|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶
[ Ayhan ]
۵روز بعد:
رفتم پیش آریا تو مغازهاش ک یادآوری کنم ک قرار داشتیم ک...
دیدم داره با یه دختر جوون صحبت میکنه رفتم نزدیک تر ک دختره تا منو دید دست پاچه شد و با آریا خدافظی کرد و با عجله میخواست از کنارم رد شه ک نزدیک بیوفته ک گرفتنمش🤦
[ Mahlin ]
داشتم با بابا صحبت میکردم ک یه پسر جوون وارد مغازه شد!
تا اومدم رد شم پام گیر کرد به بند کفشام ک طبق معمول باز بودن و افتادم تپ بغل پسره🤷♀
واای خیلی بد بود پسره از کمرم گرفته بود😂💔
منم سریع خودمو جمع کردمو عذر خواهی کردمو زدم بیرون🗿
داشتم از خجالت آب میشدم🦦
[ Ayhan ]
دختره با خجالت عذرخواهی کرد و رفت!
خودمو و لباسمو مرتب کردم رفتم سمت آریا؛...
آیهان:« هنوزم میخوای شرط ببندیم؟ »
آریا:« اره مشخصه »
آیهان:« اوکی دوروز دیگه میبینمت بازنده »
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶ [ Ayhan ] ۵روز بعد: رفتم پیش آریا تو مغازهاش ک یادآوری کنم ک قرار دا
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁷
[ Ayhan ]
از مغازه خارج شدم بردنش برام صد درصدی بود!
خب رفتم سمت خونه لباسامو عوض کردم بعد یه غذا سفارش دادم✨
وااای مربیم بفهمه دارم پیتزا میخورم سرم میشه جایزم🗿💔
اخ ک چقدر دلم واسه طعم پیتزا تگ بود😋
به وقت باشگاه رفتن؛
لباس هامو پوشیدم دستکش بوکس رو هم برداشتمو سریع رفتم سمت ماشین...
نیم ساعت بعد:
رسیدم باشگاه با بچه ها اول گرم کردیم و بعد دستگشارو پوشیدمو رفتم سمت رینگ!
هوفففففف بازم این بچه سوسول رو با من انداختن🦦💔
آیهان:« مواطب باش دماغت نشکنه بچه ننه»
علی:« تو نگران من نباش! »
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁷ [ Ayhan ] از مغازه خارج شدم بردنش برام صد درصدی بود! خب رفتم سمت خون
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
بخش هایی از رمان:
آیهان:یا پولمو بده یا دخترت باید صیغم بشه!
_________________
ماهلین:من تورو نمیخوام چرا نمیفهمی؟
_________________
آیهان: یا خودت منو می.بوسی یا زوری میبو.سمت؛😯
_________________
آیهان:تو خیلی جذ.ابی دختر🤤
_________________
ماهلین:اومد سمتم اما بهش اجازه ندادم بهم دست بزنه ک یهو😱
_________________
اگر بقیشو میخوای زود جوین بده و رمانو بخون😁
نکته:این بخش ها کاملا واقعیه و به زودی بهش خواهیم رسید🤗
رمان بسیار هیجانی و جذاب «ازدواج اجباری»
نویسنده و طراح: مائده بآنو✨
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/bipenah2026
تا دوروز دیگه ۴۲۰ نشه دیلیت مبکنه🥺
میرید؟🥺💔
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸
[ Ayhan ]
طبق معمول اون بچه سوسول رو بردم 🗿✨
از باشگاه خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم!
دوروز بعد:
اکروز روز قرارم با آریا بود...
لباسمو پوشیدم ادکلنمو زدم رفتم سمت پاتوق....
نشستم ک آریا و دیلر همزمان رسیدن ،مهراد هم چند دقیقه بعد اونارسید و بازی رو شروع کردیم...
طبق معمول آخر بازی با توجه به ترفندی ک میزدم من بردم☠
آیهان:« خب دو روز مهلت داری پولمو بدی مگر نه میری زندون آب خنک میخوری😂✨ »
آریا:« فکر نکنم بتونم پولتو جور کنم😕»
آیهان:« به من مربوط نیست! »
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸ [ Ayhan ] طبق معمول اون بچه سوسول رو بردم 🗿✨ از باشگاه خارج شدم و به
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|