eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.1هزار دنبال‌کننده
768 عکس
246 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایت های بهلول
⛔ شب ازدواج عجیب پسر پادشاه! پیری بود که تنها فرزند او پسری بود بسیار زیبا ! پسر با دختری زیبا و قوی ازدواج کرد ولی فردای پس از ازدواج نعش آن دختر را از اتاق بیرون آوردند! ماه بعد پسر با دختر فرمانده لشکر شاه ازدواج کرد ولی درست بعد ار شب اول زندگی شان آن دختر نیز بطرز عجیبی دیگر از رختخواب بلند نشد.. سوم نیز با دختر وزیر به همین شکل بود که آن نیز جان خود را از دست داد تا اینکه... ماجرا سنجاق شده در چنل زیر 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b به شدت توصیه می‌شود
هدایت شده از حکایت های شیرین
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad
- 💌 یادآوری امروز: هیچی همینجوری صرفا خواستم بهت بگم امروز بیشتر از دیروز دوست دارم♡ ‌‌
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بفرس براش🫂 𝒅𝒐𝒄𝒉𝒂𝒓•✨• ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟ @Dochar_To .. 🫀༊
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥 نه نداشت در حین اینکه شوهر داشتم ولی انگار نداشتم جلوی خونه زد رو ترمز خیلی یهویی این کار و کرد سرم اومد جلو کم مونده بود بخوره به داشبورد عقب کشیدم سرمو.‌. هیچی نگفت منم حرفی نزدم آروم در و باز کردم میخواستم پیاده بشم که لب زد + صبر کن.. نشستم دوباره داخل ماشین + تا نیومدم در و برای کسی باز نمیکنی.. خم شد سمتم در داشبورد و باز کرد و بعد یه کارتون گوشی کشید بیرون.. گوشی آیفون بود.. با تعجب نگاهش کردم که گرفت سمتم نگاهش به جلو بود لب زدم + این برا چیه!؟ - برا توعه! با بهت از دستش گرفتم و لب زدم + برا منههه؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥 سر تکون داد + برای توعه! چشمام برق زد باورم نمیشد.. لبم گرفتم + اوم ، مرسی..ولی.. جعبه گوشی‌رو بیشتر سمتم گرفت - بگیرش ، شماره جدید برات توش انداختم ، خودمم سیو‌کردم.‌ گرفتم ازش ولی من که طرز استفاده ازش و بلد نبودم.. لبم و گاز گرفتم + مرسی! اینو گفتم پیاده شدم حرفاش یادم نمی‌رفت من ، پول نمی‌خواستم تحقیر کردنم نمی‌خواستم پول نبودش مهم نبود ولی تحقیر شدن چرا اگه میشدم میشکستم در خونه رو باز کردم هنوز ماشینش اونجا بود شیشه رو داد پایین برگشت سمتم با چشمای نافذش‌ نگاهم کرد + میری خونه در و قفل میکنی فهمیدی ؟! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
باران بزند خیس خیال تو شوم باز مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 - فهمیدم! لبخند کجی زد + آفرین دختر خوبم . دختر خوبم؟! داشتم میمردم برای این حرف زدناش.. برای این کلمه های کوچک داشتم جون میدادم سرخ و سفید میشدم من با دو قدم رسوندن خودم و به در خونه اش باز کردم با کلید رفتم تو... در و بستم فقط که همون لحظه صدای زنگ گوشی اومد گوشی که خریده بود هول شده از کارتون در آوردم جواب دادم + بله؟! - مگه نگفتم در و قفل کن؟! کلید و توی در چرخوندم + قفل کردم - آفرین برو خونه زود میام کارمو انجام بدم اینو گفت بعد منتظر چیزی از من نشد قطع کرد لب گزیدم .. صدای ماشینش که روشن شد اومد و بعد هم صدای گاز دادن و دور شدنشو. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏