eitaa logo
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
120 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| گآهي عِشقُ تَنٌهآ دَرّ یِکْ نِگًآه مَعٔني میشَوَدِ:))))🌝 رُمانِ اِزدِاوجِ اِجباری:دَر حالِ پارت گُذاری... ب‍‌رای‍‌ ارت‍‌ب‍‌اط‍‌ ب‍‌ا م‍‌ا: @Maanii_89 طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و🌚
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها جواب ناشناستونو از تو ناشناس بخونید😉
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴ [ Ayhan ] خب لباسامو پوشیدم،ادکلنمو زدم... به به چه جذاب شدی پسرررر! دیگه داری دختر کش میشی🤌 (نویسنده:خوبه خوبه کم هندونه بزن زیر بغل خودت) راه افتادم سمت کافه... نیم ساعت بعد: وارد کافه شدم نشستم رو یه میز و چند دقیقه بعد مهراد هم رسید... بلند شدم ؛ آیهان:« سلام دادا » مهراد:« سلام پسر چطوری؟ » آیهان:« قربونت بشین» +«مهراد با یه مردی به اسم آریا قرار داریم برای شرط بندی... صد در صد میبازه بهم😂» مهراد:«کار همیشه‌ات همینه،باخت نداری ک» آیهان:«هفته دیگه قرار داریما» مهراد:«اوکی منم میام😂» ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴ [ Ayhan ] خب لباسامو پوشیدم،ادکلنمو زدم... به به چه جذاب شدی پسرررر!
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
من باید برم شب میام میپارتم
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵ [ Mahlin ] خب امروز با دخترا قرار داشتیم بریم پاساژ... آماده شدم زنگ زدم یه آیلار و دلآرام ک اومدن و راه افتادیم😁 چند دقیقه بعد پاساژ: آیلار:« وای خدااا من اون تینت رو میخوام خیلی خوش رنگه » دلآرام:« اون تیشرت لانگه رو نگاه کن » ماهلین:« وای پالت سایه😭🛐» هرکدوممون هرلحظه ک تو فروشگاه ها میچرخیدیم چیز جدیدی برای خرید پیدا می‌کردیم 😂🤦‍♀ خب بلاخره تموم شد 😮‍💨 آیلار:«وای چقدر سنگینه دستم درد گرفت🤧» ماهلین:« غر نزن میارزه به تحمل سنگینیش😎» بلخره رسیدیم خونه و شروع کردیم به دونه دونه با ذوق نشون دادن خریدامون به هم😗 ساعت ۱۲ شب: بچه ها رفتن و منم رفتم تو تخت و به سه نکشیده بیهوش شدم:) ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵ [ Mahlin ] خب امروز با دخترا قرار داشتیم بریم پاساژ... آماده شدم زنگ
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
بچه ها رمان رو نمیخونید؟🙂 اگر میخونید نر بگید لطفا
🌀00:00+³🌀 تایـــــمـــ فدآتــــونـــ:)