یا شما مثلا برام دو راهی بگین یا چالش شات و از این جور چیزا..😶💚
خب؟؟؟!😁
۱_معمولا زیاد آهنگ گوش نمیدم. ولی من از هر خواننده ای آهنگ دارم واسه همین خواننده ای مورد علاقم نیست ..🍓
و رنگ های قهوه ای.سبز.صورتی و کلا رنگ های پاستیلی رو دوست دارم..🧚🏼♀️
۲_فقط بدونین از خراسان شمالیم..🌸
۳_آره🌿
۴_کره.ایتالیا_فرانسه_ایران_کربلا♥️
۵_بلاگر.معلم.کتابدار💚
۶_دوست زیاد صمیمی ندارم..می تونم بگم خدا😅✨
اهالی :🧡
اونجوریا که فکر میکنی هم نیست چون همه پیاما رو من دادم😐🤌🏻یعنی هیچ***غیر از من توی این کانال نبود که یه پیام بده؟؟؟؟ 😔😂
بانو گلیا :🧚🏼♀️
اوهوم آره فهمیدم همش رو یکی نوشته..🖤😂
هعیییی😪
مرسی که ایگنور نکردی..🌸🤝🏻
راستی خودت چنل داری؟!
دهکده "فلوریا"🧚🏼♀️
بعد هم اکیپ دخترای دهکده که ازم خواستن منم به جمعشون بپیوندم. با کمال میل قبول کردم و پیش دختری به
بچه ها نظرم راجب داستان تغییر پیدا کرد می خوام کمی تغییر بدم..🤝🏻😁
ساعت ۶:۳۰ صبح بود با صدای زنگ ساعت از خواب بلند شدم.
صورتمو شستم.
موهای طلایی بلندمو شونه کردم و دم اسبی بستم.
یه کرم مرطوب کننده با یکم تینت نتیجه ی آرایش من بود.
لباس آستین پفی و دامن چین دار صورتی سفیدم رو پوشیدم و کلاهمو سرم گذاشتم.
با یه سبد پر از گل های وحشی و بابونه به طرف کتابخونه ی بزرگ دهکده راه افتادم.
از میان چمن های سرسبز بارون خورده و جنگل پریان عبور کردم تا به کتابخونه رسیدم.
یکم خودمو مرتب کردم و نفس عمیقی کشیدم و آروم وارد کتابخونه شدم.
چون تازه به این دهکده اومده بودم؛ تقریبا کسی رو نمی شناختم..
جز همسایمون خانم و آقای وِندی به همراه دخترشون رزابل که هم سن و سال من بود
و بانو گلیا که دهکده رو اداره می کرد.
وارد کتابخونه که شدم اول بانو گلیا رو دیدم که با خوشرویی اومد و بهم سلام کرد.
بعد هم اکیپ دخترای دهکده که ازم خواستن به جمعشون بپیوندم و منم قبول کردم..
سپس اکیپ پسرای دهکده و.....