https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- طُ تَمامِ مَنی ــــــــــــــــ🫀🫂ـــــــــــــــــ ‌‌‌
- نوشته بود: تو آخرین حوصله و ذوقِ من برای دوست داشتنِ یه آدمی💜 ‌‌
- اصلیِ همونه که دلشو میشکنی باز دوست داره.♥️✨️ ‌‌
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 - موهات و کسی ببینه ، این موهای پیچ و تاب دارت و من میدونم و تو! صداش بم شده بود به شدت صداش و دوست داشتم اصلا بی خود نبود که خواننده معروف کشور بود صدای فوق‌العاده اش باعث این شده بود.. در باز شد پسر عموم اومد داخل پاشا بودم هنوز با صدای در برگشتیم سمتش لبخند خجالت زده ای زدم خواستم از پاشا دور بشم ولی نزاشت .. دستش دور کمرم پیچیده شده بود پسرعموم سلامی کرد مام جوابشو دادیم .. پاشا: + خوش اومدی ، بشین! نگاهش خیره ما بود و حس میکردم اخم داره - نه دیگه یاس بیاد بریم. پاشا ابرویی بالا انداخت منو ول کرد دو تا دستاشو برد داخل جیب جلوی شلوارش + یاس مگه قراره جایی بره؟ برگشت سمت من + هوم‌م یاس؟ کجا قراره بری بدون اجازه شوهرت ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 نمی‌دونستم چی بگم اخمای پسر عموم رفته بود تو نشست روی مبل پاشا منم نشوند کنارش خواستم بلند بشم که لب زد + بشین! رو به پسر عموم گفت - نمی‌خوای بشینی ؟! پسر عموم بی توجه به پاشا رو به من گفت + نمیای خونه مادرت اینا بریم؟ نگاهش کردم که بازویی که داخل دست پاشا بود فشرده شد دوست داشتم برم ولی میدونستم نمیشه لبخند آرومی زدم + نه برو بعدادمیام.. سر تکون داد - اوکی من میرم... بعد با پاشا دست داد صورتش ولی در اخم‌بود مثل همیشت‌نبود‌که با نگاه مهربونش بهم نگاه کنه نفس عمیقی کشیدم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
922.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ‌مهم نیست من تورو پیدا کردم یا تو منو! مهم نیست اول تو پیام میدی یا من! مهم نیست کجا باشی‌وکجا باشم! مهم اینه هر جا باشی‌وباشم، بیشتر از همه'دوستت‌دارم' و تو قشنگترین چیزی هستی که تو قلبم برای همیشه نگه میدارم. شبت بخیر قلبم🫀 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ... ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇 https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd