eitaa logo
خـانوم‌ ِنویسنده‌𓏲࣪.
1هزار دنبال‌کننده
674 عکس
1.8هزار ویدیو
0 فایل
اینجا چنل منه ؛ - یه چنل رمان آغشته به روزمرگی🦕🌚 - چند دقیقه مهمون قلمَم باش:) - کپی برداری ممنوعه جانم❗️
مشاهده در ایتا
دانلود
من از زندگی کردن تو جامعه‌ای که همه انقدر عصبانی‌ان (خودمم عصبانیم) اصلا خوشم نمیاد💆🏻‍♀
بنده تابستان ۹۷ خونه مادربزرگ زیر کولر پنجره‌ای با دغدغه تموم شدن بستنی‌های تو فریزر و خرید سک‌سک جدید:🌚 https://eitaa.com/Erkoko
از تابستون خستم نیاز دارم به عصر های پاییزی، بارون، قهوه داغ، کتاب و هری‌پاتر☕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من آدم‌هایی‌رو دوست دارم که از تغییر فصل، صدای بارون، تماشای ماه، برف، بوی قهوه تازه دم شده و شب‌های پر ستاره هیجان زده می‌شن🌱 https://eitaa.com/Erkoko
بریـ🎀ــم یکم رمان بخونیم
موج های سرنوشت🌊 بیست وپنج برگشت و لبخندی بهم زد درو پشت سرش بست چقدرررر وقتی کنارش بودم حس خوبی داشتم دو دقیقه ای گذشت که یکی در زد حتما موکلم بود گفتم + بفرمایین. خوش و خندون اومد داخل شال کرم رنگی سرش بود و عینکش رو با رنگ شالش ست کرده بود من به جزئیات همیشه توجه میکنم مثلا جلسه قبلی که همین موکلم اومد عینکش مشکی بود ولی الان رنگشو عوض کرده بودد با لبخند گفت _ سلام خانوم شمس ببخشید دیر شد + سلام عزیزم نه اشکالی نداره اوم... چایی یا قهوه؟ _ چایی لطفا ممنون تلفنو برداشتم و به عمو رحمان گفتم دو تا چایی بیاره. لبخندی زدم + بشین عزیزم خانوم عادلی نشست و نگاهی به دور و بر انداخت با هیجان گفت _ میگم این اقا خوشتیبه منشیتونه؟. با حرفش لبخند روی لبم ماسید با حرص گفتم + بله! چرا میپرسین!؟ لبخندی زد _ هیچی فقط خیلی جذاب بود. خدایااا منو صبر بده!! داشتم کفری میشدم از حرفاش ینی چی اخه این جور حرف زدن؟! مثلا که چی دختره ی بی ادب! با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشتم + خب مشکل شما چی بود؟ بگذریم از این بحث! _ اها بله.... همینطوری حرف زد و خداروشکر دیگه از اون جور حرفاش نزد، منم باهاش حرف زدم و گفتم برای مشکلش باید چیکار کنه یک ساعتی گذشت + خب پس شما سه شنبه بیاین که بریم دادگاه _ باشه خیلی ممنون. سرمو تکون دادم و خواست بلند شه ولی انگار چیزی یادش اومده باشه برگشت سمتم و با خوشحالی گفت ادامه دارد...🍃 https://eitaa.com/Erkoko
موج های سرنوشت🌊 بیست وشش _ میشه یک چیزی ازتون بخوام؟ + بله بگو عزیزم. دستاشو توی هم قلاب کرد و بالبخند گفت _ میگم میشه شماره منشیتون رو بدین؟ اخه نتونستم از فکرش بیام بیرون ماشالله خیلی اقای مودبی بودن فکرم درگیرشون شده... دیگه نفهمیدم چی میگه و از سرم دود بلند شد، زن گنده سن مامان منو داره بعد فکرش درگیر عشق من شده؟ با صدای خیلی بلند که بیشتر داد بود گفتم + شمااا خانوم بیجا میکنی به پسر مردم فکر میکنین!! پیش خودت نگفتی حتما به یکی علاقه داره!! واقعا براتوووون متاسفم چرا من باید شماره ایشونو بهتون بدم!! شما کاری جز دید زدن نداری؟!! یک نگاه به خودتون توی اینه کردین؟! با این سنتون خجالت نمیکشین به مردی که جای پسر شماست فکر میکنین؟ خجالتم خوب چیزیه!!! با حرفام ماتش برد با تعجب گفت _ اخه منکه چیزی نگفتم فقط گفتم... نذاشتم حرفشو ادامه بده دستمو گرفتم سمت در و داد زدم + بیرووون! از زبان امیر... ازاتاق صدای داد دریا میومد حتما دعواش شده، سریع با سرعت جت از سر میزم بلند شدم و رفتم سمت اتاق درو باز کردم دیدم دریا با عصبانیت به اون خانومه زل زده خانومه هم کیفشو برداشت و با عصبانیت میخواست بره بیرون که دریا داد زد _ دیگه نبینمت!! بیرون! زنه درو محکم پشت سرش بست دریا نفس راحتی کشید و چشمش به من افتاد تا منو دید اخمی کرد + چیشده دریا؟ مشکلی هست؟ _ اینو باید تو بگی نه من! با تعجب گفتم + خب بگو دیگه عزیزم چرا دعوات شد؟ _ مردم بیکارن به جای اینکه بیاد مشکلشو بگه اومده... اه اه. + اومده چی؟ _ اومده پسر مردمو دید بزنه عیش. تازه با حرفش دو هزاریم افتاد _ اومده میگه شماره منشیتو بده! میخواستم دندوناشو توی دهنش خورد کنم. دریا با عصبانیت دستاشو زده بود به کمرش و منتظر موند من حرفی بزنم با حرفش زدم زیر خنده و هر هر خندیدم که اشکم در اومد _ الاننن چرا میخندییی؟!! رفتم کنارش نشستم و با لبخند گفتم + اوه اوه حسابی پس خانوم عصبانی شده. _ عیش. + ماهم خاطر خواه زیاد داریم دریا خانوم. _ امیر میام میزنمت ها. دستامو به نشونه تسلیم بالا گرفتم + خودتو ناراحت نکن بعدم بار اول که نیست. دیدم دریا با عصبانیت بهم نگا میکنه ادامه دارد...🍃 https://eitaa.com/Erkoko
نمیدونم نگران مدرسم باشم، زندگیم باشم، روابطم باشم اینده ام باشم. زندگی عجیب غریب بود عجیب غریب ترم شده🦕