2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه روزی
میام براتون مینویسم
«شادمانی نشست و غم برخاست»
قول...❤🤝
#روزمرگی
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_پنجاه_و_هشتم ريشو سیبیلش یکم بلند شده بود... یه چند جاییش قیچی کردم...وایییی ع
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_پنجاه_و_نهم
شلوارک هم پوشیده بودم...
آییی
با هول اومد سمتم...
_چیه؟
به زانوم نگاه کردم دیدم خون اومده ...اما درد می کرد...
بغض آلود گفتم:ببین،چیکار کردی؟
با بهت منو نگاه کرد...
_من؟!
نه من!
به زور بلند شدم و لنگون لنگون حرکت کردم سمت خونه...
البته با شب کوری...
محمد هم فقط منو نگا می کرد...
رفتم جلوتر و برگشتم گفتم...
نگا داره؟
اونم هیچی نگفت...
منم دوباره راه افتادم...
دیدم دستم بلند شد...
دستم گذاشته بود روی شونش تا کمکم کنه برم خونه...
نمیخواد ولم کن!
_تو کلا حرف نزن!
هیچی نگفتم...
دیدم مامان وایساده دم در با ترس مارو نگا می کنه...
_چی شده؟
_هیچی مامان!نگران نشو...
مامااان!چلاقم کرد!!!
با ناله می گفتم...
مامان با نگرانی به پام نگاه کرد...
_چیکار کردیش محمد؟
_هیچی!فقط خورد زمین!
با پرویی گفتم:
...تو دنبالم نمی کردی نمی خوردم زمین!
یه آه بلند کشید...
_مامان تو برو من پاشو چسب می زنم!
_باشه!اول بشورش تا تمیز بشه،عفونت نکنه!
_باشه!خیالت راحت!
منو برد سمت دستشویی...
کجا می بریم؟
_می برم پاتو بشوری!
من بشورم؟
_نه من بشورم!
زود برو پاتو بشور تا بهت دستمال کاغذی بدم...
رفتم داخل و روی زانوم آب گرفتم...یکمم روش دست کشیدم...
دستم از در بیرون بردم تا دستمال بهم بده...
_چیه؟چی میخوای؟
سرم کردم بیرون...
یکم پول میخوام!داری؟
با تعجب داشت منو نگاه می کرد...
من توی دستشویی پولو میخوام چیکار؟
دستمالو بده!
دستمالو داد دستم...
زخمم پاک کردم...خشک شد یکمم خون روش بود...
دستمال انداختم آشغالی...اومدم بیرون...
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_شصتم
دستمو گرفت و رفتیم سمت مبل...
نشستم...اونم چسب زخمو آروم چسبوند روی پام...
_خب دیگه تمومه...
توی صورتش نگاه کردم...اومدم که جوابش بدم...با دیدن ریختو قیافش ترکیدم از خنده...
_چیه باز؟
با دست صورتش نشون دادم...
قیافت!
پوکر شد
_مثل اینکه تو چیزیت نیست!
رفت سمت درِ حیاط...
وااا!
مامان اومد سمتم...
_فاطمه غداتون روی میزه،توی آشپزخونه،برید بخورید...منم برم بخوابم...خیلی خستم...
باش!
مامان رفت توی اتاقش...
منم لنگون رفتم آشپزخونه...
ساندویچ روی میز بود...
نشستم و شروع کردم به خوردن...
بعد ۱۰ دقیقه که به آخر غذام رسیدم...
که در حیاط باز شد و محمد با چهرهجدید اومد تو...
بلند گفتم...
آهااان حالا شدی محمد همیشگی!
چپ نگام کرد...
دستش،شست و نشست سر میز...
ته ریش بهت میاد...
_الان مسخره کردی؟
نه بابا مسخره چیه؟واقعا اینطوری بهت میاد!
_هوف...
فردا تو میخوای بیمارستان بمونی؟
_نه!فردا رفیقم مرخص میشه...
عه!
خوبه!پس امیرم میاد!
_خیلی دلت براش تنگ شده؟
نه بابا!میخواستیم بریم بیرون بگردیم...
_بیرون؟
آره...غمگین شدم...لبو لوچم آویزون شد...
بابا گفت دیگه نمیزاره تنها برم بیرون!
تو هم که خسیسی!منو بیرون نمی بری!
میخوام با امیر برم...
سرش تکون داد...
عه!راستی!امیر برام یه جوجه خوشگل خریده!
ولی بیچاره رو گربه گاز گرفت...با باند بستیمش...
_خب الان کجا گذاشتیش؟
توی انباری!
_آبو غذا هم گذاشتی؟
آره!...
آخ یادم رفت...
_چیو؟
رفتم و گوشیم برداشتم،دوباره هم جای قبلیم توی آشپزخونه نشستم...
_چیکار می کنی؟
دارم آوارو ایستگاه می کنم!
_همین آوا؟
آری!
_برای چی؟
همینطوری سرگرمی!
_مردم آزاری مگه تو؟
عههه صبر کن و ببین!...من مردم آزارم یا اونا که عین کوآلا می چسبن به تو و امیر!...
خداراشکر که رسیدیم🙃💞
سلام شهر عزیزم دلم برات تنگ شده بود😂❤️🔥
#روزمرگی
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
✍🏼نصیحت امشب: گرونترین درسهای زندگیت رو از ارزونترین آدمها یاد میگیری.
✍🏼نصیحت امشب:
هیچی هیچ وقت کامل تموم نمیشه
هست همیشه هست...!