eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.1هزار دنبال‌کننده
763 عکس
246 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 فورا پاک کردم نمی‌خواستم غرورم بشکنه! آب دهنم و قورت دادم سرم درد میکرد شانش یه دختر روستایی نبود! + حیف مجبورم ببرمت وگر.. برگشت نگاهش که بهم افتاد حرفش و نصفه ول کرد چیزی نگفتم فقط عصبی روی فرمون ضرب گرفت - میخوای برم خونه بابام .. + نه! - نمی‌خوام یه دختر روستایی همراهیت کنه چیزی نگفت چرا چیزی نمی‌گفت ؟! فقط خودش حق داشت عصبی بشه!؟ حاج بابا گفته بود من مثل دخترشم.. رام میداد می‌رفتیم زنگ میزدم باهاش نمی‌رفتم حس بدی بود!! خیلی بد بود اینکه آدم بی کس و بی پناااه باشه.. من بودم! من شوهرم هوام و نداشت؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
⛔ شب ازدواج عجیب پسر پادشاه! پیری بود که تنها فرزند او پسری بود بسیار زیبا ! پسر با دختری زیبا و قوی ازدواج کرد ولی فردای پس از ازدواج نعش آن دختر را از اتاق بیرون آوردند! ماه بعد پسر با دختر فرمانده لشکر شاه ازدواج کرد ولی درست بعد ار شب اول زندگی شان آن دختر نیز بطرز عجیبی دیگر از رختخواب بلند نشد.. سوم نیز با دختر وزیر به همین شکل بود که آن نیز جان خود را از دست داد تا اینکه... ماجرا سنجاق شده در چنل زیر 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b به شدت توصیه می‌شود
هدایت شده از حکایت های شیرین
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad
- 💌 یادآوری امروز: هیچی همینجوری صرفا خواستم بهت بگم امروز بیشتر از دیروز دوست دارم♡ ‌‌
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بفرس براش🫂 𝒅𝒐𝒄𝒉𝒂𝒓•✨• ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟ @Dochar_To .. 🫀༊
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️