eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.5هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
بندوبساطمو جمع کردم برم خونه مامان بزرگم😍🤍
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_شصتم دستمو گرفت و رفتیم سمت مبل... نشستم...اونم چسب زخمو آروم چسبوند روی پام..
بـہ وقت عـاشقے یه تکست دادم... از اونجایی که عکس پر از وَجَناتِش روی پروفش بود... نوشتم... خوشگله!اصل میدی؟ عه!آن شد... _بهش پیام دادی؟ آره!...ببین! اومدم گوشیو بگیرم سمتش که گفت: _نه!نمیخوام!...ولش کن بهش پیام نده! عههه تازه دارم بهش نخ میدم! _هوف!...من میرم میخوابم...شب بخیر شب بخیر! محمد رفت منم تو صفحه چت آوا بودم... که دیدم پیامم خوند... سریع از چت اومدم بیرون... تا جواب بده... جواب داد! نوتیفش اومد...منم از همون بالای گوشی شروع کردم به خوندن... _جووون!برا چی میخوا؟ رفتم تا جواب بدم... بیشتر آشنا شیم،عیبی دارع؟ تو چت بود... ولی من اومدم بیرون... جواب داد...رفتم تو صفحه چت... _ن خو تو اصل بدع اول! منم نوشتم... آرشام ۲۴ خیلی زود جواب داد... منم دیگه ار صفحه نیومدم بیرون... _جووون آوا ۲۰ تهران توکجا زندگی می کنی؟ کرج _پ نزدیکی میای سر قرار؟ _فعلا ن بحث عوض کنم... ی چن تا عکس میدی از خودت؟ _چر؟ ببینمت _خا بزا چقدر ساده!میخواد عکسش بفرسته برام... چند تا عکس برام فرستاد...اوففف،چه عکسایی...سلیقه اش تو لباس اصلا خوب نبود...موهاش هم قرمز جیگری بود... آرایش کردنش هم افتضاحه... اینطوری فقط یبار دیدمش...اونم عروسی پسر عمم بود...که این لباس ضایع رو پوشیده بود... چ دافی اونم اموجی بوس فرستاد... چندش...
بـہ وقت عـاشقے توئم ی چن تا عکس بده... برای این موقعیت چند تا عکس از همون پسره که سر پروفم بود لود کرده بودم...براش فرستادم... _جووون، باو تو از اوناشی ر//ل می زنی؟ _بدم نمیاد،بش یکم دیگه هم چت کردیم...چی بگم؟چرتو پرت گفتیم فقط... دیگه خوابم میومد... _اَلا من باید برم،تا بعد منم از خداخواسته... بای! رفتم از صفحه بیرون... گوشیو بستم و رفتم بالا... پریدم روی تخت ... ... ... الان خوابم نمی برد... چند تا آهنگی که ریخته بودم گذاشتم پخش شه... ... ساعت ۲ شب بود... وااای... خوابم نمی برد... پا شدم و رفتم پایین سمت آشپزخونه... ضعف کرده بودم... در یخچال باز کردم... چی تو یخچال داشتیم... چیزی پیدا نمی شد... اوففف،الان چیکار کنم... رفتم توی کابینت...چشمامم که نمیدید... یکی نیست بگه برقو روشن کن... دنبال خوراکی بودم که یه چیز پیدا کردم... بیسکوییییت...حتما مامان گذاشته بود...با صدایی کمی بلندگفتم: هورااا... یهو برق آشپزخونه روشن شد منم چشمام از شدت نور بستم و از ترس یه هییین بلند کشیدم... صدای آشنا اومد... _میبینم که اینجا یه موشه کور داریم! چشمامو آروم باز کردم... امیر بود... رفتم سمتش... با خوشحالی گفتم: عههه امیییر!کی اومدی؟ _فاطمههه!الاااان! پوکر شدم... فقط بلدی مسخره کنیا!... _باشه بابا قهر نکن! چی شد اومدی؟ _نمیومدم؟ چپ نگاش کردم... _یه ساعت پیش پسر عموی دوستم اومد،گفت جام میمونه...منم اومدم... با لبخند سر تکون دادم... اونم با خنده گفت: _خوشحال شدی اومدم؟ منم جدی گفتم:...! نه! لبو لوچش آویزون شد... با حالت آهنگین گفتم:... شوخی!کردم! اونم با حالت من گفت:... _غلط!کردی! هجوم بردم سمتش... امیییر! دستاش به نشونه ی تسلیم آورد بالا... _باشه بابا!...دلم خیلی ضعف کرده...چیزی نداریم؟ بيسکوئيتو آوردم بالا و گفتم:... این را یافتم... _خب حالا بیا با هم نوش جان کنیم... خندیدیم و نشستیم سر میز... در حال خوردن... بيسکوئيته از این بزرگا بود ده تایی توش داشت...ما هم نصف نصف! _امروز چخبر؟ هیچ!سلامتی! سرش تکون داد... وااای امیییر! _چیه؟ یه کاری کردممم...خندیدم... _از خنده های شیطانی تو معلومه دسته گل به آب دادی...! اونم چه جورش... _خب چیکار کردی! بابا!محمد خواب بود...قیچی بردم توی ریشو موهاش... چشماش درشت شد... _وای،چرا؟ صبر کن!آب هم ریختم روی گردنش...از خواب پرید!
دو پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه اعلام خبر عفو رهبری به زندانی‌ها و خوشحالی انها و خانواده هایشان. رهبر فرزانه سید علی خامنه ای پرچمت بالاست ❤️ ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
چی ارزو داری..؟ ⇨@FZ1389
ای مرگ زمانی به سراغم بیا که من در سجده باشم ، تو از آمدنت شاد باشی و من از رفتنم:) @FZ1389