|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴
[ Ayhan ]
خب لباسامو پوشیدم،ادکلنمو زدم...
به به چه جذاب شدی پسرررر!
دیگه داری دختر کش میشی🤌
(نویسنده:خوبه خوبه کم هندونه بزن زیر بغل خودت)
راه افتادم سمت کافه...
نیم ساعت بعد:
وارد کافه شدم نشستم رو یه میز و چند دقیقه بعد مهراد هم رسید...
بلند شدم ؛
آیهان:« سلام دادا »
مهراد:« سلام پسر چطوری؟ »
آیهان:« قربونت بشین»
+«مهراد با یه مردی به اسم آریا قرار داریم برای شرط بندی...
صد در صد میبازه بهم😂»
مهراد:«کار همیشهات همینه،باخت نداری ک»
آیهان:«هفته دیگه قرار داریما»
مهراد:«اوکی منم میام😂»
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴ [ Ayhan ] خب لباسامو پوشیدم،ادکلنمو زدم... به به چه جذاب شدی پسرررر!
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵
[ Mahlin ]
خب امروز با دخترا قرار داشتیم بریم پاساژ...
آماده شدم زنگ زدم یه آیلار و دلآرام ک اومدن و راه افتادیم😁
چند دقیقه بعد پاساژ:
آیلار:« وای خدااا من اون تینت رو میخوام خیلی خوش رنگه »
دلآرام:« اون تیشرت لانگه رو نگاه کن »
ماهلین:« وای پالت سایه😭🛐»
هرکدوممون هرلحظه ک تو فروشگاه ها میچرخیدیم چیز جدیدی برای خرید پیدا میکردیم 😂🤦♀
خب بلاخره تموم شد 😮💨
آیلار:«وای چقدر سنگینه دستم درد گرفت🤧»
ماهلین:« غر نزن میارزه به تحمل سنگینیش😎»
بلخره رسیدیم خونه و شروع کردیم به دونه دونه با ذوق نشون دادن خریدامون به هم😗
ساعت ۱۲ شب:
بچه ها رفتن و منم رفتم تو تخت و به سه نکشیده بیهوش شدم:)
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵ [ Mahlin ] خب امروز با دخترا قرار داشتیم بریم پاساژ... آماده شدم زنگ
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|