eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.5هزار دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
11.5هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
بـہ وقت عـاشقے سرش آورد بالا... _خب...برای اینکه یادم نره و برای دفعه‌ی بعد بخونم! حالا اونموقع از بچه ها میگیری! _نه دیگه اونموقع زیاد میشه حوصلم نمیاد بنویسم!...الان کم کم مینویسم بهتره!...تازه شاید بعضیا یه چیزیو یادشون بره...منم باید تلاش کنم! خب بزن گوگل!کامل میاره! خندید... _اونم خلاصه نمیاره!...الان اگر بنویسی یاد میگیری! شاید موقع امتحان حتی نیاز به خوندن دوباره نباشه! سرمو تکون دادمو دفترمو از کیفم دراوردم تا بنویسم... ... همه چیزو نوشتم... ... زنگ خورد... دبیر رفت بیرون... ریحانه بلند شد... _خوراکیاتو بردار،باهم بریم بیرون! خوراکیمو برداشتم... دستمو گرفت و از کلاس زدیم بیرون... منو کشوند سمت پله های طبقه بالا... کجا میریم؟ _یه دقیقه صبر کن! رفتیم جلوی یه اتاق... شبیه کلاس بود...اما بیشتر شبیه انباری... ریحانه دستگیره‌ی درو کشید... باز نشد... در زد...بازم تلاش کرد...که یکی درو از پشت باز کرد... یه دختر قد بلد با خنده... _سلااام! ریحانه جااان!...بدون ما خوش میگذره؟ _سلااام!...نه والا...بدون شما همه چی عالیه! هردو خندیدن... رفتیم داخل...شلوغ بود...انگار داشتن یه کاری انجام میدادن...یه میز وسط بود با چند تا صندلی دورش... ریحانه اشاره کرد... _فاطمه بشین! درو بست... _خببب! رفقای گرام!...این دوستمون آوردم بهمون بپیونده! رو کرد به من... _میگم تو میتونی یکم بهمون کمک کنی؟اگر وقت داری؟ چه کمکی؟ _ببین ما یه وسایلایی داریم که میخوایم اینجارو خوشگل کنیم!...یه جورایی هم بشه کتابخونه...!هم کافه! چه باحال!...برای چی؟ _این کافه گفتگو برای اتحادیه است! که از هر منطقه یه مدرسه انتخاب میشه و جایزه‌ میگیره! البته! اینو بگم که ما گروهی کار می کنیم!...و با هم تا آخرش هستیم! برنده هم نشیم،عیبی نداره ما تلاشمون و می کنیم! لبخند زدم... ریحانه هم لبخند زد... ما همه جوره پایه‌ایم!...با هم اردو میریم!...تولد میگیریم!...
بـہ وقت عـاشقے یه چشمک بهم زد... _شیطونی می کنیم!...خلاصه با هم خوشیم!...البته اگر تو بخوای! من...خب...آره...میخوام... اون دوست قد بلندش گفت: _پس حله دا!...ببین من زهرام!... به سه نفری که روی بقیه صندلی ها نشسته بودن اشاره کرد... _اینا هم سوگی و عاطی و فاطی!...چه جور شد...عاطی و فاطی...خاب دیه... به ریحانه اشاره کرد... اینم ریحیمونه! خندیدم... گرفتم،فقط عاطی... ریحانه گفت: _اسمش عاطفه س...زهرا میگه عاطی... آهااان...خببب...باید چیکار کنیم؟ ریحانه رفت سمت وسایلی که یه گوشه بود... _این وسایلو داریم! با اینا اینجارو تزئین می کنیم...که یه کافه گفتگو و کتابخونه‌ی عالی بشه! همه بلند شدیم... هر کدوم یه چیزو گرفتیم و ایده های مختلفی دادیم... یه چیزایی وصل کردیم و یه چیزایی هم جابه‌جا کردیم... بعد یک ربع زنگ خورد... عه چیکار کنیم... ریحانه گفت: _عیب نداره! زنگ‌های دیگه میایم!... باوش... اومدیم بیرون...زهرا درو کلید کرد... اونا رفتن سر کلاسشون...منو ریحانه هم اومدیم پایین... _بدو تا دبیر نرسیده! عیب نداره بابا! _چرااا! انضباطمون کم میشه! هیچی نمیشه... رفتیم داخل...دبیر نیومده بود... _خداروشکر! نشستیم... میگم!...زنگ بعدی میریم؟ لبخند زد... _آرههه!... منم بیام؟ _دوست نداری بیای؟ چرا دوست دارم...گفتم شاید فقط یه زنگ بود...! _نه‌بابا!...ما ان شاءالله همیشه هستیم! سرم تکون دادم... خانی وارد شد...دبیر فارسی...اوووف بدم میاد... بلند نشدم...اما ریحانه بلند شد... دبیر که شروع به حرف زدن کرد،همه خوابیدن! منم سرم گذاشتم روی میز! فقط ریحانه بود که داشت گوش می کردو جزوه می نوشت...
بـہ وقت عـاشقے برگشت سمت من... _نمینویسی؟ نه! همه خوابن! منم بخوابم! خندید...سرش کرد توی دفترش... _خونه رفتی بخواب! الان گوش کن سر امتحان بلد باشی! با لبو لوچه‌ی آویزون گفتم: حوصلم نمیاد!... _خب بلد نباشی میخوای چیکار کنی؟ بهش اشاره کردم... یکی هست که میتونم روی کمکش حساب کنم...! با حالت خنده ای که جلوشو گرفته بود گفت: _منکه کلا تعطیلم! رو من حساب نکن! عههه!...جزوه هارو فقط بفرست با یکم توضیح،همین! یه نگاهی بهم انداخت... _فقط همین یکبار! زدم روی شونش و گفتم: دمت گرم... اونم خندید... سرمو گذاشتم تا بخوابم... با صدای زنگ بیدار شدم... _بیداری؟...میای بریم؟ بلند شدم... آره بریم... هر سه زنگ مشغول انجام کارا بودیم... بعد زنگ سوم که کارا رو کردیم اومدیم توی کلاس... دو سه دقیقه بعد دبیر عربی هم اومد... همون خانم کریمی بود... دوباره خواستم سرم بزارم روی میز بخوابم که! ریحانه گفت: _بازم میخوای بخوابی؟ آره! _یه یک ساعت مونده فقط! اما این کریمی خیلی رومخه! ریحانه چشماش درشت شد... خندید... _چرا؟...منکه خیلی دوسش دارم... فقط تو دوسش داری! _بچه ها سکوت کنید!... خب!...درسامون که تموم شده!...دوره هم کردیم!...این جلسه فقط میخوایم ادامه بحث قبلیمون بگیم! ای بابا ریحانه ببین!... _چیه خب؟ خوشم نمیاد از حرفاش!...حرفای الکی میزنه! _الکی که حرف نمیزنه...تو قبول نداری! آره،اصلا قبول ندارم! _چرا؟ حرفای تکراری می زنه،گوش ما از اینا پره! ریحانه یکم جمع شد... نکنه به خودش گرفته! _تا‌ به حال کامل به حرفاش گوش کردی؟با دقت!!!؟
چهار پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
وقتی‌ازم‌می‌پرسن‌:توکہ‌خيلۍ‌حـٰالت‌بد‌بود؛خوب‌شدی،ولے‌چطوری؟🤏🏻 +میگم‌رفتم‌یه‌چایی‌از‌چایخونہ‌امـٰام‌رضا‌گرفتم‌همه‌چی‌تموم‌شد:)) ִֶָ ♥🥲
واقعیت اینه که، انتظار نداشتم انقدر به تو وابسته بشم... @FZ1389
حرم لازمم امام رضا:)
- ‌امامرضا ؟ مسکنِواسهتموم‌دردام . @FZ1389
همه گویند:ماه درآسمان است،من که قبول ندارم:)  چون ماه من درصحن خراسان است🫀🌙 @FZ1389