مآکــانْ☫
- #شهدای_میناب #ماکان_نصیری #امیرعلیجداوی #مسیحاسالاری
-
کوچک بودند، اما دلشان به وسعت آسمان بود. از پشت همین نیمکتهای چوبی، پر کشیدند تا عرش خدا.
-
#شهدای_میناب
#ماکان_نصیری
مآکــانْ☫
- #شهدای_میناب
-
آنها الفبای عشق را از تخته سیاه مدرسه یاد نگرفتند؛ با خون خودشان نوشتند..
-
#شهدای_میناب
مآکــانْ☫
- #ماکان_نصیری
-
ماکان درسِ رفتن را از ما بهتر بلد بود. ننوشته و نخوانده، امتحان عشق را با نمره ی بیستِ آسمانی پس داد.
-
#ماکان_نصیری
مآکــانْ☫
- #ماکان_نصیری
-
ماکان، اسمت را که میآوریم، اشک امان نمیدهد... :)*
-
#ماکان_نصیری
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
- زانو میزنی و ازم خواستگاری میکنی!
+ اگه نکنم چی؟
با قهر رو برگردوندم
- یعنی دوستم نداری!
زانو زد جلوی پام و لب زد
+ بگم غلط کردم ، با من ازدواج میکنی؟!
جی//غ بنفشی کشیدم
- آرهههههه🤪💋
https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
دختره تمام عمرش منتظر این لحظه بود..🤣👌
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
_زن و شوهرین؟ اینجا چیکار میکنین؟
سیاوش نگاهی به پیرزن کرد و گفت:
_زنمه، خیر سرمون داشتم میبردمش تهران، گیر این سربازای بی همه چیز انگلیسی افتادیم. این دور و بر جایی هست چند روزی ما قایم شیم؟
پیرزن نگاهی به صورتم که از درد جمع شده بود انداخت و گفت:_بیارش داخل باید پاشو جا بندازیم...
نشستم و پیرزن از سیاوش خواست بغلم کنه و محکم من رو بگیره تا بتونه پامو جا بندازه...رفت بیرون سر و گوشی آب بده که سیاوش کسب که از دست سربازا نجاتم داده بود، گفت:
_سریع آیه ای که میگمو بخون تا بتونم دستتو بگیرم...
با تردید نگاهش کردم و قبل رسیدن پیرزن بهم محرم شدیم❤️🔥🥰🦋
https://eitaa.com/joinchat/3338208054Cf811c60416
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
دختره که دختر یه تاجر بزرگ ایرانی هست برای نجات جونش محرم یه پسر عیار میشه و مجبور میشن واسه فرار از دست سربازای انگلیسی تو کلبه ی یه پیرزن تو یه اتاق کوچیک با هم زندگی کنن🥲❤️🔥
تا لینک باطل نشده عضو شین👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3338208054Cf811c60416