eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
9.9هزار دنبال‌کننده
720 عکس
234 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایت های شیرین
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
- چنان به‌هم شبیه ، به‌هم نزدیک و به‌هم متصلیم که باور دارم مرا از باقیمانده‌ی گِلِ تو آفریده اند :)🫀 ‌‌‌
- وقتایی که حرف میزنی دلم میخواد صداتو ببوسم.🩷 ‌‌
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 به سفید بودن من چیکار داشت گونه ام رنگ گرفت - اره لب زد سوالی پرسید تا دیروز مثل سگ بود لب زدم - اره دیگه! تو گلو خندید با انگشتش آروم ضربه ای به پیشونیم زد لب زد + دخترا خنگنا! بعد جلوتر از من راه افتاد با همون بالا تنه ای که هیچ پوششی نداشت. پوفی کشیدم امروز مجبور بودم باهاش بسازم دستی به گونه هام کشیدم دنبالش راه افتادم + صبحونه آماده کنم - نمیرو میخورم درست میکنی یا درست کنم برا دوتامون؟ با تعجب لب زدم + درست میکنم. آفتاب از کدوم در اومده بود ؟! چیزای جدیدی داشتم میشنیدم.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 نشستم پشت میز رفت سمت گاز رو میزی و شیش هفت تا تخم مرغ برداشت با چشمای گشاد بهش نگاه کردم + برای چند نفر میخوای نیمرو درست کنی؟! صداش اومد - خودم و خودت؟! بلند شدم رفتم کنارش با تعجب گفتم + زیاد نیست؟ خیلیههه، سه تا بسه! خندید و سرش و تکون داد لب زد - به نظرت من با این هیکل  با سه تا تخم مرغ سیر میشم؟! راست می‌گفت نمیشد با سه تا تخم مرغ این هیکل و ساخت هیکلش خیلی بزرگ بود سه برابر من بود غولی بود برای خودش دوباره پشت میز نشستم که نیمرو رو آورد گذاشت وسط بعد خودش کنارم نشست نمکدون و این چیزا رو از قبل آورده بودم لب زد + بخور ببین دستپختم چجوریه.. یه تیکه لقمه برداشتم همزمان که لقمه می‌گرفتم برای خودم لب زدم - مگه دستپخت میخواد نمیرو ام؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- تو کنارم باشی مَن غمی ندارم تو کنارم باشی از هیچی ترسی ندارم تو کنارم باشی خب بَحثی ندارم تو کنارم باشی دور مَن خالی از ادمای تو خالی میشه تو نباشی پیشم غما غم میزائن تو نباشی پیشم ترسام ترس میسازن تو نباشی پیشم تو سینه ام فلز میتپه تو نباشی پیشم باید دعا کنی که شاید حداکثر زنده بمونم ... آن روز که تو از پیشم بروی آغوشم تا ابَد سرد خواهد ماند 💕 ‌
Mohammad Alizadeh4_5805217022933468269.mp3
زمان: حجم: 9.7M
- غم دنیاست وقتی عشقت دور از اینجاست ...♥️🫂 ‌‌‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
⁉️دخترم هر شب ساعت سه کجا میرفت؟؟ چن شبی بود که متوجه سرو صداهای عجیبی از اتاق دخترم میشدم اما اهمیت نمیدادم ،تا اینکه یک شب سرزده به اتاقش رفتم امادر کمال تعجب دیدم نیست. برگشتم و همسرم رو بیدار کردم و با عجله به اتاق دخترمون رفتم ولی دیدم تو تختش خوابیده،فکرم بدجور مشغول شده بود.سه شب بعد دوباره همون صداها به گوشم رسید،خیلی آرام به اتاقش رفتم و با صحنه ای رو به رو شدم که تمام بدنم یخ زد. خدای من دخترم.....👇👇 . ادامه ی داستان👉 .https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd