eitaa logo
دهکده "فلوریا"🧚🏼‍♀️
60 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
114 ویدیو
2 فایل
به دهکده زیبای "فلوریا"🧚🏼‍♀️خوش اومدین! اینجا سرشار از انرژی مثبت و سرسبزیه🌱 کلی اتفاق های جالب قراره بیفته`` بانو گلیا با کلی کیک و شربت خوشمزه منتظرتونههه✨ برای حرف های با ارزشتون: https://harfeto.timefriend.net/172521598 کپی؟ دوست ندارم☁️ ²⁶'³'¹⁴⁰²
مشاهده در ایتا
دانلود
اهالی :🧡 اونجوریا که فکر میکنی هم نیست چون همه پیاما رو من دادم😐🤌🏻یعنی هیچ***غیر از من توی این کانال نبود که یه پیام بده؟؟؟؟ 😔😂 بانو گلیا :🧚🏼‍♀️ اوهوم آره فهمیدم همش رو یکی نوشته..🖤😂 هعیییی😪 مرسی که ایگنور نکردی..🌸🤝🏻 راستی خودت چنل داری؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ساعت ۶:۳۰ صبح بود با صدای زنگ ساعت از خواب بلند شدم. صورتمو شستم. موهای طلایی بلندمو شونه کردم و دم اسبی بستم. یه کرم مرطوب کننده با یکم تینت نتیجه ی آرایش من بود. لباس آستین پفی و دامن چین دار صورتی سفیدم رو پوشیدم و کلاهمو سرم گذاشتم. با یه سبد پر از گل های وحشی و بابونه به طرف کتابخونه ی بزرگ دهکده راه افتادم. از میان چمن های سرسبز بارون خورده و جنگل پریان عبور کردم تا به کتابخونه رسیدم. یکم خودمو مرتب کردم و نفس عمیقی کشیدم و آروم وارد کتابخونه شدم. چون تازه به این دهکده اومده بودم؛ تقریبا کسی رو نمی شناختم.. جز همسایمون خانم و آقای وِندی به همراه دخترشون رزابل که هم سن و سال من بود و بانو گلیا که دهکده رو اداره می کرد. وارد کتابخونه که شدم اول بانو گلیا رو دیدم که با خوشرویی اومد و بهم سلام کرد. بعد هم اکیپ دخترای دهکده که ازم خواستن به جمعشون بپیوندم و منم قبول کردم.. سپس اکیپ پسرای دهکده و.....
به سمت قفسه‌های کتابخونه رفتم و "کتاب نورا و در جادویی"رو برداشتم. به سمت جمع دخترا رفتم و با خوشرویی و لبخند صندلی کنار پنجره بزرگ روبروی مزارع آفتابگردان رو انتخاب کردم و شروع به خوندن داستان کردم.. سکوت سرتاسر کتابخونه رو فرا گرفته بود تا اینکه زنگی به صدا در اومد و بانو گلیا با گل‌هایی در دستانش و لبخند همیشگی وارد سالن بزرگ کتابخونه شد همه نگاه‌ها سمت اون رفت.. انگار می‌خواست سخنرانی مهمی بکنه... پریان خدمتگزار بانوان سخت‌کوش و مهربونی بودند که پذیرایی‌ها رو انجام می‌دادند بعد از پذیرایی پریان خدمتگزار بانو گلیا شروع به صحبت دلنشینی کرد : سلام خدمت کتاب یاران عزیز کتابخانه ی الا.. پس از گفت و گوها و جلساتی که با افراد دهکده داشتیم می‌بایستی رئیس ،کتابدار و افراد دیگری که در کتابخانه مشغول به انجام کار هستند تغییر پیدا کنند و افراد جدیدی مشغول به کار شوند.. حالا از میان شما زیبارویان محترم کسانی که تمایل دارند در کتابخانه ما مشغول به خدمت شوند پس از مراسم سخنرانی به دفتر من در مرکز دهکده تشریف بیاورند. تا بعد از بررسی‌ها و تحقیقات ، شما را برای خدمتگزاری در کتابخانه الا انتخاب کنیم با تشکر از شما عزیزان کتابخوان.. سخنرانی بانو گلیا تموم شد و من به فکر فرو رفتم از بچگی علاقه خاصی به خدمت در کتابخونه داشتم و حالا این فرصتی بود تا من به هدفم برسم... بعد از رفتن بانو گلیا همه بچه‌ها با هم به گفت و گو در همین مورد پرداختند و خیلی از بچه‌ها تصمیم داشتند که در کتابخونه کار کنند. کتابی که می‌خوندم رو به امانت گرفتم تا توی کلبم بخونم.. و بعد از اون با جمعی از بچه‌ها راهی دفتر بانو گلیا شدیم تا اینکه......
امیدوارم دوست داشته باشین.. 💛🌱
این میتونه شخصیت اصلی دختر داستانمون باشه..💝🤝🏻
منتظر نظراتتون هستم..🌿 که اگه داستان خوب باشه ادامشم براتون بفرستم 🤗👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16869281750536
هدایت شده از < دخترِدریاهای‌دور >