eitaa logo
بهارمهدوی
1.2هزار دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
17.5هزار ویدیو
249 فایل
نشر مطالب کانال با ذکرصلوات برای تعجیل در فرج صاحب الزمان (عج الله)آزاد هست ان شاءالله عضو همیشگی کانالمون باشیدنشر مطالب حلالتون ... انتقاد پیشنهاد داشتید در خدمتیم . @compassionate @waiting110 کانال گروه جهادی https://eitaa.com/jahadi_ashooraeiyan
مشاهده در ایتا
دانلود
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙حجت الاسلام رفیعی نعمت توسل به امام زمان علیه‌السلام... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💚 @Excerpt
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح زود بود. هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود و صحن حرم امام رضا (ع) توی یه سکوت خاصی فرو رفته بود؛ سکوتی که انگار آدمو دعوت می‌کرد به شنیدن… نه با گوش، با دل. صدای نرم جاروی خادم، با نسیمی که بین ستون‌های صحن می‌چرخید، می‌اومد. انگار صدای لالایی بود برای دلای خسته. گوشه‌ی صحن، پیرزنی کنار یکی از ستون‌ها نشسته بود. چادر رنگی گل‌ گلیش رو جلو کشیده بود و با هر دونه‌ی تسبیح، یه درد رو زیر لب به آقا می‌سپرد. اشک‌هاش بی‌صدا روی صورتش می‌لغزید. چند قدم اون‌طرف‌تر، یه پسر جوون نشسته بود، سرش پایین، شونه‌هاش سنگین. انگار تموم دنیا رو آورده بود و گذاشته بود کنار همون سجاده کوچیک، تا سبک بشه. اما اون‌طرف صحن، کسی بود که دلش جور دیگه‌ای می‌تپید. علی، خادم تازه‌کار، اولین روز رسمی خدمتش بود. لباس خادمیش هنوز یه کم براش گشاد بود، مثل وظیفه‌ای که براش خیلی بزرگ بود. دستش روی دسته‌ی جارو می‌لرزید. ترس داشت… نه از کار، از حرم. از این‌که نکنه نتونه حقش رو ادا کنه پیرمرد خادمی که کنارش بود، با لبخند آروم گفت: «نترس علی جان… اینجا فقط خاک نیست. اینجا دلاییه که گذاشتن رو زمین و گفتن “یا رضا، خودت بردارشون”. آروم جارو بزن، انگار داری یه دعا رو نوازش می‌کنی.» علی آروم سر تکون داد. از اون لحظه، علی دیگه با دلش کار می‌کرد. دلش می‌لرزید، اما قدم برداشت. صدای جارو که تو صحن پیچید، نه صدای کار بود، نه نظافت… شبیه یه زمزمه بود، یه دعا وقتی به پیرزن رسید، بی‌صدا بطری آبی از بقچه‌اش درآورد و کنارش گذاشت. پیرزن نگاهش نکرد، اما علی حس کرد یه “خدا خیرت بده” تو دلش پیچید. تا ظهر، علی جارو می‌زد، اما تو دلش یه چیز تازه جوانه زده بود. فهمیده بود خادمی فقط لباس پوشیدن نیست… یعنی همراه شدن با دردای بی‌صدا، یعنی باور کنی که اینجا هر ذره‌ی خاک، یه دل شکسته رو بغل کرده بعد از ظهر، وقتی آفتاب افتاد روی گنبد، علی دیگه مثل صبح مضطرب نبود. خسته بود، ولی دلش سبک بود. نشسته بود کنار حوض، به گنبد نگاه می‌کرد و با خودش این شعرو زمزمه کرد: خادم سلطان کمی آرام تر جارو بزن خرده‌های قلب من با خاک اینجا درهم است... 💛