بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_یکم
یه چشمک بهم زد...
_شیطونی می کنیم!...خلاصه با هم خوشیم!...البته اگر تو بخوای!
من...خب...آره...میخوام...
اون دوست قد بلندش گفت:
_پس حله دا!...ببین من زهرام!...
به سه نفری که روی بقیه صندلی ها نشسته بودن اشاره کرد...
_اینا هم سوگی و عاطی و فاطی!...چه جور شد...عاطی و فاطی...خاب دیه...
به ریحانه اشاره کرد...
اینم ریحیمونه!
خندیدم...
گرفتم،فقط عاطی...
ریحانه گفت:
_اسمش عاطفه س...زهرا میگه عاطی...
آهااان...خببب...باید چیکار کنیم؟
ریحانه رفت سمت وسایلی که یه گوشه بود...
_این وسایلو داریم! با اینا اینجارو تزئین می کنیم...که یه کافه گفتگو و کتابخونهی عالی بشه!
همه بلند شدیم...
هر کدوم یه چیزو گرفتیم و ایده های مختلفی دادیم...
یه چیزایی وصل کردیم و یه چیزایی هم جابهجا کردیم...
بعد یک ربع زنگ خورد...
عه چیکار کنیم...
ریحانه گفت:
_عیب نداره! زنگهای دیگه میایم!...
باوش...
اومدیم بیرون...زهرا درو کلید کرد...
اونا رفتن سر کلاسشون...منو ریحانه هم اومدیم پایین...
_بدو تا دبیر نرسیده!
عیب نداره بابا!
_چرااا! انضباطمون کم میشه!
هیچی نمیشه...
رفتیم داخل...دبیر نیومده بود...
_خداروشکر!
نشستیم...
میگم!...زنگ بعدی میریم؟
لبخند زد...
_آرههه!...
منم بیام؟
_دوست نداری بیای؟
چرا دوست دارم...گفتم شاید فقط یه زنگ بود...!
_نهبابا!...ما ان شاءالله همیشه هستیم!
سرم تکون دادم...
خانی وارد شد...دبیر فارسی...اوووف بدم میاد...
بلند نشدم...اما ریحانه بلند شد...
دبیر که شروع به حرف زدن کرد،همه خوابیدن!
منم سرم گذاشتم روی میز!
فقط ریحانه بود که داشت گوش می کردو جزوه می نوشت...
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_دوم
برگشت سمت من...
_نمینویسی؟
نه! همه خوابن! منم بخوابم!
خندید...سرش کرد توی دفترش...
_خونه رفتی بخواب! الان گوش کن سر امتحان بلد باشی!
با لبو لوچهی آویزون گفتم:
حوصلم نمیاد!...
_خب بلد نباشی میخوای چیکار کنی؟
بهش اشاره کردم...
یکی هست که میتونم روی کمکش حساب کنم...!
با حالت خنده ای که جلوشو گرفته بود گفت:
_منکه کلا تعطیلم! رو من حساب نکن!
عههه!...جزوه هارو فقط بفرست با یکم توضیح،همین!
یه نگاهی بهم انداخت...
_فقط همین یکبار!
زدم روی شونش و گفتم:
دمت گرم...
اونم خندید...
سرمو گذاشتم تا بخوابم...
با صدای زنگ بیدار شدم...
_بیداری؟...میای بریم؟
بلند شدم...
آره بریم...
هر سه زنگ مشغول انجام کارا بودیم...
بعد زنگ سوم که کارا رو کردیم اومدیم توی کلاس...
دو سه دقیقه بعد دبیر عربی هم اومد...
همون خانم کریمی بود...
دوباره خواستم سرم بزارم روی میز بخوابم که! ریحانه گفت:
_بازم میخوای بخوابی؟
آره!
_یه یک ساعت مونده فقط!
اما این کریمی خیلی رومخه!
ریحانه چشماش درشت شد...
خندید...
_چرا؟...منکه خیلی دوسش دارم...
فقط تو دوسش داری!
_بچه ها سکوت کنید!...
خب!...درسامون که تموم شده!...دوره هم کردیم!...این جلسه فقط میخوایم ادامه بحث قبلیمون بگیم!
ای بابا ریحانه ببین!...
_چیه خب؟
خوشم نمیاد از حرفاش!...حرفای الکی میزنه!
_الکی که حرف نمیزنه...تو قبول نداری!
آره،اصلا قبول ندارم!
_چرا؟
حرفای تکراری می زنه،گوش ما از اینا پره!
ریحانه یکم جمع شد...
نکنه به خودش گرفته!
_تا به حال کامل به حرفاش گوش کردی؟با دقت!!!؟
همه گویند:ماه درآسمان است،من که قبول ندارم:) چون ماه من درصحن خراسان است🫀🌙
#امام_رضا
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
✍️🏼نصیحت امشب: بخشیدن آدم ها راحته اما اعتماد کردنِ دوباره نه!
✍️🏼نصیحت امشب:
کامل نباش اما واقعی باش!
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہامروز گذشت . .
ݪفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!:)