بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_شصتم
دستمو گرفت و رفتیم سمت مبل...
نشستم...اونم چسب زخمو آروم چسبوند روی پام...
_خب دیگه تمومه...
توی صورتش نگاه کردم...اومدم که جوابش بدم...با دیدن ریختو قیافش ترکیدم از خنده...
_چیه باز؟
با دست صورتش نشون دادم...
قیافت!
پوکر شد
_مثل اینکه تو چیزیت نیست!
رفت سمت درِ حیاط...
وااا!
مامان اومد سمتم...
_فاطمه غداتون روی میزه،توی آشپزخونه،برید بخورید...منم برم بخوابم...خیلی خستم...
باش!
مامان رفت توی اتاقش...
منم لنگون رفتم آشپزخونه...
ساندویچ روی میز بود...
نشستم و شروع کردم به خوردن...
بعد ۱۰ دقیقه که به آخر غذام رسیدم...
که در حیاط باز شد و محمد با چهرهجدید اومد تو...
بلند گفتم...
آهااان حالا شدی محمد همیشگی!
چپ نگام کرد...
دستش،شست و نشست سر میز...
ته ریش بهت میاد...
_الان مسخره کردی؟
نه بابا مسخره چیه؟واقعا اینطوری بهت میاد!
_هوف...
فردا تو میخوای بیمارستان بمونی؟
_نه!فردا رفیقم مرخص میشه...
عه!
خوبه!پس امیرم میاد!
_خیلی دلت براش تنگ شده؟
نه بابا!میخواستیم بریم بیرون بگردیم...
_بیرون؟
آره...غمگین شدم...لبو لوچم آویزون شد...
بابا گفت دیگه نمیزاره تنها برم بیرون!
تو هم که خسیسی!منو بیرون نمی بری!
میخوام با امیر برم...
سرش تکون داد...
عه!راستی!امیر برام یه جوجه خوشگل خریده!
ولی بیچاره رو گربه گاز گرفت...با باند بستیمش...
_خب الان کجا گذاشتیش؟
توی انباری!
_آبو غذا هم گذاشتی؟
آره!...
آخ یادم رفت...
_چیو؟
رفتم و گوشیم برداشتم،دوباره هم جای قبلیم توی آشپزخونه نشستم...
_چیکار می کنی؟
دارم آوارو ایستگاه می کنم!
_همین آوا؟
آری!
_برای چی؟
همینطوری سرگرمی!
_مردم آزاری مگه تو؟
عههه صبر کن و ببین!...من مردم آزارم یا اونا که عین کوآلا می چسبن به تو و امیر!...
خداراشکر که رسیدیم🙃💞
سلام شهر عزیزم دلم برات تنگ شده بود😂❤️🔥
#روزمرگی
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
✍🏼نصیحت امشب: گرونترین درسهای زندگیت رو از ارزونترین آدمها یاد میگیری.
✍🏼نصیحت امشب:
هیچی هیچ وقت کامل تموم نمیشه
هست همیشه هست...!
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہامروز گذشت . .
ݪفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️