|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵
[ Mahlin ]
خب امروز با دخترا قرار داشتیم بریم پاساژ...
آماده شدم زنگ زدم یه آیلار و دلآرام ک اومدن و راه افتادیم😁
چند دقیقه بعد پاساژ:
آیلار:« وای خدااا من اون تینت رو میخوام خیلی خوش رنگه »
دلآرام:« اون تیشرت لانگه رو نگاه کن »
ماهلین:« وای پالت سایه😭🛐»
هرکدوممون هرلحظه ک تو فروشگاه ها میچرخیدیم چیز جدیدی برای خرید پیدا میکردیم 😂🤦♀
خب بلاخره تموم شد 😮💨
آیلار:«وای چقدر سنگینه دستم درد گرفت🤧»
ماهلین:« غر نزن میارزه به تحمل سنگینیش😎»
بلخره رسیدیم خونه و شروع کردیم به دونه دونه با ذوق نشون دادن خریدامون به هم😗
ساعت ۱۲ شب:
بچه ها رفتن و منم رفتم تو تخت و به سه نکشیده بیهوش شدم:)
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |فورنده
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵ [ Mahlin ] خب امروز با دخترا قرار داشتیم بریم پاساژ... آماده شدم زنگ
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶
[ Ayhan ]
۵روز بعد:
رفتم پیش آریا تو مغازهاش ک یادآوری کنم ک قرار داشتیم ک...
دیدم داره با یه دختر جوون صحبت میکنه رفتم نزدیک تر ک دختره تا منو دید دست پاچه شد و با آریا خدافظی کرد و با عجله میخواست از کنارم رد شه ک نزدیک بیوفته ک گرفتنمش🤦
[ Mahlin ]
داشتم با بابا صحبت میکردم ک یه پسر جوون وارد مغازه شد!
تا اومدم رد شم پام گیر کرد به بند کفشام ک طبق معمول باز بودن و افتادم تپ بغل پسره🤷♀
واای خیلی بد بود پسره از کمرم گرفته بود😂💔
منم سریع خودمو جمع کردمو عذر خواهی کردمو زدم بیرون🗿
داشتم از خجالت آب میشدم🦦
[ Ayhan ]
دختره با خجالت عذرخواهی کرد و رفت!
خودمو و لباسمو مرتب کردم رفتم سمت آریا؛...
آیهان:« هنوزم میخوای شرط ببندیم؟ »
آریا:« اره مشخصه »
آیهان:« اوکی دوروز دیگه میبینمت بازنده »
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |فورنده
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶ [ Ayhan ] ۵روز بعد: رفتم پیش آریا تو مغازهاش ک یادآوری کنم ک قرار دا
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁷
[ Ayhan ]
از مغازه خارج شدم بردنش برام صد درصدی بود!
خب رفتم سمت خونه لباسامو عوض کردم بعد یه غذا سفارش دادم✨
وااای مربیم بفهمه دارم پیتزا میخورم سرم میشه جایزم🗿💔
اخ ک چقدر دلم واسه طعم پیتزا تگ بود😋
به وقت باشگاه رفتن؛
لباس هامو پوشیدم دستکش بوکس رو هم برداشتمو سریع رفتم سمت ماشین...
نیم ساعت بعد:
رسیدم باشگاه با بچه ها اول گرم کردیم و بعد دستگشارو پوشیدمو رفتم سمت رینگ!
هوفففففف بازم این بچه سوسول رو با من انداختن🦦💔
آیهان:« مواطب باش دماغت نشکنه بچه ننه»
علی:« تو نگران من نباش! »
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |فورنده
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁷ [ Ayhan ] از مغازه خارج شدم بردنش برام صد درصدی بود! خب رفتم سمت خون
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
بخش هایی از رمان:
آیهان:یا پولمو بده یا دخترت باید صیغم بشه!
_________________
ماهلین:من تورو نمیخوام چرا نمیفهمی؟
_________________
آیهان: یا خودت منو می.بوسی یا زوری میبو.سمت؛😯
_________________
آیهان:تو خیلی جذ.ابی دختر🤤
_________________
ماهلین:اومد سمتم اما بهش اجازه ندادم بهم دست بزنه ک یهو😱
_________________
اگر بقیشو میخوای زود جوین بده و رمانو بخون😁
نکته:این بخش ها کاملا واقعیه و به زودی بهش خواهیم رسید🤗
رمان بسیار هیجانی و جذاب «ازدواج اجباری»
نویسنده و طراح: مائده بآنو✨
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari