مآکــانْ☫
- #شهدای_میناب #ماکان_نصیری #امیرعلیجداوی #مسیحاسالاری
-
کوچک بودند، اما دلشان به وسعت آسمان بود. از پشت همین نیمکتهای چوبی، پر کشیدند تا عرش خدا.
-
#شهدای_میناب
#ماکان_نصیری
مآکــانْ☫
- #شهدای_میناب
-
آنها الفبای عشق را از تخته سیاه مدرسه یاد نگرفتند؛ با خون خودشان نوشتند..
-
#شهدای_میناب
مآکــانْ☫
- #ماکان_نصیری
-
ماکان درسِ رفتن را از ما بهتر بلد بود. ننوشته و نخوانده، امتحان عشق را با نمره ی بیستِ آسمانی پس داد.
-
#ماکان_نصیری
مآکــانْ☫
- #ماکان_نصیری
-
ماکان، اسمت را که میآوریم، اشک امان نمیدهد... :)*
-
#ماکان_نصیری
هدایت شده از حرفای دلِ یه دخترک🌻✨
بمیرم برای
داغ کسایی که تو مشهد زیر گرفته شدن..
بمیرم برای داغ اون عروس دامادی که
عروسیشون بود💔
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
دختر بخاطر تهمت های شوهرش شبونه فرار میکنه و سالها بچه اشو از شوهرش پنهون میکنه😨
برشی از متن:
دلوین در حالی که سرشو روی سینه ی امیرگذاشته بود با چشم های درشتش چنان محو چهره ش امیر بود
صدای منشی بلند شد: آقا میخواید ببرمش شاید مامانش دنبالش بگرده.
با حرف منشی بیشتر خودمو پشت ستون قایم کردم تا مبادا برگردن و ببینن منو..
پناه خیلی سریع گفت:من گم نشدم که.. با عمو شایان اومدم
امیر چشم هاش گرد شد و گفت: عموشایان
_بله یه چیزی بگم..
امیر لبخندی زد: تو دوتا بگو..
دلوین دوباره سر روی سینه ی امیر گذاشت و گفت: خیلی بوی خوبی میدی خیلی هم خوچگلی مامانم همیشه میگه بابای من خیلی جذباب «جذاب» و ژلتنمنه.
و با ذوق سر بلند کرد دستاشو قاب صورته امیر کرد و گفت: اگه بابای من مثل تو جذباب باشه خیلی جینگره «جیگره»..
امیر بی صدا خندید:خانوم کوچولو مامانت نگفت این زبون دراز و شیرینت به بابات رفته یا خودش؟
دلوین خنده ی شیرینی زد.. تو همین هین صدایی شایان از پشت سرم بلند شد.
_قایم موشک بازی میکنی ایسان؟
با وحشت و هول برگشتم تا بهش بگم «خفه شو» اما دیرشده بود و همه متوجه ی حضورم شدند. دلوین بلند و ذوق زده با دست بهم اشاره زد و جیغ زد:
_مامانی...
برای ادامه ی رمان جذاب و پر هیجان «رد خون» وارد کانال زیر بشید👇🏻👇🏻👇🏻
بچه مچه نیاد توی کانال این داستانو نخونی ضرررر کردی🔥
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460