6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 تربیت فرزند، فقط تا ۲۱ سالگی است!
🎙 #دکتر_عزیزی
⇨@FZ1389
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
حقیقتا ، حـِیف بود ، که توو
کانال
نزارمممممممم ؛ 🕶❤️🔥
-
#شهید_جمهور
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہوقت عـاشقے #قسمت_هفتاد_و_ششم خدای ما که بهتر از همه میدونه ارزش یک خانم چقدر بالاست؛گفته که از
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_هفتم
سرم تکون دادم...
بعد پنج دقیقه رسیدیم سر خیابون...
_خونتون کدوم سمته؟
ما سمت بهشتی میشینیم!
_عه پس نزدیکیم!...ولی من از اون یکی خیابون باید برم...داداشت که نیومده!میخوای پیشت بمونم؟
نهبابا! اگر نیاد خودمم میتونم برم...
_باشه پس خداحافظ!
اومدم خداحافظی کنم که یاد تولد افتادم...
ریحانه!ریحانه!
برگشت...
_بله؟
تولدت کیه؟
لبخند زد...
_۳خرداد! چطور؟
منم لبخند زدم...
هیچی همینجوری...
دست تکون دادم...
خدافظ!
اونم دست تکون داد...
_خداحافظ
...
از دور دیدم یه ماشین آشنا داره نزدیک میشه...
امیررر!
منو که دید پیچید جلوم وایساد...
نیشم بازشد...
پشتم یه پایگاه بسیج بود...
_خوشگله!...برسونمت!
یکم اذیتش کنم!...
یهچشمغره رفتم براش...
این روزا مزاحما زیاد شدن...
بعد راهمو کج کردم و حرکت کردم...
از ماشین پیاده شد...
یکی دو قدم رفتم جلو...
_عههه! اینجوریه؟...
برگشتم و گفتم:...
آرههه همینجوریه!
_بپر بالا خانوم کوچولو بپر بالا وقت تنگه!
یهو یه صدای مردونه و جدی از پشتم اومد...
_آقا لطفا بفرمایید مزاحم خانم نشید...
همین کم بود...
از داخل داشتم میمردم از خنده...
_مزاحمت چیه برادر من!
_بفرمایید آقا بفرمایید...جای توجیه وجود نداره! اگر بار دیگه مزاحمت ایجاد کنید جدی برخورد میشه!
امیر مات داشت طرف نگاه میکرد...
_ایشون خواهر منه!
_بقیه هم همینو میگن!...
در ماشینو بست و رفت سمت مرده...
_برادر عزیز!...ایشون خونی خواهر من محسوب میشه!...اگر میخوای شناسنامه بیارم!...الانم داشت از مدرسه میومد اومدم دنبالش! تا برسونمش!
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_هشتم
طرف به من نگاه کرد...
_این آقا برادر شماست؟
سرم و تکون دادم...به زور جلوی خندم گرفته بودم...
بله!
بعد به امیر نگاه کرد!...
_خیلی خب!
_میتونیم بریم؟
_بفرمایید...
امیر برگشت و سوار ماشین شد...
شیشهاش پایین بود...
سرش کرد بیرون و گفت:...
_سوارشو که باید زودبریم خونه!
باوش...
یه نگاه ریزی به اون پسره انداختم...
که زوم کرده بود روی ما...
در ماشینو باز کردم و سوار شدم...
امیر حرکت کرد...زدم زیر خنده...
_چیه؟
واااییی!!! خیلی خوب بود!
با یه حالت مسخره گفت:
_آره،واقعا!...
خندیدم...
وااا...تو که قیافتو ندیدی!...عین پسر بچههایی که میخوان مامانشونو توجیه کنن؛...که کار اشتباه نکردن بودی!
ای خدااا...
پوکر منو نگاه کرد و سریع برگشت سمت جاده...
_خیلی بدجور ضایع شدم نه؟
خندهی کوچیکی کردم...
آره...
میگم!...شناسنامه من مگه دست توعه؟
_آره!
چرا؟
_خیلی وقته مونده!...یادم رفته بزارم خونه!...
حالا چرا جدی میخواستی شناسنامه بدی؟
_چون اونوقت دست از کله کچل ما بر نمیداشت..
راست میگی...
_هوف...کجابریم؟
نمیدونم!...توگفتی میخوام ببرمت بیرون!
عه راستی!...منم کارتمو آوردم...تا یه چیزی بخرم!
_چی بخری؟
منکه از این دوستت تشکر یا عذرخواهی نکردم!...حداقل یه چیز کوچیک بخرم بدم ریحانه تا بهش بده!
_خواهرش؟
آره...
_خب بیا اول بریم یه فروشگاه! بعد میریم برای اونم یه چیزی میگیریم!
سرم و تکون دادم...
فروشگاهه کجاست؟
_نزدیکه!
چقدر راهه؟
_یه بیست دقیقه!...
خب!تا اونجا یه آهنگ بزار گوش کنیم...